🔔دینگ دینگ...
صدای زنگ در، سکوت خانه را میشکند.
پستچی پشت در ایستاده؛ با پالتویی تیره، کیف چرمی کهنهای بر دوش و پاکتی که نام شما روی آن نوشته شده است.
با کمی تردید، پاکت را باز میکنید.
داخل آن، یک دعوتنامه قرار دارد:
-«به کمکتون نیاز دارم، اگه این نامه رو میخونید. فورا خودتون رو به کتابخونه من برسونید...»
پایینتر، با خطی متفاوت، جملهی دیگری اضافه شده است:«راستی، قبل از اومدن اسمتون رو به پستچی بگید»
در گوشهی دیگر نامه، یادداشتی کوتاه به چشم میخورد:«اگر براتون سوال شده که قراره چه اتفاقی بیفته، باید بگم که هفت روز فرصت داریم، هفت چالش پیش رومونه و یک داستان که هنوز پایانش مشخص نیست»
پایین نامه، با خطی درشتتر نوشته شده است:
منتظرتون هستیم؛ یا شاید هم بهتره بگم، منتظرتونن!
پ.ن:
پستچی: @Zzz44N
«من میتوانم در برابر هر چیزی مقاومت کنم، جز وسوسه.»
اسکار وایلد
نمایشنامهی «بادبزن لیدی ویندرمر»
بهترین تراپی شعر مولاناس
اونجا که میگه:
«ساعتی میزان اینی
ساعتی میزان آن
یک نفس میزان خود شو،
تا شوی موزون خویش.»🍃
#پیامهایذخیرهشده
ـقاچ کـ🍫ــتاب
تا حالا یه سوزن توی تخت خوابت گم کردهای؟ شک همونقدر ذهن آدم رو آزار میده.
کتآبـ: سومین پلیس
حاشیههای یک کتاب باز
🔔دینگ دینگ... صدای زنگ در، سکوت خانه را میشکند. پستچی پشت در ایستاده؛ با پالتویی تیره، کیف چرمی که
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#دورهمی
#مقدمه
کتابخانه همیشه پناهگاه امن من بود.
میان قفسههای بلند، بوی کاغذهای قدیمی و سکوتی که فقط با ورقخوردن کتابها میشکست، میتوانستم برای چند ساعت هم که شده، دنیای بیرون را فراموش کنم.
البته این مربوط به قبل از آن بود که یک مرد با کتوشلوار تیره، لبخندی آزاردهنده و اعتمادبهنفسی که هیچ تناسبی با عقل سلیم نداشت، تصمیم بگیرد کتابخانهام را به محل گروگانگیری تبدیل کند.
#دورهمی
#پارت۱
ناشناس 🎭
ـ دعوتنامهها رو فرستادی؟
این را گفتم و به کاغذهای روی میز اشاره کردم.
+ نه، برای دل خودم نوشتمشون. میخواستم کلکسیون نامههام رو کامل کنم.
نگاهم را از کاغذها گرفتم و به او دوختم.
ـ طعنهزدن قراره کمکت کنه؟
+ تا اینجاش که از بحثکردن با تو مفیدتر بوده.
لبخند زدم.
ـ عالیه. پس وقتی مهمانهامون رسیدن، همین روحیه رو حفظ کن.
+ مهمانهای تو؟ این کتابخونهی منه!
ـ و این دقیقاً چیزیه که ماجرا رو جالب میکنه.
پیش از آنکه جوابی را بده، صدای زنگ در بلند شد.
نگاهی به ساعتم انداختم.
ـ سر وقت. چه آدمهای امیدوارکنندهای.
+ شاید هنوز بتونم بهشون بگم برگردن.
- البته. میتونی امتحان کنی.
به سمت در رفت. برای یک لحظه، واقعاً فکر کرد شاید بتواند اوضاع را درست کند. در را باز کرد و اولین مهمان را دید؛ بعد دومی، سومی و چند نفر دیگر.
همه آمده بودند تا در یک دورهمی داستاننویسی شرکت کنند.
هیچکدامشان نمیدانستند میزبانشان خودش گروگان است.
هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگوید که صدای بستهشدن در پشت سرش پیچید.
از جایم بلند شدم و از میان قفسهها گفتم:«به کتابخانهی ما خوش آمدید!»
یکی از مهمانها خندید.
*چه شروع نمایشیای! این بخشی از برنامهست؟
از پشت میز بیرون آمدم، دستهایم را در جیب گذاشتم و با آرامش به جمع نگاه کردم.
- بله. میتونید اسمش رو شروع برنامه بذارید.
بعد به قفل در اشاره کردم.
- یا اگر ترجیح میدید، گروگانگیری.
سکوت.
#دورهمی
#پارت۲
یک نفر به سمت در رفت و دستگیره را پایین کشید. در باز نشد.
نگاهها بهتدریج به سمت او برگشتند. با چشمهای درشتش اطراف را میپاید.
*صبر کن... تو که گفتی اینجا قراره دورهمی برگزار کنیم!
دهان باز کرد تا توضیح بدهد، اما من زودتر جواب دادم.
- ایشون هم دقیقاً به همین دلیل اینجاست.
+ من صاحب کتابخونهام، نه همدست تو!
- بله، دوستان. ایشون هم گروگانه... شاید هم گروگانگیر.
به من خیره شد.
+ از کی تا حالا من عضو گروهت شدم؟!
- از وقتی دعوتنامهها رو فرستادی.
+ تو مجبورم کردی!
انگشتم را روی دهانم میگذارم.
- جزئیات، جزئیات...
چند نفر از مهمانها بین ما نگاه ردوبدل کردند. یکی زیر لب گفت:« من فقط برای دورهمی اومده بودم...»
آهسته رو به جمع برگشتم.
- و ما از حضورتون بسیار خوشحالیم. لطفاً کتابها رو سر جاشون نگه دارید، به وسایل شخصی صاحب کتابخانه دست نزنید و تا اطلاع ثانوی از تلاش برای فرار خودداری کنید.
مکثی کردم.
چند نفر با ناباوری نگاهم کردند.
او دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
+خدایا... چرا از بین تمام آدمهای دنیا، باید گیر این یکی میافتادم؟
سرم را کمی به طرفش چرخاند.
-چون ظاهراً سلیقهی خوبی در انتخاب مهمان نداری.
+ من تو رو انتخاب نکردم!
- و بااینحال، اینجا هستم.
به طرفش رفتم و کاغذی روی میز گذاشتم؛ کاغذی که روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:«بازی آغاز شده است.»
بعد صندلیام را عقب کشیدم و نشستم.
-خب، خانم نویسنده. فکر کنم وقتشه برای مهمانهامون توضیح بدی دقیقاً چه اتفاقی افتاده.
با ناباوری نگاهم کردم.
-تو گروگانگیر هستی. خودت توضیح بده!
لبخند زدم و دستهایم را در هم قفل کردم.
- نه. من مهماننوازم. تفاوت ظریفی داره.
و حالا تمام نگاهها به او دوخته شده بود.
به صندلی تکیه دادم، نگاهی به مهمانهای ساکت انداختم و دوباره به او نگاه انداختم.
نفسم را باشتاب بیرون دادم و گفتم:« خب؟ چرا ساکتی؟ چند دقیقه پیش که برای مخالفت با من کم نمیآوردی.»
با لحنی آرام اضافه میکنم:« نکنه جلوی مهمونهات خجالت میکشی اعتراف کنی که خودت دعوتنامهها رو فرستادی؟»