گروگانگیر یکی از دفترها را برداشت و ورق زد.
ـ مادرم نویسنده بود البته از اون نویسندههایی نبود که اسمشون روی جلد کتابهای پرفروش چاپ بشه بیشتر عمرش رو صرف نوشتن چیزهایی کرد که هیچوقت فرصت نکرد کسی بخونه
صدایش هنوز همان لحن بیخیال همیشگی را داشت اما این بار نگاهش روی صفحات دفتر ثابت مانده بود.
ـ یه آرزو داشت
میخواست با چند نویسندهی دیگه یه کتاب مشترک بنویسه
نه مجموعهای از داستانهای بیربط یه کتاب که هرکس بخشی از اون رو بنویسه و در نهایت همهی کلماتش به هم تعلق داشته باشن
میگفت بعضی داستانها رو نمیشه به تنهایی نوشت
مکث کرد و لبخند کوچکی زد.
ـ آدم عجیبی بود فکر میکرد میشه آدمها رو با کلمات کنار هم نگه داشت
اینبار نگاهش را از دفتر برداشت و به ما نگاه کرد.
ـ نتونست آرزوش رو عملی کنه قبل از اینکه حتی فرصت پیدا کنه نویسندههای موردعلاقهش رو دور هم جمع کنه از دنیا رفت
سکوت سنگینی در سالن افتاد.
تنها چیزی که انتظارش را نداشتیم.
پس دلیل تمام این اتفاقات...؟!
ـ پس ما رو برای آرزوی مادرت گروگان گرفتی؟!
ـ گروگان کلمهی زشتیه هاین
ترجیح میدم بگم مهمونهای ناخوندهی یک پروژهی ادبی شدین
ـ تو ما رو مجبور کردی اینجا بمونیم!
ـ بله خب گفتم ناخونده
یکی از بچهها با عصبانیت خندید. لوسیفر هم لبخند زد؛انگار هنوز همهچیز برایش یک شوخی طولانی بود.
به سمت میز برگشتم و چشمم به برگهای افتاد که زیر یکی از دفترها قرار داشت روی آن با خطی ظریف نوشته شده بود
"برای لوسیفر
یادت نرود نور حتی اگر دیر برسد باز هم نور است..."
زیرلب تکرار کردم
لوسیفر
آورنده ی نور
ستاره ی صبح
ـ آورندهینور؟!
واقعا؟!
برای اولین بار لبخندش کمی تغییر کرد.
ـ درسته
لوسیفر در لاتین یعنی نورآور؛
کسی که روشنایی میآره اسم عجیبی برای کسیه که تمام عمرش رو توی تاریکی گذرونده نه؟!
به برگه نگاه کرد.
ـ مادرم میگفت اسمها باید شبیه آرزو باشن نه شبیه واقعیت ظاهراً آرزوی اون برای من کمی زیادی بزرگ بوده.
نمیدانستم چه بگویم
هیچکدام نمیدانستیم
شاید چون برای اولین بار احساس میکردیم پشت آن رفتارهای عجیب آدمی وجود دارد که چیزی را از دست داده است.
چیزی که دیگر هیچوقت به دست نمیآورد.
ـ حالا قراره با این نوشتهها چی کار کنی؟!
نوشته ها..
نوشته ها به کل از یادم رفته بودند.
لوسیفر دفترها را بست.
ـ قراره منتشرشون کنم کتابی که مادرم هیچوقت نتونست بنویسه
چند نویسنده؛هفت داستان؛یک کتاب
ـ و بعدش؟!
نگاهش را به پنجره دوخت.
ـ بعدش اینجا دیگه به درد هیچکس نمیخوره.
همان لحظه صدای ضربهای از بیرون آمد.
همه به سمت پنجره برگشتیم.
چند ثانیه بعد، صدای دیگری شنیده شد بلندتر و نزدیکتر.
