eitaa logo
رسول حسن زاده | معنویت و فرهنگ
666 دنبال‌کننده
251 عکس
234 ویدیو
23 فایل
مدرس و پژوهشگر اخلاق و معنویت ⭕ محتوای کانال: #معنویت_پژوهی #اخلاق_پژوهی #نظام_اندیشه_اسلامی #فرق_ادیان #مباحث_اجتماعی #حوزه_روحانیت #مطالعات_راهبردی ✅ راه ارتباطی @rasoulhasanzadeh
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خبرگزاری رسا
استاد حوزه و دانشگاه: صلح طلبی، نقاب معنویت‌های انحرافی استاد حوزه و دانشگاه صلح طلبی را نقابی پوشالی برای پنهان کردن ذات اصلی معنویت های انحرافی ذکر کرده و لیدر های اصلی اغتشاشات اخیر را همین فرقه ها و حامیان آنها یعنی رژیم صهیونیستی و آمریکا دانست. ┄┄┅┅┅❅🇮🇷❅┅┅┅┄┄ 》ما صدای رسای حوزه‌ایم 》 ✔️👇 🆔https://eitaa.com/joinchat/1150418947C7628f364a3 👈
هدایت شده از علیرضا زادبر
پهلوی لیدر نبود! آنچه پنج شنبه و جمعه ۱۸ و ۱۹ دی در حد کم نظیر خشونت عریان در ایران رخ داد سازمان دهی و صرفا با رهبری پهلوی نبود. نباید به پهلوی وزن داد. در تمام این ۴۷ سال پهلوی توان بسیج کنندگی مردم را نداشته است. آنچه رخ داد "اجماع موقت" تمام فرقه ها، گروهک ها و سازمان های مسلح، چریکی و خشن ضد جمهوری اسلامی بود. ۱. پژاک ۲. حزب دمکرات ۳. کوموله ۴. سازمان مجاهدین خلق ۵. گنگره شصت ۶. ری استارت ۷. عرفان های نوظهور ۸. حلقه عرفان طاهری ۹. پاک ۱۰. جیش الظلم و... برخلاف سال ۱۴۰۱ این نوبت لازم بود که جنبشی ساخته شود که سَر داشته باشد. سال ۱۴۰۱ جنبش بی سَر بود. فرماندهی و رهبری نداشت. اما اینبار پهلوی را بعنوان سَر جنبش تراشیدند و کارکرد موقت داشت. ایجاد هیجان، نفرت و خشم علیه جمهوری اسلامی باید حول محور نگاه تاریخی به دوران حسرت آلود پهلوی شکل میگرفت. پنج شنبه و جمعه جنگ احزاب علیه انقلاب اسلامی بود. حتی شورش یا آشوب عادی نبود. تنها نیرویی که میتوانست این گروهک های مسلح و مخالف یکدیگر را در یک‌مسیر قرار دهد دستور و طراحی سیا و موساد بود. نقش آفرینی و لیدری حقیقی خارجی ها اینجاست. @Politicalhistory
⬇️ دانلود رایگان اثر جدید مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه‌های علمیه ➖➖➖ 📚 از شبهه تا فتنه؛ شبهات و چالش های فکری معترضان ➕دانلـــود ◻️مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات (حوزه‌های علمیه) 🆔@spasokh
هدایت شده از استاد عابدینی
خط محتوایی ویژه مربیان و مبلغان مدارس-۲۷ دی.pdf
حجم: 909.9K
🔗 خط محتوایی ویژه مربیان نوجوان و مبلغان مدارس 🔻تهیه شده در قرارگاه ربیون با توجه به پیچیده‌تر بودن شرایط کنونی و ترکیب مؤلفه‌های جنگ اقتصادی، آشوب داخلی و تهدید نظامی؛ لازم است طرح اصلی دشمن و گام‌های مقدماتی آن را شناخت و متناسب با هر کدام اقدام پیشگیرانه شناختی طراحی کرد. در این PDF سعی شده خط محتوایی و چند عملیات برای مربیان دغدغه مند انقلاب اسلامی ارائه شود تا بتوانید در این جنگ شناختی، میدان را در دست خود بگیرید. ✅ قرارگاه ربّیون | عضو شوید 👇 @rebbion_ir @rebbion_ir
