هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
قرار نبود کسی امشب کسی از این خانه زنده بیرون برود ...
امشب جلسه ای بین سران مافیای پنج منطقه شهر بود، خطرناک ترین وقت ماه.
زمان که وقتی موعد اش فرا برسد هیچکدام از مردم شهر حتی اگر کار ضروری هم داشته باشند از خانه بیرون نمی آیند ، سکوت مرگباری شهر را فرا گرفته بود که فقط با سروصدای قدیمی ترین میخانه شهری شکسته میشد .
پاتوق هر ماه شان برای جلسه بود ، پنج مافیا پنج منطقه و یک رئیس.
کسی که همه ی آن چهار مافیای دیگر را زیر سلطه خود قرار میداد .میزی گرد آن چهار دشمن را گرد هم آورده بود ، میزی که تقریبا تبدیل شده بود به کابوس شان ، نه برای اینکه قرار است به خاطر حمله هایی که در طول ماه به مناطق هم کرده اند توسط رئیس مجازات شوند ، نه بلکه برای اینکه مجبور بودند برای دو ساعت تمام قیافه هم را تحمل کنند.
حال ممکن است بپرسید من که هستم ، من دست راست رئیس مافیای کل هستم . کسی که باقی مافیا ها زیر دستش حساب می شوند . مانند همیشه کنار رئیسم که روی صندلی نشسته بود ، ایستاده ام و بعد از هر دو دقیقه عینکم را بالا می دهم .
بحث اصلی بر سر درگیری بخش شمالی و شرقی ست . درگیری که با محو شدن هجده کانتینر مواد شروع شد . موادی که قرار بود بین شان معامله شود و حال انگار یکی به قصد شومی دست به این حقه تاریک زده . اینکه چطور آن هجده کانتینر را دزدیده بماند ، مسئله اصلی این است که چطور جرعت کرده رئیس مرا زیر سوال ببرد.امروز رئیس من برای حقیقت اینجاست ، که بفهمد که دزدیده و برای چه .
بعد از اینکه رئسای هر دو بخش ماجرا را از دید خودشان تعریف کردند ، رئیس من که دستانش را مصمم روی دسته صندلی گذاشته بود و به فنجان قهوه اش با جدیت خیره شده بود ، بعد از چند لحظه تامل فنجان را روی میز گذاشت و بشقاب زیرش را برداشت و با لبهی چوبی میز آن را شکست و تبدیل به چاقویی تیز و وحشیانه کرد . سپس رو به رئیس بخش شمالی گرفت و گفت :«امیدوارم دلیلی قانع کننده داشته باشی وگرنه بدون اینکه حرفتو ادامه بدی میکشمت.»
رئیس بخش شمالی با ترس گفت :« قربان من ندزدیدمشون قسم میخورم .»
در این حین رئیس بخش شرقی لبخندی پیروزمندانه زد ، رئیسم که از گوشه چشم او را تماشا می کرد در حرکتی سریع چاقو را به سمت او برگرداند و گفت :« حالا که اعتراف کردی و کارمو راحت کردی ، دلیل کارتون بهم بگو . عجله به خرج بده حوصله بهونه چینی ندارم. »
رئیس با چشمانی مصمم به او خیره شده بود ، رئیس بخش شرقی که شوکه شده بود با لکنت طلب بخشش کرد ولی کلمه اولش نصفه مانده بود که رئیس چاقوی در دستش را حرکت داد و رگش را در کسری از ثانیه زد . مقداری خون روی صورت رئیس پاشید اما هیچ عکس العملی نشان نداد . بعد از گذشت چند ثانیه از جایگاهش برخاست و گفت:« جلسه تمومه . اما قبل از رفتن میخوام بهتون بگم که من قراره استعفا بدم ،بعد از این زندگی پر خطر نیازی به کمی استراحت دارم. امیدوارم خودتون رو درگیر نکنید چون رحم نمیکنم .»
