میگویند نامش به معنای هاله های اطراف ماه است و من همیشه با شنیدن نامش به این فکر میکنم که بعضی اسم ها عجیبتر از آناند که تصادفی انتخاب شده باشند
البته اگر بخواهم صادق باشم شباهتش به ماه بیشتر در چشم های شبمانندش خلاصه میشود چون از نظر میزان آرامش و متانت احتمالا نمیتوان او را حتی به یک ستارهی دنبالهدار هم تشبیه کرد!
همان دختری که میگوید درس نخوانده و با نمره ی بیست برمیگردد و من هنوز نمیدانم باید تحسینش کنم یا از او شکایت کنم.
او از آن آدمهایی است که میتوانی ساعتها کنارش بنشینی و دربارهی مسخرهترین آرزوهایت حرف بزنی.آرزوهایی که شاید قرار نباشد به واقعیت بپیوندند اما گفتنشان در کنار او به اندازه ی خودشان لذت بخش است.
او میخندد من میخندم و برای چند دقیقه دنیا به اندازه ی همان خیال های احمقانهمان برایم دوستداشتنی میشود
او واقعا به اندازه ی هاله های اطراف ماه زیبا و آرامشبخش است درست مانند چیزی که باعث میشود تماشای ماه زیباتر بشود!
_هاین
_چالش سوم
هدایت شده از Amir Empire
چالش سوم
از من دلخور بود، چرا؟ یادم نمیآید. ما پسر ها همینیم مگر نه؟ اما این دلیل خوبی نیست. اینکه چهشد که او رفت برایم هنوز گُنگ است. هرچه بود او دوست خوب من بود، تنش زیاد داشتیم، دعوا زیاد داشتیم اما هیچوقت من از او متنفر نشدم.
صبر کن.
فکر میکنم پیدایش کردم.
خودشه.
من هیچوقت از خودم نپرسیدم آیا او هم از من متنفر نشده؟
بههرحال تمام شد، هرچیزی تمام میشود. حتی چیزهایی که به پایانشان فکر نمیکنیم هم روزی ته میکشند و تمام میشوند. لحظههایی که پشت صفحه دنبال لغت های تیز برای گزیدن بودم هیچوقت به تمام شدن فکر نمیکردم. فقط به عیب هایی فکر میکردم که از دیگران برای خودم بزرگ کرده بودم، هیچکس بینقص نیست. هست؟ من که میگویم نه نیست. اما کاش اینرا زودتر فهمیده بودم، او یکدنده بود، زودرنج بود، حتی اگر همه اینها بود مگر دوستداشتنی نبود؟ مگر مهربان و دلسوز نبود؟ چرا من اینها را ندیدم و فقط دنبال هیزم برای شعلهور شدن آتش غرورم بودم؟
روزی را یادم میآید که بدون هیچ چشمداشتی در نوشتن تکالیفم به من کمک میکرد.
این را هم بهیاد میآورم که در بحثی اصلا حاضر نبود نظر من را قبول کند و من به او توهینی کردم که تا روز ها بعد از یادش نرفته بود. من نمیخواستم انقدر او را ناراحت کنم، اصلا نمیدانستم که آن حرف انقدر زیاد او را ناراحت میکند. ولی نادانی من فایدهای نداشت، من دور ذهنم دیواری از آینه کشیده بودم که در آن فقط خودم را در آن میدیدم و زمانی که آن دیوار را شکستم کسی آن بیرون نبود.
حالا فکر میکنی این متن درباره چهکسی بود؟ من یا او؟
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
غریبهٔآشنا
من او را نمیشناسم. حتی صدایش را به خاطر ندارم. چهرهاش برایم چیزی جز تصویری رنگباخته در میان قابهای قدیمی نیست و نامش، آوایی است که گاهی از گوشهوکنار خانه به گوشم میرسد. درست مانند نوای موسیقی فراموششدهای که نمیدانی از کجا آمده، اما اندوهی غریب را در اعماق وجودت بیدار میکند.
میگویند روزگاری بوده است. روزگاری که جهان، دو بهار را بیشتر به او هدیه نداده بود. دو بهار کوتاه، پیش از آنکه خزان بیرحم سرنوشت، گلبرگهای نازکش را از شاخهی زندگی جدا کند. او رفت و جهان، بیآنکه فرصت کند به نبودنش عادت کند، به گردش خود ادامه داد.
و من، سالها بعد، در همان خانه چشم گشودم. خانهای که پیش از نخستین گریههایم، صدای خندهای کوچک را در خود دفن کرده بود.
نخستینبار که از وجودش آگاه شدم، گمان کردم با افسانهای روبهرو هستم. کسی که نه خاطرهای از حضورش داشتم و نه تصویری از لحظاتی که در کنارمان گذرانده بود. تنها چند عکس قدیمی، چند جملهی نیمهتمام و سکوتی عجیب که هر بار نامش به میان میآمد، بر چهرهی اطرافیان مینشست.
گاهی به آن تصاویر خیره میشوم. به چشمانی که دیگر هیچگاه باز نخواهند شد، به لبخندی که در قاب سرد عکسها جا مانده و به دستان کوچکی که شاید روزگاری چیزی را با اشتیاق در آغوش گرفته بودند. با خودم میاندیشم آیا او هم از باران خوشش میآمد؟ آیا هنگام شنیدن موسیقی میخندید؟ آیا عادت داشت هنگام خواب، گوشهی لباسی را میان انگشتان کوچکش نگه دارد؟
چه حیف که هیچکس پاسخ تمام پرسشهایم را نمیداند.
گاهی دلم میخواهد زمان را به عقب برگردانم. نه برای تغییر سرنوشت، نه برای گریز از اندوهی که سالها پیش اتفاق افتاده، بلکه تنها برای چند لحظه. برای آنکه بتوانم پیش از آنکه جهان او را از خودش بگیرد، نگاهش کنم و بدانم این همه دلتنگی بیدلیل از کجا سرچشمه میگیرد.
عجیب است، نه؟ دلتنگی برای کسی که هرگز ندیدهای. سوگواری برای لبخندی که هیچگاه به خاطر نسپردهای. دوست داشتن انسانی که تمام سهمت از حضورش، چند عکس و روایتی ناتمام است.
شاید او، تکهای از گذشته باشد که هیچگاه به من نرسید. شاید ستارهای بود که پیش از تولد من خاموش شد و حالا نور دیرهنگامش، از میان سالهای دور، به پنجرهی تنهاییام میتابد.
و من هنوز گاهی به آسمان نگاه میکنم و به آن نقطهی خالی میان ستارگان میاندیشم.
به او.
به مسافری که چمدان کوچکش را بست و پیش از آنکه فرصت کند جهان را بشناسد، از آن کوچ کرد.
و چه تلخ است که بعضی آدمها، حتی پیش از آنکه در خاطراتت متولد شوند، برای همیشه به خاطره تبدیل شدهاند.
#چالشروزسوم
#ریونا
هدایت شده از خونـه درختے
آسمان آبی
دندان هایش را به هم سایید. صدای دویدن و کلمات نامفهومشان را به خوبی میشنید:
_ کم شخصاً بقي؟
_ شخص واحد فقط.
زیر لب غرید:
_ لعنتی. نزدیکن.
روی زانویش بلند شد و خیز برداشت. خوشههای گندم پشت سرش تکان خوردند. صدای فریادشان قلبش را در سینه لرزاند:
_ ها هو ذا! هناک!
پاها دویدند. دیگر نمیتوانست پنهان بماند. بلند شد و دوید. صدای خنده ها بلند شد. اگر میخواستند میتوانستند. اگر میخواستند میتوانستند با یک شلیک کارش را بسازند. اما اینکار را نمیکردند. تمسخر شغلشان بود.
_ إلى أين أنت ذاهب، أيها اللعين؟!
اینها چه میگفتند؟
_لا يوجد مكان للهروب!
حتی یک کلمهاش را هم نمیفهميد. اما از خندههای تمسخرآمیزشان مشخص بود چیز مهمی نیست.
دوید. تندتر دوید. مهم نبود که آنها میتوانند شلیک کنند یا نه.
_ مهلاً، بدأ الأمر يصبح مملاً...
مهم نبود حتی اگر بمیرد.
_ هل أطلق النار؟
او میرسید. حتما میرسید.
_ أطلق النار واقضِ عليه.
او به قولش عمل میکرد. او حتما میرسید و نجاتشان میداد.
_ لقد أبليت بلاءً حسناً في القتال، أيها الفأر الصغير...