یکی از بچهها پرسید:
ـ چه خبره؟!
لوسیفر به ساعت ازکارافتادهی بالای شومینه نگاه کرد.
ـ فکر میکنم وقتشه.
چرا منظورش را نمیفهمیدم؟!
صورت های گیج بقیه هم نشان میداد فقط من نیستم که متوجه نشدهام
ـ وقت چی؟!
لوسیفر به طرف در رفت و کلید را از جیبش بیرون آورد.
ـ آزادی عزیزم
مگر دلت براش تنگ نشده؟!
در را باز کرد. راهرویی که هفت روز تمام اجازهی عبور از آن را نداشتیم حالا پیش رویمان بود.
همه با تردید به یکدیگر نگاه کردیم.
ـ یادت نره آقای گروگانگیر
ما روزی باهم گروگان میگیرم و بعدش قراره باهم برلین ببینیم
این را یکی از بچهها پرسید.
لوسیفر شانه بالا انداخت.
ـ حتما و یادت باشه قبلا قول یک شام به من و پروانه مرداب دادی
آرام خندیدم.
نگاه لوسیفر حالا روی من بود.
ـ حتما روزی تو رو به خونهام دعوت میکنم جناب گروگانگیر و قول میدم توی شیرینی هاتون سمی نباشه
لبخند زد.
ـ با اینکه آداب معاشرت شما کمی عجیب هستش دعوتت رو قبول میکنم هاین
زمانی که همه بیرون رفتیم نور شدیدی از پنجرههای کتابخانه بیرون زد.
بعد صدایی آمد که تمام صداهای هفت روز گذشته را در ذهنم خاموش کرد.
کتابخانه منفجر شد.
پنجرهها فرو ریختند،دیوارها لرزیدند و شعلهها از یکدیگر سبقت گرفتند.
کتابخانه نابود شد.
و کوچکترین اثری از پروانه مرداب و لوسیفر نبود.
---
چند هفته بعد کتاب منتشر شد.
روی جلدش نام نویسندهها بود و عنوانی که لوسیفر انتخاب کرده بود:
«روشنایی در آخرین صفحه»
صفحهی اول جملهای از مادرش داشت:
«کاش روزی بتوانم کتابی بنویسم که هیچکس نویسندهی تنهای آن نباشد.»
و صفحهی آخر یادداشتی از خودش:
«امیدوارم از کتاب خوشتان آمده باشد.
اگر نه تقصیر من نیست.
من فقط گروگانگیر بودم نه ویراستار.
راستی دفعهی بعد که به کتابخانهای رفتید برای نویسندهاش چای ببرید.
بعضیها هفت روز منتظر میمانند و هیچکس یادش نمیافتد.
لوسیفر»
زیر یادداشت با خطی ریزتر جملهای از مادرش چاپ شده بود:
«برای پسرم؛
یادت نرود نور حتی اگر دیر برسد باز هم نور است.»
کتاب را بستم.
هفت نفر اسمشان روی جلد بود اما جای یک نفر خالی مانده بود.
همان گروگانگیری که دیگر نمیتوانست در جوابم لبخند بزند و بگوید:
«خب نویسندهها... این هم پایان قصهتون.»
_هاین
_چالش پایانی
پ.ن:گروگانگیر عزیزی که آخر هم نفهمیدیم اسمت چیه و گفتی خودمون روت اسم بذاریم لطفا اسم خودتو با پایان این چالش ها بگو بذار گروگانگیر باشرفی باشی❤️🩹
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
متونزوالانگیزاوراق
دگر باران نمیبارید.
پس از هفت شبانهروز بارانهای بیامان، آسمان سرانجام از گریستن دست کشیده بود. اما زمین هنوز بوی خاطرات خیسخورده میداد. کتابخانه در سکوتی وهمآلود فرو رفته بود و نور لرزان چراغها بر قفسههای بلند و کتابهای نیمهسوخته میلغزید. گویی ساختمان پیر، پس از سالها نگهداری رازهای آدمیان، خودش به آخرین راز جهان بدل شده بود.