رئیس بخش شمالی آهی از آسودگی کشید و بعد اسلحه اش را از جیبش در آورد و به سمت رئیس گرفت، طبق عادت بلافاصله اسلحه ام را در آوردم و مغزش را نشانه رفتم اما رئیس دستور شلیک نداد با علامت دستش مانعم شد و بعد رو به رئیس بخش شمالی گفت:« چیزی شده؟»
رئیس بخش شمالی نفسی از خشم کشید و گفت :« استعفا؟»
_ چیه ؟فکر میکنی لیاقت ش رو ندارم؟
_ نه ، نه الان که تازه روی دور افتادیم.
_ اما من دلم نمیخواد ادامه بدم ، این حقمه.
رئیس جمله آخر را با شدت بیشتری بیان کرد و بعد اسلحه اش را از جیب در آورد و سمت رئیس بخش شمالی گرفت و گفت :« سعی نکن مانعم بشی. » و بعد گلوله ای را در سرش خالی کرد .
بار دیگر اسلحه اش را سمت رئیس دو بخش باقی مانده گرفت و گفت :« شما نظری ندارید؟»
یکی از آنها مخالفت کرد اما دیگری با بیخیالی سیگارش را تمام کرد و گفت :« هر طور میخوای ادامه بده . »
و بعد بیرون رفت ، تنها کسی که باقی مانده بود گلوله ای بی هدف شلیک کرد که به بازوی مخالف رئیس برخورد کرد و بعد رئیس او را هم کشت ، با نگرانی به سمت رئیس رفتم و خم شدن تا عذر خواهی کنم :« ببخشید قربان حواسم به اون نبود ، نتونستم ازتون محافظت کنم . »
رئیس دستش را روی زخمش گذاشت و گفت :« اشکالی نداره ، از این به بعد من دیگه رئیست نیستم . هر طور که میخوای زندگی کن . »
بهت زده گفتم :« اما ... اما من بدون شما معنای زندگیم رو از دست میدم . »
رئیس با مهربانی دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت :« پس به معنای جدید پیدا کن سباستین.نمیخوام برای همیشه در بند من باشی .میخوام آزاد باشی و راه خودتو بری .»
رئیس این را گفت و از کنارم رد شد ، از میخانه خارج شد و به سمت راهی رفت که برای آن آدم کشته بود و باز هم من ماندم تنها ...
میان چیزی به نام زندگی ...
که حتی درست هم نمیشناختمش...
#چالشپنجم
#سباستینمککویین
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
دیگر نمیتوانست مزه چیزی را بفهمد ، مهم ترین حسی که برای آن آشپز شده بود را از دست داده بود .اصل کار آشپزی در چشیدن غذاست و حالا ...
عاشق این بود که طعم های مختلف را با پخت غذا های متنوع درک کند اما حالا هیچ درکی از اینکه دقیقاً چه پخته بود نداشت .
از طرف هیئت مدیره رستوران احضار شده بود ، برای اینکه حالا باشغلش چه باید کرد .
بدون داشتن حس چشایی نمیتوانست معجزه خلق کند ، فقط یه واسطه مهارتش میتوانست بی نقص غذا خلق کند . بی نقص ها معجزه نبودند، این را خیلی وقت پیش قبل از اینکه آشپز شود درک کرده بود .
قدم هایش را به سوی اتاق هیئت مدیره کج کرد ، مانند بچه هایی که نه از تنبیه بلکه از اینکه همراه با آن تنبیه چه از اون میگیرند شده بود. کج خلق نبود بد اخلاق نبود ناراضی هم نبود در واقع هیچ احساسی نداشت. حتی وقتی آشپزی هم میکرد نمیتوانست چیزی به اسم شادی که دیگر همکارانش از آن نام می بردند حس کند.
از راهرو که گذشت پشت در توقف کرد ، دستش روی دستگیره متوقف شد . برای چه تامل می کرد ؟
به چه می اندیشید ؟
یا ... چه احساسی داشت ؟...
مکثش را بیشتر طولانی نکرد و وارد شد . روی صندلی مقابل هفت آشپز برتر نشست ، مودبانه و صادقانه.
