eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
83 دنبال‌کننده
204 عکس
18 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
شب که می‌رسد، دنیا بالاخره کمی ساکت می‌شود. و این، برای بعضی‌ها نعمت است و برای بعضی دیگر، بدترین اتفاق ممکن. چون وقتی سروصداها می‌خوابند، صدای فکرها بلند می‌شود؛ خاطره‌هایی که خیال می‌کردیم فراموششان کرده‌ایم، حرف‌هایی که نگفتیم، و آدم‌هایی که هنوز در گوشه‌ای از ذهنمان زندگی می‌کنند. شاید به همین دلیل است که بعضی‌ها از شب فرار می‌کنند و بعضی دیگر، تمام روز را برای رسیدن به آن تاب می‌آورند. در هر صورت، شب خوش. با خودتان مهربان‌تر باشید؛ فردا قرار است دوباره نقش آدم‌های شکست‌ناپذیر را بازی کنید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سـهراب سپــهری میگه که: دلخوشی ها کم نیست! دیده ها نابیناست...👀🌾 ‍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از AmirReza
برای حاشیه‌های یک کتاب باز باران روی بام‌های سفالی قسطنطنیه می‌بارید. ناقوس‌های نیمه‌شب به صدا درآمده بودند و سربازان در کوچه‌های باریک به دنبال مردی می‌گشتند که مُهر فرمانده‌ی شهر را دزدیده بود. او روی لبه‌ی بام ایستاده بود؛ شنل تیره‌اش در باد تکان می‌خورد و تیغه‌ی مخفی زیر مچ دستش برق می‌زد. مأموریت ساده به نظر می‌رسید: ورود به اقامتگاه فرماندار، برداشتن اسناد و ناپدید شدن پیش از طلوع. اما وقتی به برج نگهبانی رسید، فهمید کسی منتظرش بوده است. شش سرباز راه خروج را بسته بودند. او بدون حرف از لبه‌ی دیوار پایین پرید، نخستین نگهبان را از پا درآورد و شمشیر کوتاهش را از غلاف بیرون کشید. ضربه‌ای از کنار سرش گذشت؛ تیغه‌اش را چرخاند و راهی میان دو دشمن باز کرد. سپس از پنجره‌ی باریکی به تالار اصلی گریخت. فرماندار کنار پنجره ایستاده بود و اسناد را در آتش می‌انداخت. «شما همیشه فکر می‌کنید پشت هر سایه‌ای حقیقتی پنهان است.» مرد لبخند زد. «گاهی فقط تاریکی است.» او به سویش حمله کرد، اما زره پنهان زیر ردایش ضربه‌ی تیغه را گرفت. درگیری به بالکن کشیده شد؛ زیر پایشان شهر در مه فرو رفته بود. فرماندار شمشیرش را بالا برد و او برای لحظه‌ای تعادلش را از دست داد. ضربه‌ی آخر به پهلویش نشست. به نرده تکیه داد و نفسش سنگین شد. با آخرین حرکت، مُهر فرماندار را از دستش ربود و به پایین پرتاب کرد؛ جایی که همراهش در کوچه منتظر بود. صدای زنگ خطر تمام شهر را پر کرد. او روی سنگفرش خیس نشست و به سپیده‌ای که پشت گنبدها بالا می‌آمد نگاه کرد. آن شب، قاتل فراموش‌شده بود؛ اما حقیقتی که برای نجاتش جان داده بود، از میان شعله‌ها جان سالم به در برد.