هفت روز گذشته بود.
هفت روز از فریادها، خندههای عصبی، سوءظنها، اعترافها و نگاههایی که گاهی بیش از هزاران واژه سخن میگفتند. هفت روز که آدمهایی غریبه را به هم پیوند داده و از میانشان، خانوادهای نامتعارف ساخته بود. خانوادهای که هیچکدام برای داشتنش قدم پیش نگذاشته بودند.
اما هر داستانی، حتی زیباترینشان، صفحهی پایانی دارد.
صدای خشخش کاغذی از انتهای سالن بلند شد.
گروگانگیر کنار پنجره ایستاده بود. همان قامت آرام، همان سکوت حسابشده و همان لبخند بیجانی که در تمام این هفت روز، چون نقابی بر چهره داشت. اسلحهاش دیگر در دستش نبود. روی میز چوبی افتاده بود و نگاهش به کتابی سرخفام دوخته شده بود که از نخستین روز، هیچکس جرئت گشودنش را نداشت.
یکی از حاضران پرسید: «بالاخره میخوای بگی چرا ما رو اینجا جمع کردی؟»
مرد سرش را برگرداند. برای لحظهای لبخندش رنگ باخت.
«چون بعضی قصهها نباید ناتمام بمونن.»
قدمزنان به سوی کتاب رفت. انگشتانش را روی جلد چرمی آن کشید و غبار سالیان را کنار زد.
«گمونم همیشه براتون سوال بود چی صدام کنین نه؟گروگانگیر کسل کننده ست.همینطور...گیج کننده.»
نامش در فضای خالی سالن پیچید.
«آزِل... یعنی پناهگاه. یا دستکم، مادرم همیشه اینطور صدام میکرد. میگفت آدمها باید جایی داشته باشن که وقتی تمام دنیا ازشون رو برمیگردونه، بتونن بهش پناه ببرن.»
نگاهش به قفسههای اطراف لغزید.
«منم یه روز همچین جایی داشتم.»
مکث کرد.
«همین کتابخونه.»
سالها پیش، آزل کتابدار همین ساختمان بود. مردی که روزهایش را میان قفسهها میگذراند و شبهایش را با ورق زدن کتابهایی به صبح میرساند که هیچکس سراغشان نمیرفت. تا شبی که آتش، تمام آنچه دوست میداشت بلعید. آدمها ناپدید شدند، کتابها خاکستر شدند و او، در میان دود و ویرانی، چیزی بیش از حافظهاش را از دست داد.
سالها بعد، وقتی فهمید قرار است کتابخانه را برای همیشه تخریب کنند، تصمیم گرفت آخرین داستانش را بنویسد.
داستانی با هفت روز، چند غریبه و پایانی که هنوز نوشته نشده بود.
«میخواستم بدونم اگه آدمهایی که هیچ شناختی از هم ندارن، مجبور بشن هفت روز کنار هم بمونن، آخرش چی ازشون باقی میمونه. میخواستم ببینم هنوز کسی پیدا میشه که برای نجات چیزی غیر از خودش دست دراز کنه یا نه.»
یکی از اعضا با خشم گفت: «پس تمام این مدت ما فقط شخصیتهای داستان تو بودیم؟!»
آزل پاسخی نداد.
برای نخستینبار، لبخندش کاملا محو شد.
«نه. شما تنها کسایی بودین که میتونستین پایانش رو عوض کنین.»
همان لحظه، صدای مهیبی از انتهای ساختمان برخاست. زبانههای آتش از میان پردههای قدیمی بالا خزیدند و نور سرخشان بر سقف نقش بست. شعلهها بهسرعت در میان قفسهها دویدند و کتابخانه، گویی از فرط اندوه، آخرین نفسهایش را به آسمان سپرد.
همه به سوی خروجی شتافتند.
همه، جز آزل.
پروانهی مرداب، که تمام این هفت روز شاهد خاموش ماجرا بود، بر لبهی صندلی خاکخورده ای نشست. نگاه ژرفاندیشش در نور سرخ آتش لرزید. مرد نگاهی به آن انداخت و برای لحظهای کوتاه لبخند زد.
«حتی تو هم موندی؟»
اما پروانه پاسخی نداشت.
یکی از اعضا برگشت و فریاد زد: «آزل! بیا بیرون!»
مرد به کتاب سرخفام نگاه کرد. آخرین صفحهاش هنوز سفید بود.
قلمی برداشت و چیزی نوشت.
سپس کتاب را بست.
«بالاخره... پایانش رو پیدا کردم.»
صبح روز بعد، از کتابخانه چیزی جز دیوارهای سیاهشده و قفسههای فروریخته باقی نمانده بود.
گروگانها نجات پیدا کرده بودند. هرکدام با خاطرهای متفاوت از آن هفت روز، اما با پیوندی که دیگر بهسادگی گسسته نمیشد. بعضیها یکدیگر را پیدا کردند، بعضیها راه خودشان را رفتند و بعضی دیگر، هر از گاهی به آن ساختمان سوخته بازمیگشتند.
اما از آزل خبری نبود.
نه پیکرش پیدا شد، نه اثری از فرارش به دست آمد. تنها دفترچهای نیمسوخته میان آوارها باقی مانده بود که آخرین جملهاش چنین بود:
«شاید تمام عمرم را صرف ساختن پناهگاهی برای دیگران کردم، چون هیچوقت نتوانستم پناهگاهی برای خودم پیدا کنم.»
سالها گذشت.
در همان خیابان، کتابخانهی تازهای ساخته شد. ساختمانی با پنجرههای بلند، قفسههای چوبی و دری که هیچگاه به روی رهگذران بسته نمیشد.
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
روی سردر آن، نامی حک شده بود:
کتابخانهی آزل.
و در نخستین روز افتتاح، پروانهای که از مداب افکار سهمگینش رهایی یافته بود همدم و همراه دل رنجور او شد. لحظهای گودی طلانشان چشمانش بر پرتو های پراکنده و مملو از فروغ خورشید نشست و سپس به سوی روشنایی پر کشید.
شاید پروانهی مرداب دیگر به مرداب تعلق نداشت.
شاید او هم، مانند تمام آدمهایی که آن هفت روز را پشت سر گذاشته بودند، سرانجام راهی برای رهایی یافته بود.
اما در طبقهی آخر کتابخانه، میان قفسهای که هیچکس سراغش نمیرفت، کتاب سرخفامی قرار داشت.
کتابی با هفتاد صفحهی نوشتهشده و یک صفحهی سفید.
روی جلدش نامی حک شده بود که هیچکس آن را به خاطر نمیآورد.
و اگر کسی جرئت میکرد آخرین صفحه را باز کند، با جملهای روبهرو میشد که با خطی لرزان نوشته شده بود:
«برای تمام کسانی که هفت روز کنارم ماندند. متاسفم که نتوانستم بیشتر از این برایتان بمانم.
اما اگر روزی دوباره یکدیگر را پیدا کردید، این بار اجازه ندهید هیچکس داستانتان را به جای خودتان بنویسد.»
پایان؟
نه.
بعضی کتابخانهها با آتش از میان نمیروند. بعضی آدمها با فراموش شدن نمیمیرند و بعضی داستانها، حتی پس از بسته شدن آخرین جلدشان، همچنان در گوشهای از جهان ادامه پیدا میکنند.
شاید تمام ماجرا همین بود.
هفت روز اسارت، برای آنکه آدمهایی غریبه معنای آزادی را بفهمند.
