از همهی عزیزانی که تا اینجا در تقدیمی شرکت کردند، ممنونم. 🌱
امیدوارم از داستانی که براتون نوشته شده لذت ببرید و دوستش داشته باشید. ✨
البته هنوز فرصت برای شرکت در تقدیمیها باقیه 💙
به امید صدتایی شدن و فراتر از آن...
هدایت شده از کنجدنجشاتوت~
شاتوت دوباره تقدیمی داده~
روش کار آسونه:::
اول اینکه باید عضو باشی حتما؛ بعد
این پست+
یه پستی که خوشت اومده رو فور می کنی چنلت.
و من بهت میگم اگه تو یه کتاب، آهنگ و کاراکتر توی فیلم بودی چی میشدی🙌🏻
برای ممبر ها هم میشه فقط بپرن توی آیدی و «🫐» بفرستن.
ایگنور نکنید بانو ها😭
Channel|tag|Limit| id::: @helma_atayi
حاشیههای یک کتاب باز
🎲 چالش پنجم - چهار آغاز، چهار احتمال! چهار جملهی زیر رو در نظر بگیرید. یکی رو انتخاب کنید و داستان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من عاشقش بودم حتی وقتی نبود. حتی وقتی نامش را از میان مکالماتم حذف کرده بودم.
حتی وقتی دیگر برای دیدنش بهانه نمیتراشیدم
و حتی وقتی وانمود میکردم خاطرهاش به اندازهی غریبهای در خیابان برایم بیاهمیت است.
عجیب است نه؟!
آدمی میتواند از کسی عبور کند بیآنکه واقعاً از او گذشته باشد
میتواند لبخند بزند،بخندد،زندگی کند و حتی روزهای تازهای بسازد
اما گوشهای از وجودش همچنان در گذشتهای جا مانده باشد که دیگر راه بازگشتی به آن نیست.
من عاشقش بودم آنقدر که از او نخواهم بماند.
شاید همین بزرگترین تناقض دوست داشتن باشد گاهی آنقدر کسی را میخواهی که حاضر میشوی نبودنش را هم به رسمیت بشناسی.
گاهی دستهایت را باز میکنی نه برای آنکه رهایش کنی بلکه چون میدانی نگه داشتنش دیگر چیزی جز آزار دادن هر دوی شما نیست
مدتها فکر میکردم عشق باید نجاتبخش باشد باید آدم را از تاریکی بیرون بکشد،به روزهایش معنا بدهد و زخمهای قدیمیاش را ببندد.
اما او به من آموخت که بعضی آدمها قرار نیست نجاتت دهند
بعضیهایشان فقط میآیند تا معنای تازهای از ویرانی را به تو نشان دهند.
و حالا اگر کسی از من بپرسد هنوز دوستش دارم یا نه نمیدانم چه جوابی بدهم.
چون دیگر دلم برای بازگشتش بیتاب نیست،دیگر صدایش را در ازدحام خیابانها جستوجو نمیکنم و دیگر با شنیدن نامش جهان در نظرم فرو نمیریزد.
اما هنوز وقتی از کنار بعضی خیابانها میگذرم چیزی درونم مکث میکند. هنوز بعضی آهنگها را نمیتوانم تا انتها گوش بدهم.
هنوز گاهی دلم برای کسی تنگ میشود که حتی مطمئن نیستم اگر امروز دوباره ببینمش او را خواهم شناخت یا نه.
شاید عشق همین باشد
چیزی که تمام میشود اما از بین نمیرود.
مثل ستارهای که سالها پیش خاموش شده اما نورش هنوز در راه است تا به چشمهای ما برسد.
من عاشقش بودم...
و تلخترین قسمت ماجرا این نبود که او دیگر کنارم نیست
این بود که من هنوز گاهی دلم برای آدمی تنگ میشود که دیگر وجود ندارد نه او نه من آن روزها نه حتی جهانی که در آن بودنمان کنار هم ممکن به نظر میرسید.
