«بر این پهنهی خاک چیزی هست که بهرغم ما ادامه میدهد، نفس بودن بهراستی موکول به بودن ما نیست، و این خوب است، خوب است که جلوههای بودن را به غم و شادی با نبستهاند، خوب است که غم ما، با استناد به قول شاعر "اگر غم را چو آتش دود بودی" دودی ندارد، تا جهان جاودانه تاریک بماند.»
«خیلی خستهام. از پا درآمدهام. احساس میکنم کس دیگری هستم. گاهی آرام هستم و میتوانم آنگونه که میخواهم زندگی کنم. نمیتوانم آن زندکی که میخواهم در اینجا بکنم. یعنی زندگی که وقتم در آن بیهوده هدر نشود و مجبور نشوم با کسانی باشم که دوستشان ندارم و مرا تا سرحد جنون میکشانند.»
من دوست دارم کتابها رو آهسته بخونم و تک تک کلمات رو بخونم و زیر قسمت های مهم خط بکشم و خطوطی رو که باعث خندهام میشه رو برجسته کنم. من دوست دارم تو حاشیهی کتابها بنویسم و از استیکرها برای علامت گذاری قسمت هایی که میخوام بعداً به اونا بازگردم استفاده کنم. من میخوام نقل قول هایی رو بنویسم که باعث بشه بیشتر تو دفتر خاطراتم باشم و با شخصیتها دوست بشم. من میخوام به آرومی کتاب بخونم، تا ساعتهای بیشتری تو زندگی اون کتاب باشم.
یه اصطلاحی توی روانشناسی هست به نام " Biophilic"، به آدمایی گفته میشه که عمیقا از تماشای غروب آفتاب، بوی نم خاک، دیدن ابرها لذت می برن، اینجور آدم ها عاشق عمیق شدن توی هنر، حرف زدن در دل طبیعت و دیدن درختان شاید خیلی عجیب باشه اما بعضی وقتا بقدری کلافه میشن که فقط طبیعت اونارو آروم میکنه دنیای امروز زیاد براشون هیجان انگیز نیست و سکوت طبیعت رو با هیچ چیزی عوض نمی کنن. انگار طبیعت دوباره اونها رو زنده میکنه و این رو همه درک نمی کنن.
هدایت شده از جادوی ِآبی.
سمت من اگه میای لطفا «پناه» باش، من تمام عمرمو پناه دیگران بودم و خستهام .