و مردی به نام آزل، که تمام عمرش به دنبال پناهگاهی برای دیگران گشت، بیآنکه بداند خودش نیز میتوانست در قلب همان آدمها جایی برای ماندن داشته باشد.
#چالشروزهفتم_روزپایانی
#ریونا
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
این بار من موسیقی را پخش میکنم، اهنگهای موردعلاقهام، همانطور که در این دورهمی کلمات منتخبم را برایتان هجی کردم، میدانید بعضی وقت ها فکر میکنم آیا اشتباه کردم، اما جوابی ندارم، نمیدانم چه در دستهایم دارم یا چه چیزی در جیبم و چه چیزی را زیر لباسم قایم کردم، تفنگی برای پایان یا کتابی برای اغاز یا دستهای خالی از تهی، حتی نمیدانم پایم کفش دارد یا نه، نمیدانم این کفشهای من است که خونی شده یا زمین از قبل خونی بوده؛ کاغذ را نگاه میکنم، فقط نگاه میکنم، انگار کلمهای من را به خلا فرستاده، من را تهی کرده، تهی مثل دستانم، درونم، مغزم، نگاه میکنم، غرق میشوم، صدایش بلند میشود، نمیدانم قرار است برایش نام بزارم، اما من؟ من چیزی انتخاب نکردهام، چیزی برای خودم نداشتم، چیزی برای خودم نخواستم، من آرزوهایم پخش و پلا روی زمین است اما میدانید میخواهم بگویم شاید او اینه بود، نجات دهندهی داخل اینه، داخل کتاب، در بوی غذا، بوی کاغذ و نم باران، ما فقط سفر کردیم به یک کتابخانه و او آنجا منتظر ما بود، هرگز چیزی ننوشت، خواند و افتخار کرد، خواند و خواند، چرا ننوشت؟ چرا ننوشتی کای؟ کلماتت را گم کردی؟ یا آنها را در گذشته، دوران های قبل حالا جا گذاشتی، نمیدانی اما حیف بود، حیف تو، حیف اشکهایت، که حالا کلماتت را دفن میکنی، حرفهایت را نمیزنی، به کسی نمیگویی این چیست که مغزت را از هم گسیخته، کای چرا پشت کلمات گم شدی؟ فکر کردی تو را نخواهم شناخت اما دیدم، تو را یافتم، همانطور مثل من، مثل قبل، اما چقدر کم شدی، چقدر دور شدی، کای چرا تغییر کردی؟ چرا دارم پشت اسم ها قایم میشوم؟ چرا از نام خودم فرار میکنم؟ کای، گایا، الفرد؟ دنبال خودم میگردم یا چه؟ دنبال چیستم، شاید ازادی، شاید فردا، شاید شادی، شاید هم هرچیزی که دفن کردم، دفن کردم تا قدم بلند شود، تا دستم به در برسد، تا بندهای کفشم را خودم ببندم، خودم بنویسم و بخوانم، روی پا و زانو های شکستهی خودم بایستم، میخواستم آدم بزرگ شود، آدم بزرگ داخل فیلم، دورتر از واقعیت و حالا آدم بزرگ دارد از خانه میرود، خانه خالیست، خالی شده از هرچیز که بوده، از خاطرات کودکی، از خاطرات زمانی که کودک بودم، که خیال فردا را نداشتم، چقدر راحت احمق بودم، چقدر کوچک بودم، چه دستان کوچکی داشتم با کوله باری از سختی، چقدر پاهایم حالا درد میکند، کفش هایم پاره است و پول ندارم، چشم هایم از اشک جاری است اما چه کار کنم، محکوم شدم و خانه خالیست از من و ارزوها و حرف هایم که به در و دیوار گفتم، خالی از خودش، خالی مانند تهی، مانند من، دستهای من. کای او هم رفت، تو هم رفتی، انگار مهم نیست چند نام داشته باشم در آخر به خودم خواهم رسید، مهم نیست اگر تنها باشم، میدانی تنهایی مقدس است، برای من، برای ما، آخر هرکس که نداند تو که میدانی چطور تنهایی را به دست آوردیم و تبدیل شد به مقدس ما؛ دوست دارم سکوت کنم، سکوت قورت بدهم، تو حرف نزنی، تویی نباشد، من باشم و تنهایی، مهم نیست اگر در حیاط تنها بشینم، اگر احساس کنم کسی نیست، اما هست، مگر نه؟ همیشه یک نفر پشت دیوار ایستاده، کسی پشت در است، کسی در خانه است ولی کسی منتظر من نیست، شاید تقدیر است، شاید هم قلم سیاه، نمیدانم، اما خوب است، اگر فردا نباشی انگار دیروز هم نبودی، انگار هرگز نبودی، من تهی بودم، من تهی هستم، من تهی خواهم بود، تهی.