ـقاچ کـ🍨ــتاب مادر می‌گوید با دانستن ابعاد دقیق هرچیز می‌توان آن را فتح کرد. می‌گوید باید خانه را فتح کرد. منظورش از فتح کردن قابل سکونت کردن است. اصولاً دربارۀ هرچیزی که باید مالک شود یا به کنترل خودش دربیاورد همین را می‌گوید. مثلاً وقتی بی‌دلیل غمگین می‌شود و چند روزی توی خودش فرو می‌رود عاقبت که با خودش می‌جنگند و از لاکش بیرون می‌آید، می‌گوید خودش را فتح کرده. بعد از چند هفته کار، داروی جدیدی را که غالباً پماد است به عمل می‌آورد می‌گوید آن را فتح کرده. در اصل این را از گوته یاد گرفته که جایی می‌گوید اگر می‌خواهید انسانی آزاده باشید باید هر روز آزادی خود را فتح کنید. باید اول فاتح خود بود، بعد خانه و بعد بقیۀ جهان. این یعنی باید دقیق به کوچک‌ترین علائم بدن خود، تغییرات در وضع باغچه یا حیاط یا دیوار کوچه توجه کرد… باید همیشه به جزئیات دقت کرد. جزئیات اهمیتی ابدی دارند، چرا که تنها در صورت فهم آن‌ها است که می‌توان با کلیات و سرآخر با جهان هماهنگ شد. کتآبـ:«راهنمای مردن با گیاهان دارویی»
دنیای آنها موازی دنیای من بود، شب بود یا روز، سرد بود یا گرم، درد داشت یا نه، نمیدانم، نه واژه ها را درک میکنم نه زمان را، آخر چطور زمان را درک کنم وقتی حتی نمی‌دانم چیست؟ انگار باز هم چیزی که زندگی می‌نامید موافق میلش پیش نرفته بود، هرگز طبق میلش نبود، باز هم دنبالم در کابینتی میگردد که او من را در آن میگذاشت، چه کسی و چرا نمیدانم، فقط می‌دانم مرا مثل گنج پنهان میکرد و هرگز گنج کشف نمیشد البته تا ۳ ماه پیش، این روز ها هم خانه را زیر و رو میکند تا من را پیدا کند، بعد هم تا توان دارد و چشم هایش باز است من را درون حلقش پرتاب میکند، بعد خودش را روی زمین. چند وقتی می‌شود که معتاد من شده، کلمه می‌گوید قرص می‌گوید، به دیوار نگاه میکند قرص میخورد، بغض میکند قرص میخورد، خوابش نمی‌آید قرص میخورد، می‌میرد قرص میخورد، انگار بدون قرص نمی‌تواند زندگی کند، آخر هم کار دستش میدهم، آخر هم کار دستش دادم، بار آخر، قرص آخر را زود پیدا کرد، روبرویش بودم، چشم های سیاه، لب های سرخ، صورت پژمرده، قرص کثیف؛ دهانش را باز می‌کند، انگار درد دارد، نمی‌دانم چیست اما انگار درمانش من هستم، درون دستش جای میگرم جای دهانش، در زیر انگشتان سرد خُرد میشوم جای اسید های معده؛ خودش کار دست خودش داد، انگار تا خرخره پر از قرص بود شاید هم چیز دیگری، بالا نیاورد، خودش را خفه کرد، مرگ این است؟ چقدر بی‌صدا مرد، چقدر تنها و غمزده. او مُرد در حالی که نجات روبه‌رویش‌ می پوسید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فقط یک سطح سرد و بی‌روح هستم اما این سکوت سنگین را حس می‌کنم او هر روز جلوی من می‌ایستد با چشمانی که انگار تمام دنیایشان را در تاریکی گم کرده‌اند هر روز ذره‌ای از آن دختر درخشان در اعماق من محو می‌شود می‌خواهم سطح سردم را به پوست لرزانش نزدیک کنم می‌خواهم گرمای لرزش شانه‌هایش را در خود جذب کنم اما اسیر این سکون مطلق هستم محکوم به اینکه هر روز فروپاشی او را با دقت تمام‌تر دوباره و دوباره بازتاب دهم او می‌گرید.. و من فقط مسیر حرکت قطرات اشک را روی سطح خود بازتاب میکنم بدون اینکه بتوانم حتی یک بار آن‌ها را از روی صورتش پاک کنم _هاین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا