حاشیههای یک کتاب باز
امشب آخرین روز از دورهمی خونه درختی هست.
به همین مناسبت از روی صندلیام بلند میشم و با قاشق چایخوری ضربهای به فنجانم میزنم. صداها میخوابد.
شمردهشمرده میگم:«امم... چیزه... خیلی خوب؛ آرگون ایدهات خفن بود بعد از یه مدت دوباره شروع کردم به نوشتن. خیلی خیلی ممنونم 🤍✨
دوستان شما واقعاً هنرمندید. خودتون فوقالعادهاید و متنهاتون... یه دنیای دیگهست. خوشحالم که کنار شما بودم.»
https://eitaa.com/ocean_gaia/2884
میتونم ازتون خواهش کنم این پست رو به خودتون بگیرید:)
https://eitaa.com/ocean_gaia/2915
خوب؟
اختیار دارید در این مدت از خوندن متنها شما لذت بردم و باید بگم محشره بود🤍
هدایت شده از روح ِحنا؛
او شبیه وطن است؛
زخمی، غمگین، زیبا، و درحال جنگ...
ومن شبیه یک وطن پرست، عاشق ویرانه هایش..../:
تا حالا شده ندانید یک کتاب خوب است یا نه؟!
کتاب «مرگ خانم وستاوی» هم برای من دقیقاً همینطور بود. نمیدانم خوب بود یا نه...
از یک طرف، عناصر داستانی به خوبی پرداخته شده بود؛ شخصیتها، فضاسازی و روند روایت، سر جای خودشان بودند. از طرف دیگر، پایانش کمی قابل حدس بود و همین باعث میشد که هیجان کشف قاتل، آنطور که باید، به اوج نرسد.
شاید خوب بود چون ساختارش قوی بود، و شاید نه، چون آن غافلگیری نهایی را نداشت.
اما در مجموع، به عنوان یک سرگرمی، کتاب مناسبی بود. از آن دسته کتابهایی که آدم را با خودش همراه میکند، حتی اگر پایانش را زودتر از موعد حدس بزند.
اگر دنبال یک داستان معمایی سبک و روان برای یک آخر هفته هستید، میتواند انتخاب بدی نباشد. 🌱
#حاشیههاییککتابباز
بیداریام چه دانی؟ ای خفتهای که شبها
نَنْشَستهای به حسرت، نشمردهای ستاره
#فروغیبسطامی☄️
اونجا که مولانا میگه:
هرکس بد ما به خلق گوید
ما چهره ز غم نمی خراشیم،
ما خوبی او به خلق گوییم؛
تا هر دو دروغ گفته باشیم.
#پیامهایذخیرهشده