سه آشپز زن و چهار آشپز مرد ، خیره به او نگاه میکردند.
اولین آشپز کرد از سمت راست قبل تر از بقیه شروع کرد :« خب آشپز ارشد امروز برای تصمیم درباره کار شما اینجا هستیم . امیدواریم درک کنید که اینکار ضروری و برای ادامه کار تون حیاتیه. »
سر تکان داد مختصر و اطمینان بخش .
مرد ادامه داد :« یا توجه به از دست دادن حس چشایی تون و تشخیص برگشت ناپذیر بودن حس ...»
مکث میکند و ادامه میدهد :« اول از خودتون میپرسم فکر میکنید میتونید به کارتون ادامه بدین؟»
سوال هایشان ...
قراربود بی دردسر باشد اما این سوال برای خودش هم مبهم بود . مرد دوباره پرسید :« فکر میکنید میتونید ادامه بدید؟»
نگاهش را به مرد دوخت و گفت :«بله.»
اما مرد سرش را با شرکت کی پایین انداخت میخواست جمله اش را از سر بگیرد که زن سمت چپ بی مقدمه گفت :« ما صمیمانه بابت خدماتی که طی سال ها به مشتری ها عرضه کردید ممنونیم ، اما تصمیم داریم شما رو بازنشسته کنیم . فکر میکنیم این اتفاق روی کارتون تاثیر منفی میذاره جناب آشپز ارشد.»
مرد وقتی دید زن اینطور رک حرفش را زد شرمنده تر شد ولی آشپز ارشد با آرامش گفت :« یعنی اخراجم؟»
زن آهی کشید و گفت :« بله در واقع.»
آشپز ارشد لبخندی باور پذیر زد و گفت :« از لطف تون ممنونم که گذاشتید اینجا کار کنم.»
مرد تشکر کرد و از روی صندلی برخاست که از در بیرون برود . وسایلش را جمع کرد و رفت ، بیرون از رستوران باران می آمد و مرد چتر نداشت اما این ناراحتش نمیکرد تر واقع ...
هیچ چیز ناراحتش نمیکرد.برای آخرین بار به تابلوی اسم رستوران نگاه کرد و بعد رفت ، هیچکس برای خداحافظی نیامد همه مشغول کار خودشان بودند .
قطرات باران شانه ها و موهایش را خیس کرده بود اما او بی نهایت به مسیر زیر باران ادامه می داد . به این فکر میکرد که باز هم همان طور شد باز هم انگار بدون داشتن یک جایگاه بین مردم از میانشان رفت . انگار بازهم به آنها تعلق نداشت .
#چالشششم
#سباستینمککویین
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
شب پایانی بود ...
اما نگاه من طور دیگری صحنه را رقم میزد ، نگاهی که برای هیچکس قابل تصور نیست . کسی به این نکته فکر نمیکند شاید چون آنقدر مهم نیست . نه شجاعت این را داشتم که از طرف میزبان بنویسم و نه از طرف پروانه مرداب . پس از دیدگاه خودم نوشتم ...
کاری که همیشه میکنم .
این گروگان گیری تمام آن چیزی بود که بعد از مدت ها نیاز داشتم ، بعد از اخراج شدن از مافیا حس به درد نخور بودن داشتم . به آشپزی روی آوردم و سرانجام آن هم مانند دیگری شد و اما اینبار ...
میخواستم نویسنده ای میان دیگر نویسندگان باشم اما انگار از نویسندگی فقط اسمش را دارم ، اینبار هم میان من و آنها فاصله ای بسیار بود .
تنهایی ام این میان بیشتر نمایان شد ، انگار آنها چون ماه نور را از خورشید خلاقیت جمع میکردند تا زیبا تر بتابند و من مانند سیاهی خلع در تاریکی بودم ...
تاریکتر از آنچه که باید و آنقدر خطرناک که کسی حرعت نزدیک شدن به من را هم ندارد، نه از ترس بلکه از انزجار .
طی این سال ها با این حس خو گرفته بودم . به خود قبولانده بودم که گاهی هم باید اینطور پیش برود... البته که برای من همیشه اینطور بود .
