eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
82 دنبال‌کننده
200 عکس
18 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
شب که میشه ..') بعضیا تازه انگار که ذهنشون بیدار میشه؛ خیال میکنن،رویا میبافن،شعر میگن،داستان مینویسن و خلاصه...! توی شب ذهن‌های فعالشون انگار که دوپینگ کرده. و زندگیشون انگار تازه شکل میگیره' این آدما،آدمای شب‌اند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بهترین تراپی شعر مولاناس اونجا که میگه: «ساعتی میزان اینی ساعتی میزان آن یک نفس میزان خود شو، تا شوی موزون خویش.»🍃 ‍
ـقاچ کـ🍫ــتاب تا حالا یه سوزن توی تخت خوابت گم کرده­‌ای؟ شک همون­‌قدر ذهن آدم رو آزار می‌ده. کتآبـ: سومین پلیس
کتابخانه همیشه پناهگاه امن من بود. میان قفسه‌های بلند، بوی کاغذهای قدیمی و سکوتی که فقط با ورق‌خوردن کتاب‌ها می‌شکست، می‌توانستم برای چند ساعت هم که شده، دنیای بیرون را فراموش کنم. البته این مربوط به قبل از آن بود که یک مرد با کت‌وشلوار تیره، لبخندی آزاردهنده و اعتمادبه‌نفسی که هیچ تناسبی با عقل سلیم نداشت، تصمیم بگیرد کتابخانه‌ام را به محل گروگان‌گیری تبدیل کند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ناشناس 🎭 ـ دعوت‌نامه‌ها رو فرستادی؟ این را گفتم و به کاغذهای روی میز اشاره کردم. + نه، برای دل خودم نوشتمشون. می‌خواستم کلکسیون نامه‌هام رو کامل کنم. نگاهم را از کاغذها گرفتم و به او دوختم. ـ طعنه‌زدن قراره کمکت کنه؟ + تا اینجاش که از بحث‌کردن با تو مفیدتر بوده. لبخند زدم. ـ عالیه. پس وقتی مهمان‌هامون رسیدن، همین روحیه رو حفظ کن. + مهمان‌های تو؟ این کتابخونه‌ی منه! ـ و این دقیقاً چیزیه که ماجرا رو جالب می‌کنه. پیش از آنکه جوابی را بده، صدای زنگ در بلند شد. نگاهی به ساعتم انداختم. ـ سر وقت. چه آدم‌های امیدوارکننده‌ای. + شاید هنوز بتونم بهشون بگم برگردن. - البته. می‌تونی امتحان کنی. به سمت در رفت. برای یک لحظه، واقعاً فکر کرد شاید بتواند اوضاع را درست کند. در را باز کرد و اولین مهمان را دید؛ بعد دومی، سومی و چند نفر دیگر. همه آمده بودند تا در یک دورهمی داستان‌نویسی شرکت کنند. هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند میزبانشان خودش گروگان است. هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگوید که صدای بسته‌شدن در پشت سرش پیچید. از جایم بلند شدم و از میان قفسه‌ها گفتم:«به کتابخانه‌ی ما خوش آمدید!» یکی از مهمان‌ها خندید. *چه شروع نمایشی‌ای! این بخشی از برنامه‌ست؟ از پشت میز بیرون آمدم، دست‌هایم را در جیب گذاشتم و با آرامش به جمع نگاه کردم. - بله. می‌تونید اسمش رو شروع برنامه بذارید. بعد به قفل در اشاره کردم. - یا اگر ترجیح می‌دید، گروگان‌گیری. سکوت.
