هدایت شده از مجهولات
این پیام رو فواروارد کنید و لینک چنلتون رو در کادر بلوری پایین بفرستید، تا بگم اگر یه روز تو فرودگاه چمدونتون جابجا بشه، چی توی چمدون جدید پیدا میکنید که میفهمید این قضیه چندان هم اتفاقی نبوده؟!
[ لطفا مجهولات رو دنبال کنید ]
•
قاچ کـ🥙ـتاب
هر ذره که هست، اگر غباریست
در پرده مملکت به کاریست
-لیلی و مجنون
•
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#اینجاـمیانـشهر🪟
پاهایم گزگز کرد. چیزی سنگین در ریههایم پیچید و نفسم را به شماره انداخت.
سرفهای کردم و دوباره سرفهای دیگر. آنقدر صدایش بلند بود که احساس کردم همه نگاهم میکنند... اما نه؛ آنها بیتوجه از کنارم میگذشتند، گویی منی وجود نداشت.
نگاهی به صورتهای درهم و مبهمشان انداختم. اوایل برایم عجیب بود که چرا چهرهشان را نمیبینم، اما بعد از سه ماه، دیگر برایم عادی شده بود.
همینطور که حضور تو عادی شد.
شب را حس کردم. ماه از میان پردهی سبز، پرتوهایش را به زحمت روی اتاق میتاباند.
تو آمدی. درست مثل همیشه...
دوباره سرما به جانم افتاد؛ سرمایی که با روزهای گرم تابستان، میان شلوغی رفتوآمد مردم این شهر گم میشد. دندانهایم به هم خوردند.
آرام از جایم بلند شدم. آدم وقتی مهمان دارد، باید ادب را رعایت کند...
نگاهت کردم. همان لبخند همیشگی را به لب داشتی؛ لبخندی میان غم و شادی که هنوز از تفسیرش عاجز بودم. از سکوت میانمان بیزار بودم، اما میدانستم نمیتوانم تو را مجبور به حرف زدن کنم.
کنارم نشستی. بدنم سردتر شد؛ گویا به جای هوا، تکههای یخ را وارد ریههایم میکردم.
پوزخندی زدم.
همه میگفتند نباید دوستت داشته باشم. میگفتند خطرناکی. میگفتند هر کس به تو نزدیک شود، دیگر مثل قبل برنمیگردد.
من اما تو را میشناختم. تو همدم شبهای من بودی؛ وقتی همه خواب بودند و شهر برای چند ساعت دست از دویدن برمیداشت. مینشستی کنارم و چیزی نمیگفتی. عجیب بود که از لبخندت نمیترسیدم؛ شاید چون هیچوقت مجبور نبودم جلوی تو وانمود کنم حالم خوب است.
مقابل تو خودم بودم. از تاریکیهایم نمیترسیدم؛ تو آنها را میدیدی و عجیب بود که من هم تلاشی برای پنهان کردنشان نمیکردم.
دوباره صدای سرفههایم بلند شد؛ صدایی که با صدای بوقهای بیامان در هم میآمیخت و کلافهام میکرد.
بوق... بوق... بوق...
دستم را روی گوشهایم گذاشتم تا روزنهای برای نفس کشیدن پیدا کنم. نفسم بالا نمیآمد. نبضم کند شد...
سه... بوق... دو... بوق... یک...
هوا ناگهان وارد ریههایم شد.
پوزخندی زدم و سرم را به میلههای فلزی تخت تکیه دادم.
تو کنار پنجره ایستاده بودی. اولینبار تو را همانجا دیدم. دیدارمان کوتاه بود؛ صدای فریادهایی که از گوشهوکنار به گوش میرسید، مانع میشد سیر نگاهت کنم.
فردایش وقتی از تو گفتم، همه تکرار کردند که نباید دوستت داشته باشم. میگفتند تو برای هیچکس خوب نیستی. اما آنها تو را نمیشناختند؛ من میشناختمت. تو همیشه وقتی همه میرفتند، میآمدی. آرام... بیصدا...