با این حال بعد از رفتن رئیس ... دوباره در همان تله همیشگی افتادم ...
بعد از اخراج شدنم از رستوران بیشتر غرق شدم و حالا شاید این جمع باعث شود کمی از آن حس و حال دور شوم.
نگاهی به دیگر افراد حاضر در کتابخانه می اندازم هر کدام ایده ای برای نوشتن دارند و شروع کرده اند ولی من خیره به پروانه مرداب شده ام . نمیدانم چرا ، کارم بی علت است و مردم اینکار را دوست ندارند . به اجبار سرم را روی کاغذ و قلمم می اندازم . دوست نداشتم این هفت شب تمام شود همیشه از پایان ها میترسیدم و حالا پایان نزدیک است.
همه متن هایشان را نوشتند و فقط من مانده ام .متن ها خوانده شد ، پایان ها هر کدام متفاوت از دیگری اینکه اینقدر پایان های متفاوت وجود دارد تنم را به لرزه در می آورد نه از ترس بلکه از حیرت.
چراغ های کتابخانه سو سو میزنند . تقریبا دیگر هیچکس در کتابخانه نیست غیر از پروانه مرداب و ... میزبان .
پایان رقم خورد ، و باز هم مثل همیشه در همان تله همیشگی افتادم . شب های خوبی بود ، چه با ترس و چه با خنده . با طعم چیز هایی که نمیتوانستم حس کنم تا نوشیدنی هایی که برایم فرقی با آب نداشتند.
همه از صحنه خارج شدند ، چیزی جز فضایی مکعبی شکل و سیاه رنگی باقی نماند و من ماندم در حالی که به رفت شان چشم دوخته بودم انگار که سعی داشتم با نگاهم متوقف شان کنم .
مردد بودم چه کنم پس برای همین ...
لبخند زدم و با لبخند بدرقه شان کردم .
#چالشهفتم
#سباستینمککویین
هدایت شده از خونـه درختے
چشمان قلب
وقتی مادر میخندد، روی پیشانیاش چروک میافتد. وقتی پدر میخندد، صدایش کش میآید. وقتی بهترین دوستم میا میخندد، نسیم ملایمی میوزد.
میدانم که هیچگاه نمیتوانم چهرهشان را هنگام خندیدن ببینم. برای مدتی طولانی هر شب آرزو میکردم. زانو میزدم، دست هایم را در هم قفل میکردم و چشمانم را محکم روی هم میبستم.(مگر فرقی هم میکرد اگر آن ها را نمیبستم؟) بعد آرزو میکردم. " خدایا، لطفا نور را به چشمان من برگردان. دلم میخواهد منظرههایی را که موقع اردو، میا برایم توصیف میکند را با چشمان خودم ببینم. دلم میخواهد چهره مادرم را وقتی با ابروهای درهم رفته میخندد، با چشمان خودم ببینم. دلم میخواهد ببینم که چهره پدر وقتی که صدایش کش میآید چه شکلیست. اما هیچگاه جوابی نگرفتم. با اینکه هرشب دعا میکردم، و با اینکه هر صبح به امید دیدن آن ترک گوشه دیوار که مادر همیشه از آن شکایت میکرد، از خواب بیدار میشدم، اما هیچگاه نتوانستم ببینم.
مادر میگوید انسان ها با چشم نمیبینند، آنها با قلبشان احساسش میکنند. میدانم که حرف مادر درست است اما این را هم میدانم که قلب به تنهایی کافی نیست.
وقتی گرمای دستی را روی پوست دستم احساس کردم یکهای خوردم:
_ حالت خوبه؟
دست دیگرم را روی دستش گذاشتم:
_ من خوبم میا.
دستش روی دستم کمی جمع شد:
_ مطمئنی؟ آخه رنگت پریده. اگه خیلی حالت بده میتونیم کنسلش کنیم. مطمئنم کیساراگی درک میکنه.
سرم را به چپ و راست چرخاندم:
_ نه. فقط یکم مضطربم، همین.
