eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
79 دنبال‌کننده
197 عکس
18 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قدیمی‌ترین و قدرتمندترین احساس انسان ترس است، و قدیم‌ترین و قدرتمندترین نوع ترس، ترس از ناشناخته‌ها است. -لاوکرفت
هدایت شده از ذره‌ای از من..
..:)✨
هدایت شده از ذره‌ای از من..
حقیقتا بهترین هدیه‌ای که میتونی بهم بدی همینه..:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گاهی ضعیف و رنگ‌پریده، گاهی قوی و پر نور، ماه معنای انسان بودن را می‌فهمد.
لن تستطيعي أن تجدي الشمس في غرفة مغلقة🌿 تو نمیتونی خورشید رو توی یه اتاق بسته پیدا کنی ـ غسان کنفانی ‍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کرواتی برای جنازه⚰️ ـ «از کی دفاع کنم؟ از یه جسد؟! من مُردم... من تو هشت‌سالگی مردم؛ چون کسی نبود حرفامو بشنوه...» به سقف چشم دوختم. دستم را روی شکمم گذاشتم و نفسم را با صدا بیرون دادم. نگاهم روی لکه‌ی سیاه سقف ماند. اطرافش چند تکه گچ ریخته بود و کاهگل خودش را به نمایش گذاشته بود؛ درست مثل زخم‌های عمیق و چرکین تن پیکره‌ای رهاشده که دستی بی‌رحم، پوسته از روی زخم‌هایش می‌کشد. درست مثل کاری که من کردم. اولین‌بار که این کار را کردم، فقط احساس وظیفه می‌کردم. زن بیچاره گناه داشت. صدایش تا فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر می‌رسید. التماس می‌کرد. به دست‌وپای مرد افتاده بود و مدام می‌گفت:«ببخشید...» برای لحظه‌ای تصویر مادرم مقابلم جان گرفت. آن شب پدرم مست به خانه آمد. مادر گوشه‌ی ایوان به در خیره شده بود و زیر لب صلوات می‌فرستاد. او آمد؛ مست‌تر و خشمگین‌تر... چقدر دوست داشتم مادرم را از زیر دستانش بیرون بکشم و برای همیشه سایه‌ی پدرم را از خانه کم کنم. اما مگر یک پسربچه چه کاری می‌توانست بکند؟ او احتیاج به کمک داشت. من هم شبی، در کوچه‌ای تنگ و خلوت، انگشتانم را دور گلوی مرد قفل کردم. مرد دست‌وپا زد. با ناخن‌های کوتاهش به دستم چنگ انداخت. فشار انگشتانم را بیشتر کردم. اولین لکه‌ی سیاه از جامعه‌ی سیاه پاک شد. چند ماه بعد از آن شب، وقتی شیفتم را عوض می‌کردم و آرام سمت بیرون قدم برمی‌داشتم، او را دیدم. هوا بارانی بود و زمین از قطرات باران چند دقیقه پیش خیس شده بود. صدایش را شنیدم. ـ «من نمی‌تونم دختر شما رو بدون پول عمل کنم.» پوزخند زدم و از کنارش رد شدم. پول پدیده‌ی عجیبی است. اگر پول بیشتری داشتم، می‌توانستم نامزدم را از سرطان نجات بدهم؟ انگشتانم را جلوی چشم‌هایم گرفتم. از میان انگشتانم خون می‌چکید. چشم‌هایم را بستم و باز کردم. دوباره در اتاقم بودم. فردای آن روز، دکتر را میان چمن‌های پشت بیمارستان پیدا کردند. آن روز تا شب با خودم کلنجار رفتم. قدم زدم و قدم زدم. شاید رسالت من همین بود... پس کشتم. کشتم آدمی را که به کودکی ظلم می‌کرد، که پول یتیم را بالا می‌کشید و درد مردم را قیمت می‌گذاشت. کشتم آن را که جان آدم‌ها برایش یک عدد بود، و مردی را که صدای صلواتش کوچه را می‌پوشاند اما صدای ترس دخترش را نمی‌شنید؛ همان که مستی و ترس را به خانه می‌آورد تا کودکش را در تاریکی بزرگ کند. لکه‌های سیاه پاک شدند. حالا فقط یک لکه مانده بود. از جایم بلند شدم. پاهای بی‌رمقم را روی موکت کهنه کشیدم. بوی نم بینی‌ام را پر کرد. نگاهی به آینه انداختم. برای یک لحظه، جای مرد سی‌ساله و قدبلند، پسربچه‌ای هشت‌ساله را دیدم. لب زدم. -«از کی دفاع کنم؟ از یه جسد؟! من مُردم... من تو هشت‌سالگی مردم؛ چون کسی نبود حرفامو بشنوه. من مُردم توی فریادهای مادرم... توی مستی پدرم... توی بی‌پولی... من خیلی وقته مُردم... درست وقتی نامزدم رو خاک‌ها بغل کردند.» به طناب بالای سرم نگاه کردم. آرام آن را دور گردنم انداختم. پوزخندی زدم. کرواتی زیبایی بود؛ کرواتی برای یک جنازه.
تا رسیدن هنوز باید رفت کار سخت است و راه ناهموار... [•هوشنگ ابتهاج•]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- آدمک جان همه آدم باش تا نگویند که دورنگست بخند آدمك گفته ام و میگویم زندگی الاكلنگست بخند ‍