ٹـماشاے چشمانـٺ، آخـࢪين چیـزۓ ڪه میخواستـ۾ بـۄد، امـا تـو دࢪ دزديـدنِ نگـاهـت و اذیـٹ کࢪدنٕ مَــڹ ؋ـوق الـ؏ـاده بـودݻ. ؋قـط یڪباࢪ دیـگࢪ بڱــذاࢪ نگـاهـت کنـم!
"ᴍʏ ᴡɪꜱʜ, 𝟷𝟾 ᴊᴜɴᴇ
میل به انزوا
و همزمان ترس از تنهایی
این پارادوکس عجیب بخش جدایی ناپذیری از وجودمه که هیچوقت قادر به درکش نیستم