اشک در چشمانش حلقه زد. با صدای شلیک، دردی در کمرش پیچید و به تمام بدنش نفوذ کرد. صدای خندههایشان بلند شد. درست مثل تمام لحظههایی که به آن ۸۵ نفر شلیک کرده بودند.
_كان من المفترض أن تضربه على رأسه، أيها الأحمق!
نگاهش به آسمان رفت. آه...چه غم انگیز. آخرین آسمانی که به عمرش می بیند قرار نیست آبی باشد.
_ ما الفرق الذي يُحدثه ذلك؟
زانو هایش لرزیدند. زمین خورد اما لبخند زد. وقتی که او برسد، دیگر مهم نیست که آسمان چه رنگیست.
چشم هایش سنگین شدند.
وقتی که او برسد...همه چیز...در هر حالتی..قطعا...زیبا خواهد...بود...
_ وها هي الأخيرة.
Argon
#روزسوم
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
دخترک با بغض به مهم ترین فرد زندگی اش که در حال نابود شدن بود نگاه کرد ، برای آخرین بار او را بغل کرد و بغضش را رها کرد . اشک ها بی وقفه روی صورتش جاری شدند.
این دفعه اولین و آخرین بازی بود که اشک میریزد ، تا به حال هیچوقت گریه نکرده اما او آنقدر برایش مهم بود که برایش جان میداد .
آخرین کلماتش ...
آخرین نفس هایش ...
نگاه امیدوارانه و ...
لبخند روی صورتش...
نمیتوانست باور کند او رفته ... آن هم بعد از اینهمه اتفاقی که گذشت ...
التماس هایش بی پاسخ ماندند ... ناله هایش جواب نداد ...
آسمان دیگر او را به دختر باز نمیگرداند...
دیگر هیچوقت...
قرار نبود او را ببیند ...
#چالشدوم
#سباستینمککویین
شرمنده دیر شد میخواستم با توجه به چالش سوم به هم ربطش بدم
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
او برایش تنها چیزی در این دنیا بود که میتوانست دوستش داشته باشد ، بدون او دنیای بازم هم همان کره خاکستری قدیمی میشد . روز اولی که او را دید انگار نوری در میان اینهمه سیاهی و سفید نفوذ کرده بود تا برای اینکه او را پیدا کند فقط او ...
رنگی که به دنیایش داده بود بیشتر از آنچه تصورش را میکرد برایش لذت بخش بود اینکه بالاخره کسی هم او را درک کند ، کسی که به او برچسب عجیب غریب و ترسناک نزند.
برایش او کسی بود که حتی شده به اجبار هم لبخند به رویش می آورد . تنهایش نمیگذاشت و در میانه ای هجوم احساسات رهایش نمیکرد. دختر از اینکه او را پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود یا شاید هم او پیدایش کرده بود .مانند چایی گرم در هوایی سرد بود که با وجودش قلب دختر را آرام میکرد .
فقط شش ماه بود که هم را میشناختند با این حال انگار سال هاست هم را می شناسند . قلب دختر آکنده از شادی شده بود وقتی او را پیدا کرد اما حالا که رفته بود حالا که تبدیل به مشتی برگ شده بود و او را در میانه این زندگی تنها گذاشته بود، دوباره دنیایش رنگ پس داد.
بدون او دیگر دلیلی نداشت زنده بماند یا واضح تر بگویم ، دلیلی نداشت زندگی کند.
از رفتنش سه ماه گذشته و با وجود دلتنگی روز و شبش یکی شده بود ، گذر زمان همچون آدم ها برایش بی اهمیت شده بود.
دیگر حتی مهم نبود کی قهوه اش را دم کند ...
کی از سر کار برگردد...
اینکه کی غذا درست کند ...
دیگر مهم نبود گوشی اش را چک کند ...
دیگر مهم نبود بهترین کارمند اداره باشد ...
قوه اش را سرد میخورد ، کتابش را ناتمام رها میکرد ، موسیقی هایش خاک میخوردند ، دیگر لای دفتر نوشته هایش را باز نکرد ، دیگر به گنجشک ها غذا نداد، دیگر به گل هایش آب نداد ...دیگر ...دیگر ...دیگر...زندگی اش را خود با رفتن او به پایان رساند ...
چون دیگر دلیلی برای کارهایش وجود نداشت ... دلیلش ... او رفته بود ...
#چالشسوم
#سباستینمککویین
حدس میزنم پروانه مرداب از این یکی استقبال کنه.