تقدیم به دنیایی برای سایهها
شاهزادهی زندان بیسپیده
نخستین بار که سایهای برخلاف فرمانش حرف زد، شاهزاده فهمید که زندانش دیگر امن نیست.
سالها بود در اعماق کوه، پشت درهایی که هیچ کلیدی به آنها نمیخورد، زندگی میکرد. نه روزی وجود داشت و نه شبی؛ فقط تاریکی بود و صدای زنجیرهایی که با هر حرکتش روی سنگ کشیده میشدند.
میگفتند نفرین شده است. میگفتند پادشاهیاش را از او گرفتهاند و او را به جرمی که حتی نامش را نمیدانست، در این دخمه حبس کردهاند.
اما هیچکس نمیدانست زندانبانان واقعی چه کسانیاند.
سایهها.
آنها در گوشههای سلول میخزیدند، پشت ستونها پنهان میشدند و هر شب خبر تازهای برایش میآوردند. از ترس نگهبانان میگفتند، از خیانت فرماندهان و از رازهایی که صاحبانشان حتی در خواب هم جرئت اعتراف به آنها را نداشتند.
شاهزاده به آنها آموخته بود که حرف بزنند؛ در عوض، هیچوقت اجازه نداده بود دروغ بگویند.
آن شب، سایهای از زیر در خزید و مقابل تختش ایستاد.
شاهزاده پرسید:«چه کسی فرستادهات؟»
سایه پاسخ داد:
«کسی که میخواهد جای تو را بگیرد.»
لبخند محوی روی صورت شاهزاده نشست.
«پس هنوز نفهمیدهاند که این زندان برای نگهداشتن من ساخته نشده؟»
سایه سکوت کرد.
شاهزاده زنجیر دور مچش را بالا آورد و به آن نگاه کرد. سالها پیش، وقتی فریدون ضحاک را در دل دماوند به بند کشید، گمان میکرد با بستن دستهای یک فرمانروا، قدرتش را هم دفن کرده است. اما بعضی زندانیها، حتی در افسانهها، با زنجیر از یاد نمیروند.
او از همان تبار فراموشنشدنی بود؛ نه فرزند ضحاک، نه همزاد فنریر، اما وارث همان سرنوشت شوم: قدرتی که دیگران از آن میترسیدند و بندی که قرار بود تا ابد پابرجا بماند.
از جا برخاست. سایهها یکییکی از دیوارها جدا شدند.
«نامش را میدانید؟»
صدای سایهها در هم پیچید:
«بله، سرورم.»
«نقطهضعفش؟»
«غرورش.»
شاهزاده خندید.
«پس هنوز هم آدمها را میشود با همان چیزی شکست داد که به آن افتخار میکنند.»
دستش را بالا برد. زنجیرها به حرکت درآمدند و درهای زندان، پس از سالها، نخستین بار از داخل گشوده شدند.
نگهبانان بیرون شمشیر کشیدند. اما پیش از آنکه حتی یک قدم بردارند، سایههایشان از پشت سر به آنها حمله کردند.
شاهزاده از میانشان گذشت. نه فریادی زد و نه شمشیری کشید. فقط نام هرکدام را گفت و رازی را که پنهان کرده بودند، به زبان آورد. یکی زانو زد، دیگری شمشیر انداخت و سومی از ترس، حتی نتوانست به چشمهایش نگاه کند.
در انتهای راه، دروازهی سنگی بزرگی قرار داشت. روی آن نوشته بودند:
«هیچکس از این زندان بیرون نخواهد رفت.»
شاهزاده دستش را روی نوشته گذاشت و زیر لب گفت:«چه اشتباه بزرگی... من هیچوقت قصد نداشتم بیرون بروم.»
بعد رو به تاریکی کرد.
«من آمدهام تا زندان را با خودم ببرم.»
و آن شب، برای نخستین بار، تاریکی از زندان بیرون رفت؛ نه به این دلیل که شکست خورده بود، بلکه چون فرمانروایش تصمیم گرفته بود جهان را به اندازهی زندان خودش تنگ کند.
ضحاک پس از شکست از فریدون کشته نمیشود؛ او را در کوه دماوند به بند میکشند. فنریر نیز موجودی است که خدایان از قدرت و سرنوشتش بیم دارند و سرانجام او را با زنجیری جادویی میبندند. وجه مشترک این دو، قدرتی است که حتی در اسارت هم از میان نمیرود.
تقدیم به
ـL'un Deav
کتابخانهای که سکوت نداشت
در آن کتابخانه، هیچوقت سکوت برقرار نمیشد.