مینشستی کنارم و هیچوقت نمیپرسیدی چرا اینقدر خستهام. گاهی هم مثل امشب، آنقدر نزدیک میشدی که نفسم بند میآمد.
دهانم را باز کردم تا حرفی بزنم که سوسوی اولین چراغ از پنجره روی اتاق افتاد.
تو آرام رفتی؛ گویا هرگز در اتاق نبودی.
سپس او آمد. صورتش مانند تمام آدمهای این شهر برایم درهم و مبهم بود، اما چیزی در وجودش داشت که ناخودآگاه لبخند روی لبم مینشاند. نمیدانم چه بود؛ شاید گرمی دستانش وقتی انگشتانم را لمس میکرد... شاید لبخندش... یا شاید لباس یکدست سپیدش.
او و رهگذر کنارش، تنها کسانی بودند که روزها به من سر میزدند.
نگاهی به رهگذر کرد و زیر لب چند کلمه گفت. صدایش را نشنیدم، اما میدانستم چه میگوید.
داشت میگفت:«تو امشب دوباره میآیی...»
با خودم گفتم شاید امشب برای آخرین بار به تو فکر کنم و برای همیشه تمام شوم. شاید...
یادم آمد روزهای اول او گفته بود نباید به تو فکر کنم. اما مگر میشد؟ تو سالها بود که با من زندگی میکردی.
نفس عمیقی کشیدم. سرم هنوز از آن بوقهای بیامان سنگین بود. نگاهم به پنجره افتاد؛ ماه پشت پردهی سبز پنهان شده بود. دلم برایت تنگ شده بود، همنشین شبانه...
عقربهها چرخیدند و تو آمدی.
اما نگاهت فرق داشت. چشم به تو دوختم، ولی تو داشتی کس دیگری را میدیدی.
سر جایم نشستم و به عقربهها نگاه کردم. تیکتاک... تیکتاک...
با خودم گفتم برای آخرینبار کنارم مینشینی؛ اما من ماندم و یک اتاق، یک تخت و یک پنجره...
و تو... از کنارم رد شدی.
دوباره صدای بوق پیچید؛ اینبار بیوقفه و یکنواخت.
پشت سرت، رهگذران دویدند و چند نفرشان از کنار اتاقم رد شدند. برای اولینبار چهرهشان را شفاف دیدم؛ آنها هم لباس سفید داشتند.
زمان گذشت... و من نمردم.
آن شب، فقط آخرین باری بود که به تو فکر کردم.
صبح وقتی چشمهایم را باز کردم، فهمیدم هنوز اینجا، میان شهر هستم. و شاید برای اولینبار، تصمیم گرفتم بمانم.
نمیدانم فردا شب میآیی یا نه... فقط میدانم آن شب، جایی میان تو و او معلق مانده بودم.
و شاید... همین معلق ماندن، خود زندگی باشد.
#پایان
#زنصیری✍
📆 ۱۴۰۵/۶/۲۷
🆔@tarhe_tahavol⏳
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
حاشیههای یک کتاب باز
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #اینجاـمیانـشهر🪟 پاهایم گزگز کرد. چیزی سنگین در ریههایم پیچید و نفسم
این داستان رو چند روز پیش نوشتم و حقیقتا به شدت به دلم نشست...
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قصه اینجاست که باید بود، باید خواند. پشت این پنجره ها باز هم باید ماند و نباید که گریست؛ باید زیست.
-حسین پناهی
#پیامهایذخیرهشده
ـ قاچ ک🍯ـتاب
فقط باور کن
هیچ کس تصادفی کسی را ملاقات نمیکند.
خداوند همه چیز را برنامهریزی کرده است.
⏳۳:۲۴بعد از ظهر
ـ به زمانبندی خدا اعتماد کنید.
بگذرد این روزگار تلختر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید...
- حافظ
#پیامهایذخیرهشده