خون «بسیجی» باز هم به جای قلم ها، زبان ها و رسانه های کم فایده و پر ادعا، «مظلومانه» کار کرد ... رحمة الله علیهم ... نقل از کانال افق مبین https://eitaa.com/Ofoqemobin @Hasanzadeh
هدایت شده از استاد عابدینی
جنگ روایت ها.pdf
حجم: 919K
🔗 طرح بحث روایت الهی در بیان استاد عابدینی 🔻تهیه شده در قرارگاه ربیون تاریخ انتشار ۲۵ دی ✅ قرارگاه ربّیون | عضو شوید 👇 @rebbion_ir @rebbion_ir
وصیت‌نامه شهید حسین بابری؛ معلم شهیدی که در حیاتش به صورتی گمنام معلم بچه‌های روستا بود؛ اما با نحوه شهادت و با وصیت‌نامه‌اش «معلم ایران» و «مایه فخر مسجدیان» شد. 🌹
40.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸بخشی از خطبه‌های سوزناک حجت‌الاسلام سلیمانی بعد از آتش زدن مسجدجامع لاهیجان توسط عوامل موساد و سیا 🔸جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴ •┈••┈•••┈•✾••┈••┈••┈• 🆔 @sjsoleymani
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای رهاسازی ذهن جوان از تله شناختی گروهک‌ها و فرقه‌ها و نظام سلطه تنها راه جهاد تبیین است. عزیزان حوزه نه ایده مبتکرانه و راهبردی حضرت آقا در تشکیل کانون عظیم حوزوی را جدی گرفتید و نه سند حوزه سرآمد و پیشرو را... لااقل اینبار به حرمت خون‌ها و پیکرهای سوخته‌ای که هنوز ردشان در کوچه و خیابان باقی مانده، بحق مساجد و قرآن‌هایی که در آتش کینه دشمن زبون هتک حرمت شد، تبلیغ و جهاد تبیین را جدی بگیرید. با این ساختارهای پیچیده در هم تنیده نمی‌شود آرایش جنگی گرفت. تا دشمن صحنه را وارونه روایت نکرده وارد صحنه شوید ... @Hasanzadeh
هدایت شده از روایت هایی از لبنان
با بچه هایمان حرف بزنیم ... شلوغي ها رفته بودم سر بزنم به خواهرم و بچه هاش. تا رسیدم دختر کوچیک خواهرم بدو بدو اومد و خواست زیر آب خواهرش رو بزنه - خاله خاله ... مهلا میگه شاه خوبه خمینی بده یک لحظه احساس کردم چیزی در دلم فتاد و من صدای افتادنش را شنیدم. چند ثانیه ای میخکوب سرجایم ماندم. بعد به مهلا نگاه کردم که داد می زد - دروغ میگه خاله بعد هم دنبال دنیا گذاشت. خواهر هشت ساله اش. خواهرم هم با دمپایی دنبال هر دو. چند دقیقه بعد وقتی که خواهرم چای برایم آورد یک برگه از کیفم درآوردم و با یک خودکار به مهلا دادم - خاله جون توی یک صفحه هر چیزی که از پهلوی می دونی برام بنویس ... تلخ بود برایم که مهلا دختر ١۴ ساله خواهرم حتی یک سطر هم نتوانست بنویسد. این یعنی تحت تاثیر همسالان و فضای مجازی بوده. این یعنی مرجعیت صحبت کردن با نوجوان ها دیگر خانواده ها نیستند انگار بعد گفتم‌: مهلا جانم. بگو چرا رهبر رو دوست نداری؟ گفت: همیجوری خاله. دلیلی نداره ... گفتم: جانِ دلم.. ما همینجوری نداریم خاله. باید دلیل بگی تا در موردش حرف بزنیم. بعد خواستم لباس بپوشد و با هم برویم بیرون. دقیقا چند قدمی خانه حاج مامان. کوچه شهید آقا محمدی. تابلوی کوچه را نشانش دادم و گفتم میدونی این شهید کیه؟ پسر آقجه خانم. همون پیرزنی که هر روز روی سکوی خونه اش می نشست و بهش سلام می دادی. همون که حالا فوت کرده و خونه قدیمیش هنوز مونده. گفتم چهار ساله بودم وقتی عروسی پسرش بود. گفتم خودم رو کشتم از بس گریه کردم. می گفتم من می خوام عروس ببینم. اون روزها حتی به قیمت جانم هم که شده من باید عروس می دیدم. خیال می کردم عروس خوشگل ترین آدم روی زمینه. مثل حالا نبود که خیلی ها مثل عروسند. این را که گفتم مهلا خندید. گفتم ما دعوت نبودیم. دست آخر مادرم با خجالت من را برد تا عروس را ببینم. عروس قشنگ بود. چشم هایش سبز و درشت بود. مثل عروسک ها. یک هفته بعد کومله ها سر شوهرش را بریدند و بیرون در پاسگاه مرزی گذاشتند. مهلا تازه پرسید کومله یعنی چی؟ گفتم تجزیه طلب ها. تازه پرسید تجزیه طلب یعنی چی ... گفتم من دیدم که عروس زیبای آن خانه با شیون اهل خانه برای همیشه از آن خانه رفت. گفتم کومله ها وسط میدانند حالا. قاتل های پسر آقجه خانم ... بعد گفتم همین خیابان ۱۷ شهریور که هر روز با مادرت از اون میای خونه حاج مامان. تا حالا از خودت پرسیدی چرا ۱۷ شهریور؟ چرا ۱۸ مهر نیست. چرا ۱۲ اسفند نیست؟ نمی دانست. بعد برایش قصه ۱۷ شهریور را گفتم. قصه میدان ژاله. قصه جدایی بحرین. جدایی آرارات. از قانون کاپیتالاسیون. از قتل عام و سرکوب عشایر. اشغال ایران و متفقین. تبعید شاه پهلوی به موریس. کشف حجاب. برایش گفتم که در روستای حاج مامان تازه عروسی حامله از ترس اینکه حجابش را بردارند وسط کوچه از ترس مرد. با بچه توی شکمش دفنش کردند. بعد یکی یکی از کوچه ها گذشتیم و قصه شهیدهایش را برایش گفتم. اینجا کوچه شهید خزلی ... برادران شعبانی. گفتم رفته بودم بستنی بخرم. پنج سالم بود شاید. شاید هم کمتر. نامزد شهید شعبانی هم در مغازه بود. یک دفعه خبر دادند نامزدش اومده مرخصی. ظرف ماست از دستش افتاد. با چادر سفیدش توی کوچه می دوید. چادرش توی باد می رقصید. وسط کوچه زمین خورد. من داشتم نگاهش می کردم. خیلی نگذشت که نامزدش شهید شد. شد اسم همین کوچه. با اسم برادرش با هم. من هنوز نامزدش رو گاهی توی خواب می بینم. توی کوچه داره می دوئه. بهش گفتند نامزدش اومده مرخصی. چادرش پر از پروانه های صورتی یه. اینجا کوچه شهید امیر حسنی ... می دانی این شهید چطور شهید شده؟ میدانی این یکی چطور ؟ برایش گفتم تا به اینجا برسیم ۴۰۰ هزار شهید داده ایم. خیلی حرف زدیم آن روز. یعنی من فقط حرف زدم. مهلا فقط گوش می داد. سردم شده بود دیگر. خواهرم هم مدام زنگ می زد که برگردید. صبح فردا سر کار بودم که خواهرم زنگ زد و با خنده گفت - چی گفتی به این بچه دیروز. میگه من از شاه متنفرم. میگه رهبرم رو دوست دارم. گوشی را که قطع کردم داشتم به این فکر می کردم که چقدر با بچه هایمان حرف زده ایم؟ با بچه هایمان حرف بزنیم. قبل از اینکه دشمن با آنها حرف بزند ...