میا آهی کشید و گفت:
_ لازم نیست مضطرب بشی! این فقط یه قرار سادهست. منم نمیدونم کیساراگی باهات چیکار داره اما فکر نمیکنم موضوع مهمی باشه پس زیاد بهش فکر نکن.
سرم را پایین آوردم:
_ باشه.
حق با او بود. مگر محبوبترین پسر دانشگاه، با یک دختر کور چه کاری میتواند داشته باشد؟ حتما برای پایاننامهاش موضوعی درباره نابینایی انتخاب کرده و برای گرفتن اطلاعات از من این قرار ملاقات را گذاشته.
_ اوه! داره میاد!
فرفره درون معدهام شروع به چرخیدن کرد:
_ واقعا؟
سعی کردم صدای قدمهایش را از بین صداهای اطرافم تشخیص دهم. او معمولا نزدیک من مینشست به همین خاطر صدای قدمهایش را به خوبی به یاد دارم. سنگین، بیصدا و آرام. از آن قدم هایی که مطمئن به نظر میرسند اما...چیزی در آن صدا همیشه میلرزید. میا سوت کشید:
_ پسر عجب تیپی زده!
وقتی میا اینطور سوت میکشد یعنی همه چیز بهتر از تصورات است.
_ چه شکلیه؟
میا دستش را از روی دستم برداشت تا آن را دور گردنم بپیچد:
_ یه هودی سفید پوشیده، از روشم یه کت جین و شلوار جین. کتونیهاشم سفیده. موهاشم خیلی خوب حالت داده! لعنتی این پسر اصلا یه چیز دیگهست!
گوشهایم را تیز کردم تا بتوانم فاصلهمان را حدس بزنم. زیاد دور نیست. سعی کردم در ذهنم تصورش کنم. موهای حالت دار سیاه، با چشمانی تیره، یک هودی سفید و یک کت جین رویش، شلوار جین و کتانیهای سفید.
بوی وانیل و قهوه و چوب. عطر خود اوست. سرم را به امید اینکه بتوانم چیزی ببینم بالا گرفتم. صدای کشیده شدن صندلی و به دنبالش دور شدن دست میا از گردنم باعث شد مطمئنم شوم که رسیده. میا گفت:
_ اوه! کیساراگی پس رسیدی!
کیساراگی سلام داد:
_ سلام! شرمنده تو ترافیک موندم.
میا خندید:
_ تو مهمون دعوت میکنی و بعد خودت دیر میرسی؟ باید از خیلی وقت پیش اینجا میومدی!
صدایی مثل خارش شنیدم. احتمالا کیساراگی پشت سرش را میخارانده:
_ واقعا شرمنده.
لب پایینم را گاز گرفتم. من هم باید سلام میدادم؟
_ سلام ساکورا!
شانههایم پریدند. باورم نمیشد که او اول سلام داده. با لکنت جواب دادم:
_ اوه...سلام...
صدایش مثل خورشید بعد از باران بود. پر از نشاط و امید:
_ خیلی منتظر موندی؟
_ خب...
خندید. خندهاش روشن بود. حتی اگر نمیتوانستم آن را ببینم اما مطمئن بودم که خندهاش از هر خورشیدی روشنتر است. میا گونهام را بوسید و گفت:
_ من دیگه میرم ساکورا. باید برم سرکار.
سرم را به سمت جایی که فکر میکردم میا ایستاده چرخاندم:
_ باشه.
ضربهای به شانهام زد و گفت:
_ کاری داشتی خبرم کن.
_ ممنون.
صدای قدم های سبک میا دورتر و دورتر شد و در آخر کاملا محو شد. مدتی گذشت تا متوجه شدم که نفسهای کیساراگی سنگیناند و بعد صدای ساییده شدن پوست انگشتانش به هم. مضطرب بود؟ اما چرا؟ صدای سرفهاش و تلاشش برای صاف کردن صدایش را شنیدم و بعد باز هم آن صدای لطیف به گوشم خورد. اما این بار، صدایش کمی سست بود، قدرت همیشگی را نداشت. انگار برای گفتن حرفش تردید داشت:
_ میگم...ساکورا_سان...