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
"کاش روزی که از خونی خداحافظی کردم و فقط حرفش بود که میخواهیم کوچ کنیم واقعا کوچ میکردیم"
پروانه مرداب
شب از نیمه گذشته بود. پرتوهای ماه روی صورت مهمانها میافتاد. همهجا ساکت بود.
از جایم بلند شدم و پاهایم را روی پارکت سرد گذاشتم. آرام قدم برداشتم.
او در اتاق بغلی بود. دستم را روی دستگیره گذاشتم و آرام در را باز کردم.
خوابیده بود؛ آنقدر آرام که انگار نه انگار گروگانگیر است. خواستم برگردم که صدایش را شنیدم:« بیدارم... بگو.»
نگاهی به اطراف انداختم. نور قرمز چراغ خواب روی اشیای بیجان اتاق افتاده بود.
ـ«خواستم بگم که... هیچوقت یادم نمیره روز اول چقدر استرس داشتم. بارها خواستم همهچیز رو فراموش کنم، اما درست وقتی اولین پیام رو گذاشتم، دیگه برای خودم هیچ راه فراری نذاشتم.»
مکث کردم و آب دهانم را قورت دادم.
-«الان از این بابت خوشحالم. پروانهی امروز با پروانهی هفت روز پیش فرق داره. اون از اینکه به خودش این فرصت رو داده، ممنونه... البته هنوز از در انتظار نشستن بیزارم و خواستم بگم شاید حضور تو در کتابخانه امشب برای همیشه تموم بشه، اما من هیچوقت یادم نمیره که شخصیتی خلق شد که در اوج خیالی بودنش، واقعیترین آدم برام بود.»
برای چند لحظه به ماسکش خیره شدم.
-«نمیخوای اسمم رو بگی؟»
چشمکی زدم.
-«تو میتونی برای هر کسی نمایندهی اون چیزی باشی که دوست داره. پس ترجیح میدم اسمت بین خودمون بمونه...»
پشتم را کردم تا از اتاق خارج شوم.
-«پروانه، میتونستی اینا رو فردا هم بهم بگی.»
پوزخند زدم.
-«حرفها نصفهشبی قشنگتره.»
#دورهمی
#پارتآخر
ناشناس|آخرین شب در کتابخانه
صدای تیکتاک ساعت، سکوت کتابخانه را میشکند.
کتابها هنوز روی میز پراکندهاند. فنجانهای نیمهخالی، کاغذهای خطخورده و صندلیهایی که هرکدام خاطرهی یکی از شبهای گذشته را در خود نگه داشتهاند.
به صندلیام تکیه میدهم و نگاهی به جمع میاندازم.
ـ خب... فکر میکنم وقتش رسیده دربارهی پایان این ماجرا صحبت کنیم.
مکث میکنم و لبخند کمرنگی میزنم.