حتی نیمهشبها هم صدایی از میان قفسهها به گوش میرسید؛ گاهی نالهی نی بود، گاهی زمزمهی شعری قدیمی و گاهی صدای کسی که سالها پیش، حرفی را ناتمام گذاشته بود.
مسافری که برای نخستین بار وارد آنجا شد، از صدای مداوم کتابها کلافه بود. چراغهای روغنی کمنور بودند و نور سپیده از پنجرههای بلند به داخل نمیرسید. بااینحال، او دستش را جلوی چشم گرفت و گفت:«نمیشود چراغها را روشنتر کرد؟ اینجا زیادی تاریک است.»
دختری که پشت میز نشسته بود، سرش را از روی نسخهی خطی بلند کرد.
«اگر نور بیشتری میخواهی، باید جای دیگری بروی. اینجا کتابها برای دیدهشدن نیامدهاند؛ برای شنیدهشدن آمدهاند.»
مسافر نگاهی به اطراف انداخت.
«پس این همه صدا چیست؟»
دختر کتاب را بست.
«حرفهایی که هیچکس فرصت نکرده تمامشان کند.»
از قفسهی کناری صدای نی برخاست. آهنگی آرام و غمگین، شبیه صدای کسی که از جایی دور بازگشته، اما هنوز خانهاش را پیدا نکرده است.
مسافر پرسید:«چه کسی مینوازد؟»
دختر پاسخ داد:
«نی از جدایی میگوید. مگر نشنیدهای؟»
بعد نسخهای کهنه را باز کرد و چند سطر از آغاز مثنوی را خواند. مسافر آرام گرفت. برای نخستین بار متوجه شد صدای نی، صدای یک ساز تنها نیست؛ انگار هرکس اندوهی در دل داشت، چیزی از خودش را در آن پیدا میکرد.
در همان لحظه، سایهی بزرگی از پنجره گذشت.
پرندهای با بالهای پهن بر لبهی پنجره نشست. پرهایش زیر نور چراغ برق نمیزدند؛ رنگشان به خاکستر و آتش میمانست.
مسافر با تعجب گفت:«سیمرغ؟»
دختر لبخند زد.
«درست شناختی. در روایت فردوسی، سیمرغ زال را از مرگ نجات داد و بعدها نیز در روزهای دشوار به یاری خاندان او آمد. اما اینجا آمده تا چیزی را به ما یادآوری کند.»
ـ چه چیزی؟
دختر دستش را روی کتاب گذاشت.
«اینکه دانایی همیشه با فریاد وارد نمیشود. گاهی فقط کنار پنجره مینشیند و منتظر میماند تا کسی سوال درست را بپرسد.»
مسافر مدتی به سیمرغ نگاه کرد. بعد آهسته گفت:
«من برای پیدا کردن پاسخ آمده بودم. اما حالا نمیدانم چه سوالی باید بپرسم.»
دختر فنجانی چای مقابلش گذاشت.
«لازم نیست از همان اول همهچیز را بدانی. بعضی کتابها را باید با حوصله خواند؛ بعضی آدمها را هم.»
آن شب، مسافر تا سپیدهدم در کتابخانه ماند. شعر شنید، از نسخههای قدیمی پرسید و قصههایی خواند که نامشان را پیشتر نشنیده بود. وقتی خواست برود، رو به دختر کرد و گفت:«هنوز هم از تاریکی اینجا خوشم نمیآید.»
دختر خندید.
«قرار نیست دوستش داشته باشی. فقط کافی است یاد بگیری در آن، چیزی را که دنبالش هستی پیدا کنی.»
مسافر از در بیرون رفت.
کتابخانه دوباره به همهمهی همیشگیاش برگشت. نی نواخت، صفحات ورق خوردند و سیمرغ بالهایش را جمع کرد.
دختر به نسخهی بازی که روی میز مانده بود نگاه کرد. در حاشیهی آخرین صفحه، با خطی تازه نوشته شده بود:
بعضی صداها برای پرکردن سکوت نیستند؛ برای ایناند که کسی در اندوهش تنها نماند.
در آغاز مثنوی، نی از جدایی و دورافتادگی شکایت میکند؛ صدایش روایت اندوهی است که نمیتواند به زبان معمول بیان شود. در شاهنامه نیز سیمرغ موجودی دانا و یاریرسان است که زال را در کودکی از مرگ نجات میدهد و بعدها به یاری او و فرزندش رستم میآید.
از همهی عزیزانی که تا اینجا در تقدیمی شرکت کردند، ممنونم. 🌱
امیدوارم از داستانی که براتون نوشته شده لذت ببرید و دوستش داشته باشید. ✨
البته هنوز فرصت برای شرکت در تقدیمیها باقیه 💙
به امید صدتایی شدن و فراتر از آن...
هدایت شده از کنجدنجشاتوت~
شاتوت دوباره تقدیمی داده~
روش کار آسونه:::
اول اینکه باید عضو باشی حتما؛ بعد
این پست+
یه پستی که خوشت اومده رو فور می کنی چنلت.
و من بهت میگم اگه تو یه کتاب، آهنگ و کاراکتر توی فیلم بودی چی میشدی🙌🏻
برای ممبر ها هم میشه فقط بپرن توی آیدی و «🫐» بفرستن.
ایگنور نکنید بانو ها😭
Channel|tag|Limit| id::: @helma_atayi
حاشیههای یک کتاب باز
🎲 چالش پنجم - چهار آغاز، چهار احتمال! چهار جملهی زیر رو در نظر بگیرید. یکی رو انتخاب کنید و داستان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من عاشقش بودم حتی وقتی نبود. حتی وقتی نامش را از میان مکالماتم حذف کرده بودم.
حتی وقتی دیگر برای دیدنش بهانه نمیتراشیدم
و حتی وقتی وانمود میکردم خاطرهاش به اندازهی غریبهای در خیابان برایم بیاهمیت است.
عجیب است نه؟!
آدمی میتواند از کسی عبور کند بیآنکه واقعاً از او گذشته باشد
میتواند لبخند بزند،بخندد،زندگی کند و حتی روزهای تازهای بسازد
اما گوشهای از وجودش همچنان در گذشتهای جا مانده باشد که دیگر راه بازگشتی به آن نیست.
من عاشقش بودم آنقدر که از او نخواهم بماند.
شاید همین بزرگترین تناقض دوست داشتن باشد گاهی آنقدر کسی را میخواهی که حاضر میشوی نبودنش را هم به رسمیت بشناسی.
گاهی دستهایت را باز میکنی نه برای آنکه رهایش کنی بلکه چون میدانی نگه داشتنش دیگر چیزی جز آزار دادن هر دوی شما نیست
مدتها فکر میکردم عشق باید نجاتبخش باشد باید آدم را از تاریکی بیرون بکشد،به روزهایش معنا بدهد و زخمهای قدیمیاش را ببندد.
اما او به من آموخت که بعضی آدمها قرار نیست نجاتت دهند
بعضیهایشان فقط میآیند تا معنای تازهای از ویرانی را به تو نشان دهند.
و حالا اگر کسی از من بپرسد هنوز دوستش دارم یا نه نمیدانم چه جوابی بدهم.
چون دیگر دلم برای بازگشتش بیتاب نیست،دیگر صدایش را در ازدحام خیابانها جستوجو نمیکنم و دیگر با شنیدن نامش جهان در نظرم فرو نمیریزد.
اما هنوز وقتی از کنار بعضی خیابانها میگذرم چیزی درونم مکث میکند. هنوز بعضی آهنگها را نمیتوانم تا انتها گوش بدهم.
هنوز گاهی دلم برای کسی تنگ میشود که حتی مطمئن نیستم اگر امروز دوباره ببینمش او را خواهم شناخت یا نه.
شاید عشق همین باشد
چیزی که تمام میشود اما از بین نمیرود.
مثل ستارهای که سالها پیش خاموش شده اما نورش هنوز در راه است تا به چشمهای ما برسد.
من عاشقش بودم...
و تلخترین قسمت ماجرا این نبود که او دیگر کنارم نیست
این بود که من هنوز گاهی دلم برای آدمی تنگ میشود که دیگر وجود ندارد نه او نه من آن روزها نه حتی جهانی که در آن بودنمان کنار هم ممکن به نظر میرسید.
_هاین
_چالش پنجم
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
آخریننجواومردهٔنگونبخت
آخرین باری که صدایش را شنیدم، هنوز زنده بودم. هنوز گرمای خون در رگهایم جریان داشت و قلبم، بیخبر از تقدیری که در کمینش نشسته بود، به شمارش ثانیههای عمرم مشغول بود. آن روز باران میبارید. قطراتش بر شیشهی پنجره میلغزیدند و خیابان را به آینهای از آسمان خاکستری بدل میکردند. او روبهرویم نشسته بود. با همان موهای آشفته، همان چشمان خسته و همان لبخندی که همیشه گمان میکردم میتواند زمستان را از قلب آدمی بیرون براند.
گفت: «قول بده یه روز برمیگردی.»
و من خندیدم.