هدایت شده از خونـه درختے
گروگانگیر
همه چیز از جایی شروع شد که یک دعوتنامه به خانه درختیام فرستاده شد. یک دعوتنامه عجیب و غریب به یک کتابخانه و البته صحبتهایی درباره گروگانگیری و این حرفها که چیزی از آن نفهمیدم اما از آنجایی که از اینطور چیزها خوشم میآید و البته با دیدن اسم پروانهمرداب در پشت دعوتنامه، مطمئن شدم که باید بروم.
قلم و کاغذ که جزو واجبات بود، آنها را در کوله ام گذاشتم. محض اطمینان یک چاقوی جیبی هم زیر جورابم گذاشتم و روانه کتابخانه شدم.
راستش تعجب کردم از اینکه قضیه گروگانگیری حقیقت داشت اما...چیزی در درونم فریاد میزد که قرار است بهتر از اینها باشد. همه دوستانم در کتابخانه حاضر بودند. به نظر میرسید من آخرین نفر بودم. وقتی گروگانگیر صحبت میکرد حتی یکبار هم شنل سیاه روی سرش را پایین نکشید. اینکه بدانم زیر آن کلاه چه چهرهای را پنهان کرده هوش و حواسم را از سر پرانده بود و باعث شد چندباری در ارائه چیزی که از من خواسته شده بود، یعنی نوشتههایمان، تاخیر بیوفتد. درست مثل همین الان.
و حالا گروگانگیر از ما خواسته تا هویت او را کشف کنیم؟
پوس خند زدم. خیلی وقت است که اینکار را کردهام. نگاهم یکبار به روی پروانه مرداب و بار دیگر به روی آلفرد قفل شد و بعد به تاریکی زیر کلاه گروگانگیر خیره شدم. یک تای ابرویم را بالا دادم و با رضایت گفتم:
_ اصلا گروگانگیری در کار نیست...مگه نه؟
پروانه مرداب خشکش زد:
_ چی داری میگی؟
خندیدم. صدایش در سکوت کتابخانه پیچید. همه حضار به من خیره بودند و به نظر چیزی از حرفهایم نمیفهمیدند. اما واکنش پروانهمرداب معما را برای من حل کرده بود.
_ منظورم اینه که عجیب نیست؟ کدوم گروگانگیری به گروگاناش آب پرتقال میده؟
کمکم صدای پچپچ ها بلند شد. نیم نگاهی به آلفرد دادم. تغییری در چهرهاش نمیدیدم اما این قرار نیست دائمی باشد. من نمیگذارم. پروانه مرداب جلو آمد. درحالی که با انگشت فرد شنلپوش را نشان میداد، تقریبا فریاد زد:
_ پس اونی که اونجا نشسته کیه؟؟
سرم را بالا گرفتم:
_ مطمئنی اصلا...کسی زیر اون شنل هست؟
چشمان پروانهمرداب گشاد شدند:
_ چچی داری...
نگاهم به سمت چهره آلفرد رفت. لبخند گوشه لبهایم را کشید. همین است! آن قیافه وحشتزده چیزی بود که میخواستم. انگشتم را به طرف آلفرد گرفتم و سعی کردم صدایم را آنقدری بالا ببرم که همه آن را بشنوند:
_ تمام این مدت اون تو بودی! مگه نه آلفرد؟
آلفرد تقریبا خشکش زد. اما خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و فریاد زد:
_ هاااا؟ چطور به این نتیجه رسیدی؟؟ منم اون دعوتنامه رو گرفتم و جزو گروگانام یادت رفته؟؟
لبخندم پررنگ تر شد. دستهایم را روی سینهام در هم گره زدم و شروع به قدم زدن کردم:
_ مطمئنی که فقط ادای گروگانارو در نمیاری آلفرد؟
_ ها؟
خندیدم. این واقعا هیجانانگیز است. هيچوقت از وجود چنین چهرهای در خودم باخبر نبودم:
_ آلفرد...تو با پروانهمرداب یه قول و قرارایی داشتید مگه نه؟ موضوع از اولم بو دار بود. پروانه مرداب عاشق تیکه کتابه ولی...هیچ گروگانگیری برای تنبیه از کسی تیکه کتاب نمیخواد.