ـ میدانم. احتمالاً بعضیهایتان منتظر شنیدن این جمله بودید که بالاخره آزادید. بعضیها هم شاید ترجیح میدادند این بازی کمی بیشتر ادامه پیدا کند. البته گروه سومی هم هستند که احتمالاً هنوز نمیدانند چطور سر از این کتابخانه درآوردهاند!
نگاهم روی میز میلغزد؛ روی داستانهایی که در این چند روز نوشته شدهاند.
ـ هفت روز پیش، قرار بود فقط چند نفر را به کتابخانه دعوت کنیم. هفت روز، هفت موضوع و چند داستان. اما ظاهراً ماجرا کمی از کنترل خارج شد. آدمهایی که قرار بود گروگان باشند، شروع کردند به ساختن جهانهای تازه؛ با کلماتشان درها را باز کردند، شخصیت ساختند، رازها را برملا کردند و گاهی هم کاری کردند که حتی من صاحب این کتابخانه، برای چند لحظه حرفی برای گفتن نداشته باشم.
فنجان قهوه را برمیدارم، اما پیش از نوشیدن دوباره آن را روی میز میگذارم.
ـ اعتراف میکنم همهچیز طبق نقشه پیش نرفت. بعضی داستانها غافلگیرم کردند، بعضیها خنداندندم و بعضی دیگر... خب، بعضیها را ترجیح میدهم دوباره در خلوت خودم بخوانم.
لبخند میزنم.
ـ اما یک چیز را خوب میدانم؛ این کتابخانه دیگر همان کتابخانهی روز اول نیست. شما چیزی از خودتان اینجا جا گذاشتهاید. شاید چند سطر، شاید یک شخصیت، شاید حتی تکهای از احساستان را و من مطمئنم بعد از رفتنتان، هر بار که چشمم به این میز بیفتد، یکی از آنها را به خاطر خواهم آورد.
از جایم بلند میشوم و به سمت در میروم. دستم را روی دستگیره میگذارم، اما پیش از باز کردنش برمیگردم.
ـ راستی، یک توصیهی دوستانه: بیرون از این کتابخانه هم بنویسید. منتظر چالش و دعوتنامه نمانید. لازم نیست کسی شما را به نوشتن وادار کند. گاهی یک اتفاق کوچک، یک آدم غریبه یا حتی یک فنجان قهوهی سرد میتواند شروع داستانی باشد که مدتها در ذهن خواننده باقی بماند.
در را باز میکنم.
ـ خب، خانمها و آقایان... گروگانگیری به پایان رسید. میتوانید بروید.
مکث کوتاهی میکنم و با لبخند اضافه میکنم: البته اگر کسی دلش برای اینجا تنگ شد، راه کتابخانه را که بلدید.
نگاهم برای آخرین بار روی جمع میچرخد.
ـ ممنون که این هفت روز را با من شریک شدید. مراقب کلماتتان باشید؛ گاهی از چیزی که تصور میکنید، قدرت بیشتری دارند.
در را باز نگه میدارم و کنار میروم.
ـ به سلامت، نویسندهها.
وقتی آخرین نفر از در میگذرد، به کتابخانهی ساکت نگاه میکنم.
ساعت هنوز کار میکند. فنجانها روی میز ماندهاند و کتابها، مثل همیشه، منتظر خوانده شدناند.
به صندلیها نگاه میکنم. یکی از آنها کمی عقبتر از بقیه قرار گرفته است. جلو میروم و صافش میکنم؛ بعد مکث میکنم.
انگار هنوز منتظرم کسی روی آن بنشیند و داستان تازهای برایم بخواند.
لبخند میزنم.
این بار دیگر کسی گروگان من نیست.
کلید را روی میز میگذارم.
نگاهم به هفت دفتر روی میز میافتد.
شاید کتابخانه دوباره ساکت شود، اما دیگر مثل روز اول نیست.
عجیب است...
فکر میکردم قرار است آنها را در اینجا نگه دارم؛ خبر نداشتم خودم به ماندنشان عادت میکنم.