یک نفر به سمت در رفت و دستگیره را پایین کشید. در باز نشد. نگاه‌ها به‌تدریج به سمت او برگشتند. با چشم‌های درشتش اطراف را می‌پاید. *صبر کن... تو که گفتی اینجا قراره دورهمی برگزار کنیم! دهان باز کرد تا توضیح بدهد، اما من زودتر جواب دادم. - ایشون هم دقیقاً به همین دلیل اینجاست. + من صاحب کتابخونه‌ام، نه همدست تو! - بله، دوستان. ایشون هم گروگانه... شاید هم گروگان‌گیر. به من خیره شد. + از کی تا حالا من عضو گروهت شدم؟! - از وقتی دعوت‌نامه‌ها رو فرستادی. + تو مجبورم کردی! انگشتم را روی دهانم می‌گذارم. - جزئیات، جزئیات... چند نفر از مهمان‌ها بین ما نگاه ردوبدل کردند. یکی زیر لب گفت:« من فقط برای دورهمی اومده بودم...» آهسته رو به جمع برگشتم. - و ما از حضورتون بسیار خوشحالیم. لطفاً کتاب‌ها رو سر جاشون نگه دارید، به وسایل شخصی صاحب کتابخانه دست نزنید و تا اطلاع ثانوی از تلاش برای فرار خودداری کنید. مکثی کردم. چند نفر با ناباوری نگاهم کردند. او دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. +خدایا... چرا از بین تمام آدم‌های دنیا، باید گیر این یکی می‌افتادم؟ سرم را کمی به طرفش چرخاند. -چون ظاهراً سلیقه‌ی خوبی در انتخاب مهمان نداری. + من تو رو انتخاب نکردم! - و بااین‌حال، اینجا هستم. به طرفش رفتم و کاغذی روی میز گذاشتم؛ کاغذی که روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:«بازی آغاز شده است.» بعد صندلی‌ام را عقب کشیدم و نشستم. -خب، خانم نویسنده. فکر کنم وقتشه برای مهمان‌هامون توضیح بدی دقیقاً چه اتفاقی افتاده. با ناباوری نگاهم کردم. -تو گروگان‌گیر هستی. خودت توضیح بده! لبخند زدم و دست‌هایم را در هم قفل کردم. - نه. من مهمان‌نوازم. تفاوت ظریفی داره. و حالا تمام نگاه‌ها به او دوخته شده بود. به صندلی تکیه دادم، نگاهی به مهمان‌های ساکت انداختم و دوباره به او نگاه انداختم. نفسم را باشتاب بیرون دادم و گفتم:« خب؟ چرا ساکتی؟ چند دقیقه پیش که برای مخالفت با من کم نمی‌آوردی.» با لحنی آرام اضافه می‌کنم:« نکنه جلوی مهمون‌هات خجالت می‌کشی اعتراف کنی که خودت دعوت‌نامه‌ها رو فرستادی؟»
+تو مجبورم کردی مثلی که یادت رفته؟ در ضمن من چه می‌دونم توی ذهن تو چه می‌گذره که بخوام به مهمون‌ها توضیح بدم. دستش را دراز می‌کند و به صندلی‌ها اشاره می‌کند. +این گو و این میدون‌ برای چند ثانیه به صندلی‌ها نگاه می‌کنم؛ بعد نگاهم آرام به سمت او برمی‌گردد. - چه استقبال گرمی! آدم دلش می‌خواد هر روز گروگان بگیره. کت‌وشلوارم را مرتب می‌کنم و از جایم بلند می‌شوم. به طرف صندلی‌ها می‌روم، اما پیش از نشستن، رو به مهمان‌ها برمی‌گردم. -خب، شنیدید که میزبان عزیزمون چه گفت. این گوی و این میدان. ظاهراً از این لحظه به بعد، مسئولیت سرگرم‌کردن شما با منه. مکث می‌کنم و نگاهی به او می‌اندازم. -هرچند، با توجه به انتخاب‌های ایشون، نمی‌تونم تضمین کنم که سرگرمی‌تون به