نگاهم بین چهرههای پر از سوال حضار چرخید:
_ ولی...
به چهره آلفرد که رسیدم چشمانم را تنگ کردم:
_ چند روز پیش از ما تیکه کتاب نمیخواستی؟ آه متاسفم که نتونستم کمکت کنم واقعا سرم شلوغ بود اما الان موضوع این نیست! آلفرد، تو میدونستی که تیکه کتابات دارن تموم میشن و نگران بودی. پس با پروانهمرداب که عاشق تیکه کتابه قرار گذاشتید و همچین نقشهای کشیدید.
نیشخند بزرگی روی لبم نشاندم:
_ یه نقشه خیلی باحال! اگه این برفرض گروگانا تو ارسال نوشته تاخیر داشتن، به عنوان جریمه باید یه تیکه کتاب میفرستادن اما...
به سمت پروانهمرداب چرخیدم:
_ اوضاع اونطور که میخواستید پیش نرفت مگه نه؟ همه به موقع نوشتههاشونو آماده کردن و در پایان، تیکه کتاب زیادی گیرتون نیومد. آخرشم آلفرد مجبور شد سوتی بده و واقعا بگه که تیکه کتاباش تموم شده!
سکوت. همه مات و مبهوت به من خیره شده بودند. معما حل شده بود. از همان اول هم گروگانگیری در کار نبود.
_ولی...
صدای پروانه مرداب بود که به سختی از یک زمزمه بلندتر بود:
_ اگه گروگانگیر آلفرد بود، پس تمام این مدت اون داشت حرف میزد؟
ابروهایم در هم رفتند. این باعث شد اعتماد به نفس پروانه مرداب بالاتر برود:
_ منظورم اینه که آلفرد هم جزو گروگانا بود. تو یکم پیش ازم پرسیدی که مطمئنم زیر اون شنل واقعا کسی هست یا نه؟
پروانه مرداب به سمت گروگانگیر رفت. قلبم به شدت میکوبید. نه...نباید...نباید اشتباه کرده باشم!
هدایت شده از خونـه درختے
پروانهمرداب دستش را به سمت شنل مشکی رنگ برد.
امکان ندارد که اشتباه کرده باشم!
درست وقتی دست پروانهمرداب تنها چند سانتیمتر با شنل فاصله داشت صدایی لرزه بر اندامم انداخت:
_ خب خب خب! آرگون بودی درسته؟
خشکم زد. صدا در کل سالن میپیچید. صدایی نا آشنا و...کمی ترسناک:
_ باید یگم از انتظاراتم بیشتر رفتی ولی...آدما همیشه اشتباه میکنن.
سرم را در اطراف چرخاندم:
_ چی؟ تو کی هستی؟
صدا خندید. قهقهه زد. احساس کردم قلبم الان است که بایستد:
_ من؟ خب معلومه! من گروگانگیر هستم!
داستان گروگانگیر ناتمام باقی ماند. او گفت این بازی هیچگاه تمام نمیشود. این بازی قرار است شکل و شمایل مختلفی به خود بگیرد اما مطمئنا تمام نخواهد شد. بعد از آن همه ما از کتابخانه فرار کردیم. تنها پروانهمرداب در کتابخانه ماند.
لبخند دوباره روی لبانم نشست. عجب نمایشی از خود نشان دادم. آلفرد هم بازیگر خوبیست مگرنه؟ حقیقت چیز دیگریست. حقیقت این است که حالا، هم من و هم پروانهمرداب گروگانگیر را با چشمان خودمان دیدهایم. مشتاقانه منتظرم تا بفهمم نفر بعد که با او روبهرو میشود کیست.
Argon
#روزآخر