eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
82 دنبال‌کننده
202 عکس
18 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔔دینگ دینگ... صدای زنگ در، سکوت خانه را می‌شکند. پستچی پشت در ایستاده؛ با پالتویی تیره، کیف چرمی کهنه‌ای بر دوش و پاکتی که نام شما روی آن نوشته شده است. با کمی تردید، پاکت را باز می‌کنید. داخل آن، یک دعوت‌نامه قرار دارد: -«به کمکتون نیاز دارم، اگه این نامه رو می‌خونید. فورا خودتون رو به کتاب‌خونه من برسونید...» پایین‌تر، با خطی متفاوت، جمله‌ی دیگری اضافه شده است:«راستی، قبل از اومدن اسمتون رو به پستچی بگید» در گوشه‌ی دیگر نامه، یادداشتی کوتاه به چشم می‌خورد:«اگر براتون سوال شده که قراره چه اتفاقی بیفته، باید بگم که هفت روز فرصت داریم، هفت چالش پیش رومونه و یک داستان که هنوز پایانش مشخص نیست» پایین نامه، با خطی درشت‌تر نوشته شده است: منتظرتون هستیم؛ یا شاید هم بهتره بگم، منتظرتونن! پ.ن: پستچی: @Zzz44N
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«من می‌توانم در برابر هر چیزی مقاومت کنم، جز وسوسه.» اسکار وایلد نمایشنامه‌ی «بادبزن لیدی ویندرمر»
شب که میشه ..') بعضیا تازه انگار که ذهنشون بیدار میشه؛ خیال میکنن،رویا میبافن،شعر میگن،داستان مینویسن و خلاصه...! توی شب ذهن‌های فعالشون انگار که دوپینگ کرده. و زندگیشون انگار تازه شکل میگیره' این آدما،آدمای شب‌اند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بهترین تراپی شعر مولاناس اونجا که میگه: «ساعتی میزان اینی ساعتی میزان آن یک نفس میزان خود شو، تا شوی موزون خویش.»🍃 ‍
ـقاچ کـ🍫ــتاب تا حالا یه سوزن توی تخت خوابت گم کرده­‌ای؟ شک همون­‌قدر ذهن آدم رو آزار می‌ده. کتآبـ: سومین پلیس
کتابخانه همیشه پناهگاه امن من بود. میان قفسه‌های بلند، بوی کاغذهای قدیمی و سکوتی که فقط با ورق‌خوردن کتاب‌ها می‌شکست، می‌توانستم برای چند ساعت هم که شده، دنیای بیرون را فراموش کنم. البته این مربوط به قبل از آن بود که یک مرد با کت‌وشلوار تیره، لبخندی آزاردهنده و اعتمادبه‌نفسی که هیچ تناسبی با عقل سلیم نداشت، تصمیم بگیرد کتابخانه‌ام را به محل گروگان‌گیری تبدیل کند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ناشناس 🎭 ـ دعوت‌نامه‌ها رو فرستادی؟ این را گفتم و به کاغذهای روی میز اشاره کردم. + نه، برای دل خودم نوشتمشون. می‌خواستم کلکسیون نامه‌هام رو کامل کنم. نگاهم را از کاغذها گرفتم و به او دوختم. ـ طعنه‌زدن قراره کمکت کنه؟ + تا اینجاش که از بحث‌کردن با تو مفیدتر بوده. لبخند زدم. ـ عالیه. پس وقتی مهمان‌هامون رسیدن، همین روحیه رو حفظ کن. + مهمان‌های تو؟ این کتابخونه‌ی منه! ـ و این دقیقاً چیزیه که ماجرا رو جالب می‌کنه. پیش از آنکه جوابی را بده، صدای زنگ در بلند شد. نگاهی به ساعتم انداختم. ـ سر وقت. چه آدم‌های امیدوارکننده‌ای. + شاید هنوز بتونم بهشون بگم برگردن. - البته. می‌تونی امتحان کنی. به سمت در رفت. برای یک لحظه، واقعاً فکر کرد شاید بتواند اوضاع را درست کند. در را باز کرد و اولین مهمان را دید؛ بعد دومی، سومی و چند نفر دیگر. همه آمده بودند تا در یک دورهمی داستان‌نویسی شرکت کنند. هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند میزبانشان خودش گروگان است. هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگوید که صدای بسته‌شدن در پشت سرش پیچید. از جایم بلند شدم و از میان قفسه‌ها گفتم:«به کتابخانه‌ی ما خوش آمدید!» یکی از مهمان‌ها خندید. *چه شروع نمایشی‌ای! این بخشی از برنامه‌ست؟ از پشت میز بیرون آمدم، دست‌هایم را در جیب گذاشتم و با آرامش به جمع نگاه کردم. - بله. می‌تونید اسمش رو شروع برنامه بذارید. بعد به قفل در اشاره کردم. - یا اگر ترجیح می‌دید، گروگان‌گیری. سکوت.