قیمت سلامت روانی‌تون تموم نشه. یکی از صندلی‌ها را برای خودم عقب می‌کشم و می‌نشینم. بعد با نوک انگشت به صندلی روبه‌رو اشاره می‌کنم. - بفرمایید، دوستان. راحت باشید. اینجا کتابخانه‌ست، نه دادگاه. کسی قرار نیست بابت سوال پرسیدن مجازات بشه. نگاهم به او می‌افتد. - البته به‌جز صاحب کتابخانه. ایشون ظاهراً از قبل حکم‌شون رو گرفتن. لبخند کوتاهی می‌زنم و دوباره رو به جمع می‌کنم. -حالا که همه دور هم جمع شدیم، بذارید یک قانون رو روشن کنیم: من از سوال خوشم میاد. از سوال‌های هوشمندانه بیشتر و از سوال‌های که فکر می‌کنن هوشمندانه‌ان... حتی بیشتر از همه. دست‌هایم را روی میز می‌گذارم. - پس بپرسید. هر چیزی که می‌خواید بدونید. لحظه‌ای سکوت می‌کنم و بعد با لحنی کاملاً جدی اضافه می‌کنم:«فقط اگر کسی بپرسه دستشویی کجاست، شخصاً به این نتیجه می‌رسم که تمدن بشری به پایان خودش رسیده.» برای نخستین بار، خنده‌ی کوتاهی در کتابخانه می‌پیچد. من هم لبخند می‌زنم؛ بعد نگاهم دوباره روی او ثابت می‌ماند. - خب، خانم نویسنده؟ حالا که این‌همه با اعتمادبه‌نفس من رو به مهمون‌هات سپردی، بیا اینجا بشین. نمی‌خوام فکر کنن از من می‌ترسی. کمی مکث می‌کنم. - مگر اینکه واقعاً می‌ترسی. اون‌وقت قضیه فرق می‌کنه؛ باید براش جشن بگیریم.
از جایش بلند می‌شود و با نگاهی که از چشم‌هایم برنمی‌دارد، روی صندلی کنارم می‌نشیند. لبخند کمرنگی می‌زنم و آستین کتم را مرتب می‌کنم. صندلی‌ام را کمی به سمت مهمان‌ها می‌چرخانم و انگشتانم را روی میز در هم قفل می‌کنم. -خب، دوستان عزیز. حالا که میزبان ما لطف کرده و اجازه داده من هم چند کلمه صحبت کنم، بهتره تکلیفمون رو روشن کنیم. نگاهی به قفسه‌های کتابخانه می‌اندازم. - اول از همه، اینجا یک کتابخانه‌ست. پس با کتاب‌ها مهربون باشید. من با آدم‌ها چندان مشکلی ندارم، اما کتابی که از وسط پاره شده باشه، دیگه به درد هیچ‌کس نمی‌خوره. سرم را به طرفش برمی‌گردانم. - البته صاحب این کتابخونه احتمالاً الان می‌خواد بگه که من صلاحیت حرف‌زدن درباره‌ی مراقبت از کتاب‌ها رو ندارم. بدون اینکه منتظر جوابم بمانم، ادامه می‌دهم. -دوم، این بازی هفت روز طول می‌کشه. هر روز یک چالش داریم؛ گاهی با یک تصویر، گاهی با یک کلمه و گاهی با چیزی که شاید در نگاه اول حتی ارزش نوشتن نداشته باشه. وظیفه‌ی شما اینه که ازش داستان بسازید. وظیفه‌ی من هم اینه که بفهمم کدومتون تخیل خطرناک‌تری دارید. کمی به جلو خم می‌شوم. - سوم، قرار نیست همه یک جور بنویسید. اگر کسی از جنگل داستان عاشقانه ساخت و دیگری از همون جنگل یک کابوس نوشت، هیچ‌کدوم اشتباه نکردن. اینجا قرار نیست همه شبیه هم بشن. مکث می‌کنم و با لحنی جدی‌تر ادامه می‌دهم. -چهارم، اگه روزی ننوشتید مشکلی نیست فقط شاید یه تیر غیب بخورید(الکی) یکی از کتاب‌های روی میز را برمی‌دارم، چند صفحه‌اش را ورق می‌زنم و دوباره می‌بندم. کتاب را جلوی خودم می‌گذارم. ـ پنجم، امیدوارم با وجود من لذت ببرید. نگاهی به پروانه مرداب می‌اندازم. -چای هم نداریم، قبل از اینکه بپرسی. بعد رو به مهمان‌ها می‌کنم. ـ در طول این هفت روز می‌تونید با من حرف بزنید، سوال بپرسید، مخالفت کنید و حتی اگر فکر می‌کنید حرفم اشتباهه، بهم بگید. من از آدم‌هایی که فقط سر تکون می‌دن خوشم نمیاد. لبخند می‌زنم. ـ البته از آدم‌هایی که بی‌دلیل مخالفت می‌کنن هم خوشم نمیاد. در واقع، هرچه بیشتر فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که میزبانی کار بسیار دشواریه. دست‌هایم را روی میز می‌گذارم. - بسیار خب. سخنرانی تمام شد. اگر کسی نکته‌ای داره، همین حالا بگه؛ چون بعد از شروع بازی، مسئولیت عواقبش با خودشه. نگاهم را روی جمع می‌گردانم و در آخر باز به او می‌رسم. ـ افتخار می‌دی چالش اول رو معرفی کنی؟ یا قراره تمام کارهای دشوار رو هم به من بسپری؟ لبخندم عمیق‌تر می‌شود. -چون اگر قراره این‌طور باشه، حداقل انتظار دارم در پایان این هفت روز یک کتاب خوب بهم هدیه بدی.
🎲 چالش اول تصور کن یک شیء بی‌جان در صحنه‌ای شاهد یک اتفاق بزرگ، عاشقانه یا تراژیک است. اما نکته اینجاست: این شیء نباید فقط یک مشاهده‌گر باشد؛ باید احساس داشته باشد، اما از دریچه فهم خودش! قوانین چالش: ۱. نباید از دید انسان یا قهرمان داستان بنویسی. ۲. نباید از کلمات و احساسات انسانی به شکلی استفاده کنی که با ماهیت شیء تناقض داشته باشند. مثلاً یک ساعت نمی‌تواند مثل انسان بگوید: «من خسته‌ام.» ۳. باید از «درک محدود و فیزیکی» خود جسم استفاده کنی. به این فکر کن که چه چیزهایی را می‌تواند حس کند، چه چیزهایی را بفهمد و چه چیزهایی برایش ناشناخته می‌ماند. مثال: جرعه‌ای دیگر از قهوه، درونم را بلعید. دلم می‌خواست فریاد بزنم، خودم را بشکنم، اما فایده‌ای نداشت. دهانش با ولع هر بار به من نزدیک می‌شد و تلخی قهوه را سر می‌کشید. چیزی در سیاهی من حل شده بود که نباید آنجا می‌بود. ناگهان تکانی خورد. با تکانش، از لبه میز افتادم. بدنه‌ام به چوب میز برخورد کرد و صدای توخالی‌ام در اتاق پیچید. تمام شد. او روی زمین افتاد. و من شکستم... 📚 یک قانون کوچک از کتابخانه! اگر یکی از روزها چالش رو انجام ندید، از زیر قانون کتابخونه فرار نمی‌کنید! 😌 جریمه‌تون اینه که یک بریده از کتاب محبوبتون، یا بخشی از کتابی که دوستش دارید، باهامون به اشتراک بذارید. البته... شاید این جریمه اون‌قدرها هم بی‌رحمانه نباشه؛ چون ممکنه لابه‌لای کتاب‌ها یک سورپرایز کوچولو هم پیدا بشه. 👀📚 **سرفه می‌کنم. او سمتم برمی‌گردد و ابرویش را بالا می‌اندازد. ـ یه چیزی یادت نرفته؟ سرش را تکان می‌دهد و دوباره رو به مهمان‌ها می‌کند. + برای هر چالش تا ساعت شش عصر روز بعد وقت دارید. اگه کاغذ و قلم دارید که هیچ؛ اگه ندارید، می‌تونید از من بگیرید. حرف‌هایش که تمام می‌شود، لبخند می‌زنم و می‌گویم:«خوش بگذره!» و بعد، موسیقی را پخش می‌کنم.**