چه سادهلوحانه! چه بیرحمانه سادهلوحانه بود که گمان میکردم تمام وعدهها را میتوان به حقیقت بدل کرد. دستش را فشردم و گفتم: «مگه میشه جایی برم که تو نباشی؟»
نگاهش برای لحظهای روی صورتم ثابت ماند. لبخندش رنگ باخت و سایهای از اندوه، همچون ابری سیاه، از میان دو گوی زمردین چشمانش گذشت. چیزی میدانست که من نمیدانستم. چیزی را از من پنهان کرده بود. رازی که بعدها، مانند خنجری زنگزده، در سینهام نشست.
آن روز از هم جدا شدیم.
و من هرگز دوباره صدایش را نشنیدم.
سالها گذشتند. بهارها آمدند و با دستانی آکنده از شکوفه، بر ویرانههای خاطراتم گل پاشیدند. زمستانها رفتند و برف، ردپای آدمیانی را پوشاند که روزگاری در زندگیام حضور داشتند. اما من همچنان منتظر ماندم. نامه نوشتم، پاسخ نگرفتم. به خانهی قدیمیمان بازگشتم، اما جز پنجرههایی غبارگرفته و دیوارهایی که بوی تنهایی میدادند، چیزی نیافتم.
تا اینکه یک شب، نامهای به دستم رسید.
پاکتی سپید با مهری سیاهرنگ. درست شبیه نامههایی که آدمیان برای مردگان میفرستند.
دستانم لرزیدند. نام فرستنده را شناختم. همان خط آشنا، همان پیچ و تاب حروف و همان امضایی که بارها در حاشیهی کتابهایم دیده بودم.
نامه را گشودم.
«دوست عزیزم،
نمیدانم این نامه چه زمانی به دستت میرسد. شاید روزی که دیگر مرا به خاطر نمیآوری، شاید هم زمانی که تمام دنیا را برای یافتنم زیرورو کردهای.
آن روز که از تو خواستم برگردی، میدانستم دیگر فرصتی برای دیدنت نخواهم داشت. اما نتوانستم حقیقت را بگویم. دلم نمیخواست آخرین تصویری که از من در خاطرت میماند، چهرهی مردی باشد که از رفتن میترسید.
تو همیشه از فراموش شدن میترسیدی. اما من از چیزی دیگر میترسیدم؛ از اینکه روزی به خاطر بیاوری چقدر دوستت داشتم و دیگر کسی نباشد که این را برایت تکرار کند.
اگر روزی دوباره باران بارید، به پنجره نگاه کن. شاید من نباشم، اما خاطرهام هنوز آنجاست.»
کاغذ از میان انگشتانم لغزید.
پس این بود راز آن نگاه. این بود معنای آن لبخند اندوهگین. و این بود بهای وعدهای که هیچگاه فرصت نکردم به آن وفا کنم.
سرم را به پنجره تکیه دادم. باران دوباره آغاز شده بود.
سرنوشت جفاپیشه... چه استادانه آدمیان را به بازی میگیری. یکی را با وعدهی بازگشت به انتظار مینشانی و دیگری را با وعدهی دیدار، به سفری بیبازگشت میفرستی. و در این میان، تنها خاطرات باقی میمانند. مهمانان ناخواندهای که نه میتوان بیرونشان کرد و نه میتوان از حضورشان گریخت.
اما...
شاید حقیقت تلختری نیز وجود داشت.
من تمام این سالها به دنبال صدای او گشته بودم، بیآنکه بدانم دیگر گوشهایی برای شنیدنش ندارم. بیآنکه بدانم آخرین باری که نامم را بر زبان آورد، آخرین باری بود که جهان مرا در شمار زندگان به حساب میآورد.
نگاهم به دستهایم افتاد.
شفاف بودند.
باران از میان انگشتانم میگذشت و تصویرم دیگر در شیشهی پنجره انعکاس نداشت.
آنوقت بود که فهمیدم.
من هم سالها پیش مرده بودم.
تنها چیزی که باقی مانده بود، خاطرهی آخرین دیدارمان بود. روحی سرگردان که در میان پیچ و خم زمان، هنوز به دنبال صدایی میگشت که دیگر در هیچکجای جهان شنیده نمیشد.
و شاید عجیبترین شکل مرگ همین باشد؛ اینکه جسمت مدتها پیش به خاک سپرده شده باشد، اما قلبت همچنان در همان روز بارانی، در کنار کسی بتپد که دیگر وجود ندارد.
به گمانم بله. آخرین باری که صدایش را شنیدم هنوز زنده بودم.
و آخرین باری که خودم را به خاطر آوردم، دیگر هیچکس صدایم را نمیشنید.
#چالشروزپنجم
#ریونا