eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
87 دنبال‌کننده
210 عکس
19 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
# دورهمی # پارت هفت ناشناس 🎭 نگاهم را از درخت‌ها می‌گیرم و می‌گویم: ـ اینجا هم جای بدی برای مخفی کردن یک جنازه نیست! به پشت برمی‌گردم و چشم‌هایم را میان حاضران می‌چرخانم. ـ البته با توجه به علاقه‌ای که ظاهراً همه‌تون به قتل آدم‌ها دارین، بعید نیست خودتون هم به این فکر افتاده باشین! به‌سمت میز قدم برمی‌دارم. چند کاغذ روی آن خودنمایی می‌کنند. اولین برگه را برمی‌دارم و تا انتها می‌خوانم. انگشت اشاره‌ام لحظه‌ای روی جمله آخر می‌ماند. آهسته نفسی بیرون می‌دهم و نگاهم را به هاین می‌دوزم. ـ خب، هاین... ظاهراً تصمیم گرفتی امروز کتابخونه رو به گل‌فروشی عزادارها تبدیل کنی! تصویر گلبرگ‌هایی که هرکدوم بخشی از خاطره رو با خودشون می‌برن، خیلی خوب از کار درآمده. گفت‌وگوی پرنده و گل هم به متن لطافت داده؛ فقط بعضی از توصیف‌های پایانی احساسات رو تکرار می‌کنن. اگه کمی فشرده‌ترشون کنی، ضربه آخر، یعنی «حتی سکوت هم جوابی نداشت»، محکم‌تر فرود میاد. کاغذ را آرام روی میز می‌گذارم و لبخند محوی می‌زنم. ـ و یک توصیه، هاین؛ دفعه بعد که خواستی کسی رو با گلبرگ‌ها نابود کنی، دست‌کم یک شاخه برای من نگه دار. این کتابخونه به کمی گل احتیاج داره. ـ بعدی! آرگون به‌سرعت از جایش بلند می‌شود و برگه کاهی‌رنگی را به دستم می‌دهد. لبخند همیشگی‌ام کمی پررنگ‌تر می‌شود. نگاهی به او می‌اندازم و بعد برگه را باز می‌کنم. ـ آرگون، تو بهترین گروگانی هستی که می‌تونستم داشته باشم! نگاهم را به نوشته می‌دوزم. ـ در مورد داستان اول، ایده انتخاب مو به‌عنوان راوی غیرانسانی جالبه و اینکه شخصیت اصلی در نهایت تصمیم می‌گیره موهاش رو کوتاه کنه، پایان غافلگیرکننده‌ای ساخته. فقط امیدوارم موهای خودت رو کوتاه نکرده باشی، آرگون! لبخند می‌زنم و برگه بعدی را بالا می‌آورم. ـ اما داستان دوم... تو ظاهراً تخصص عجیبی در تبدیل آدم‌ها به خاطره داری! این بار برگ‌های نارنجی به‌جای گلبرگ‌ها نشستن و تصویر پاییز و محو شدن مایکل خیلی خوب با موضوع جدایی هماهنگه. جزئیاتی مثل آغوشی که دیگه مثل قبل تکرار نمی‌شه، احساس داستان رو باورپذیرتر کرده. فقط به نظرم دلیل رفتن مایکل و وضعیتش می‌تونست کمی زودتر و ظریف‌تر روشن بشه تا پایان، علاوه بر تأثیر عاطفی، وضوح بیشتری هم داشته باشه. نگاهی به کاغذ می‌اندازم و آن را روی میز می‌گذارم. بعد سرم را به‌سمت امیر می‌چرخانم. لبخند می‌زنم و کنارش می‌نشینم. ـ اما در مورد داستان تو... خب، ظاهراً امروز هم قرار نیست کسی از این کتابخونه با دل خوش بیرون بره! گفت‌وگوی دو شخصیت خوب از کار درآمده؛ مخصوصاً تقابل «دیر رسیدم» و «من متعلق به این‌جا نیستم» که حسرت و ناگزیری رو به‌خوبی منتقل می‌کنه. فقط پایان داستان کمی شتاب‌زده‌ست. دوست داشتم سردرگمی شخصیت بعد از رفتن محبوبش رو با یک تصویر ملموس‌تر ببینم، نه اینکه همه‌چیز به این سرعت تموم بشه. با نوک انگشت به کاغذ ضربه می‌زنم و بعد برگه بعدی را برمی‌دارم. نگاهم روی نام ریونا می‌نشیند. ـ ریونا، ظاهراً تصمیم گرفتی به‌جای یک گل، یک باغ کامل رو به آتش بکشی! تصویر گلبرگ‌های سوخته و پیوندشون با خاطرات، فضای سوگ رو خیلی خوب ساخته؛ مخصوصاً جمله «دیگر چیزی برای نگه داشتن نداشت». فقط فکر می‌کنم متن گاهی بیش از اندازه روی یک احساس مکث می‌کنه و بعضی از جملات پایانی معنایی رو تکرار می‌کنن که پیش‌تر به‌خوبی منتقل شده. برگه را کنار می‌گذارم. برگ زردی روی میز افتاده است. آن را برمی‌دارم و میان انگشتانم می‌چرخانم. نگاهم روی عبارت «خواهر مسافر پاییز» مکث می‌کند. ـ آلفرد، این بار پاییز فقط فصل داستان نیست؛ انگار خودش یکی از شخصیت‌هاست. بازی میان برگ‌های خشک و «آدم خشک»، و تکرار تصویر رفتن و برگشتن خواهر، به سوگ داستان هویت خاصی داده... و باید بگم، اوه! برگ را روی کاغذ می‌گذارم و با نوک انگشتم صافش می‌کنم. ـ احتمالاً الان پروانه مرداب با خودش می‌گه: «پاییز، تو با من چه کردی که این‌قدر ازت بیزارم؟» سرم را بالا می‌آورم و نگاهم را به دختر مقابلم می‌دوزم. چشم‌هایش روی اجزای صورتم می‌چرخد. ـ چیه؟ لبخند کجی می‌زنم. ـ اعتراف کن... نفس عمیقی بیرون می‌دهد و می‌پرسد: + به چی؟ به اینکه دلم آب‌پرتقال می‌خواد یا اینکه...؟ لحظه‌ای مکث می‌کنم و منتظر ادامه حرفش می‌مانم. +امروز، با خوندن هر داستان، با خودم گفتم: خدایا من، این همه زیبایی رو از کجا آوردن؟ از ذهن زیبا... از استعداد... سوگند به لحظه‌ای که کلمات ساخته شدن!
🎲 چالش سوم نگاهم را از چهره گروگان‌ها می‌گیرم و به پنجره می‌دوزم. شاخه‌های درخت با وزش باد آرامی تکان می‌خورند. چند لحظه سکوت می‌کنم و بعد، بی‌آنکه برگردم، می‌گویم: ـ چالش سوم خیلی آسونه... مکث می‌کنم. لبخند محوی گوشه لبم می‌نشیند. ـ البته شاید کمی هم لو دهنده باشه. نگاهم را از پنجره می‌گیرم و به جمع برمی‌گردم. ـ از او بنویسید. او می‌تونه یک آدم باشه، شاید یک حیوان، شاید یک شیء... یا حتی چیزی فراتر از انسان. فقط یادتون باشه، گاهی چیزهایی که بیشتر از همه درباره‌شون می‌نویسیم، همون‌هایی هستن که کمتر جرئت می‌کنیم اسمشون رو بیاریم. ـ موفق باشید، گروگان‌های عزیزم! به‌سمت دستگاه پخش موسیقی می‌روم. انگشتم را روی دکمه می‌گذارم و ناگهان موسیقی بی‌کلامی در کتابخانه پخش می‌شود. چند قدم دور می‌شوم و انگار تازه چیزی یادم آمده باشد، برمی‌گردم. ـ راستی، پروانه... آب‌پرتقال هم می‌تونید بردارید. لازم نیست برای نوشیدنش از من اجازه بگیرید! لبخند می‌زنم و دوباره رو به پنجره می‌کنم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینطوری هست که نه تنها با هر فردی که اینجا عضو میشه من ذوق می‌کنم و میگم خوش‌اومدید و خوش بمونید، بلکه برای بقیه هم ذوق می‌کنم. مثلاً برای خونه درختی، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد... خوش بدرخشید✨
https://eitaa.com/Young_Writer/3261 پیام را روی صفحه می‌خوانم. لبخند آرامی زیر ماسک شکل می‌گیرد. گوشی را روی میز می‌گذارم و نگاهی به آلفرد می‌اندازم. یقه کتم را مرتب می‌کنم. ـ با کمال میل، آلفرد. نگاهم را به پروانه می‌دوزم و لبخند کجی می‌زنم. ـ تو هم میای؟ مکث می‌کنم. +با کمال میل، باعت افتخاره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🫀https://eitaa.com/black_cat_2206🫀 ... سلام، سلام‌ به کانال من خوش می آیید؟ 🥲🧋🪐 [🌱: https://eitaa.com/joinchat/1000079873Ce09e254860 ] 💗 ... عضو کانال‌های زیباتون شدم 🌱✨
خورشید با اون همه درخشش و تو چشم بودن اصلا بنظر زیبا نیست، اما ماه با اینکه خیلی کوچک‌تر و آروم‌تره مردم بیشتر ازش تعریف میکنن و زیبایی هاشو میبینن! می‌گویند:«آنچه به چشم خار آید روزی به کار آید»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وابسته‌ی یک دَمیم و آن هم هیچ است... ‍
اگر حاشیه‌های یک کتاب باز یک نویسنده بود، جوجو مویز می‌شد؛ خالق من پیش از تو لطیف، احساساتی و آشنا با اون دلتنگی‌هایی که حتی گذر زمان هم به‌سادگی از دل آدم پاکشون نمی‌کنه :)❤️‍🩹