وقتی طوفان تمام شد يادت نمیآيد چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتّی در حقيقت مطمئن نيستی طوفان واقعاً تمام شده باشد. امّا يک چيز مسلم است؛ وقتی از طوفان بيرون آمدی ديگر آنی نيستی كه قدم به درون طوفان گذاشت.
آدما خودشون رفتارای بیادبانه و خارج از دایره ای احترام انجام میدند . بعد تورو بابتِ عصبی بودنت یا رفتار های دیگهات مجاب میکنند . خانواده ، دوست ، آشنا ، غریبه همه انتظار دارند درحالی که انتظاری و برآورده نمیکنند . ازت دور میشند ارزشی که به تو ندادند رو به یه آدمِ جدید میدند و بعدش دقیقا میپرسند چه اتفاقی افتاد که انقدر ما از هم دور شدیم ؟ نیازی به پرسش نیست گاهی اوقات کمی تفکر روی تفکر جوابِ خیلی از سوالات رو براتون روشن میکنه .
نوشتن کار ناراحت کنندهایه ؟ عزا گرفتن ؟ دلیلش اینه که خودشون رو وقفِ یه واقعِ گرایی غیرقابل انعطاف و مالیخولیایی کردن . انگار هنر چیزیه که واقعا با واقعیت سروکار داره !
-انجمن زیر شیروانی
آنجا یک قهوهخانه بود، اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟ دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله! کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشتهام.
- محمود دولت ابادی
اگر پیش از آمدن به این دنیا حق انتخاب داشتی، اگر تمام آنچه تا به امروز گذراندهای از پیش چشمانت میگذشت، همه داشتهها و نداشتهها، عشقها و حسرتها، دلتنگیها و به همرسیدنها باز هم به دعوتنامه تولدت جواب مثبت میدادی؟!