_هاین
_چالش پنجم
هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
آخریننجواومردهٔنگونبخت
آخرین باری که صدایش را شنیدم، هنوز زنده بودم. هنوز گرمای خون در رگهایم جریان داشت و قلبم، بیخبر از تقدیری که در کمینش نشسته بود، به شمارش ثانیههای عمرم مشغول بود. آن روز باران میبارید. قطراتش بر شیشهی پنجره میلغزیدند و خیابان را به آینهای از آسمان خاکستری بدل میکردند. او روبهرویم نشسته بود. با همان موهای آشفته، همان چشمان خسته و همان لبخندی که همیشه گمان میکردم میتواند زمستان را از قلب آدمی بیرون براند.
گفت: «قول بده یه روز برمیگردی.»
و من خندیدم.
چه سادهلوحانه! چه بیرحمانه سادهلوحانه بود که گمان میکردم تمام وعدهها را میتوان به حقیقت بدل کرد. دستش را فشردم و گفتم: «مگه میشه جایی برم که تو نباشی؟»
نگاهش برای لحظهای روی صورتم ثابت ماند. لبخندش رنگ باخت و سایهای از اندوه، همچون ابری سیاه، از میان دو گوی زمردین چشمانش گذشت. چیزی میدانست که من نمیدانستم. چیزی را از من پنهان کرده بود. رازی که بعدها، مانند خنجری زنگزده، در سینهام نشست.
آن روز از هم جدا شدیم.
و من هرگز دوباره صدایش را نشنیدم.
سالها گذشتند. بهارها آمدند و با دستانی آکنده از شکوفه، بر ویرانههای خاطراتم گل پاشیدند. زمستانها رفتند و برف، ردپای آدمیانی را پوشاند که روزگاری در زندگیام حضور داشتند. اما من همچنان منتظر ماندم. نامه نوشتم، پاسخ نگرفتم. به خانهی قدیمیمان بازگشتم، اما جز پنجرههایی غبارگرفته و دیوارهایی که بوی تنهایی میدادند، چیزی نیافتم.
تا اینکه یک شب، نامهای به دستم رسید.
پاکتی سپید با مهری سیاهرنگ. درست شبیه نامههایی که آدمیان برای مردگان میفرستند.
دستانم لرزیدند. نام فرستنده را شناختم. همان خط آشنا، همان پیچ و تاب حروف و همان امضایی که بارها در حاشیهی کتابهایم دیده بودم.
نامه را گشودم.
«دوست عزیزم،
نمیدانم این نامه چه زمانی به دستت میرسد. شاید روزی که دیگر مرا به خاطر نمیآوری، شاید هم زمانی که تمام دنیا را برای یافتنم زیرورو کردهای.
آن روز که از تو خواستم برگردی، میدانستم دیگر فرصتی برای دیدنت نخواهم داشت. اما نتوانستم حقیقت را بگویم. دلم نمیخواست آخرین تصویری که از من در خاطرت میماند، چهرهی مردی باشد که از رفتن میترسید.
تو همیشه از فراموش شدن میترسیدی. اما من از چیزی دیگر میترسیدم؛ از اینکه روزی به خاطر بیاوری چقدر دوستت داشتم و دیگر کسی نباشد که این را برایت تکرار کند.
اگر روزی دوباره باران بارید، به پنجره نگاه کن. شاید من نباشم، اما خاطرهام هنوز آنجاست.»
کاغذ از میان انگشتانم لغزید.
پس این بود راز آن نگاه. این بود معنای آن لبخند اندوهگین. و این بود بهای وعدهای که هیچگاه فرصت نکردم به آن وفا کنم.
سرم را به پنجره تکیه دادم. باران دوباره آغاز شده بود.
سرنوشت جفاپیشه... چه استادانه آدمیان را به بازی میگیری. یکی را با وعدهی بازگشت به انتظار مینشانی و دیگری را با وعدهی دیدار، به سفری بیبازگشت میفرستی. و در این میان، تنها خاطرات باقی میمانند. مهمانان ناخواندهای که نه میتوان بیرونشان کرد و نه میتوان از حضورشان گریخت.
اما...
شاید حقیقت تلختری نیز وجود داشت.
من تمام این سالها به دنبال صدای او گشته بودم، بیآنکه بدانم دیگر گوشهایی برای شنیدنش ندارم. بیآنکه بدانم آخرین باری که نامم را بر زبان آورد، آخرین باری بود که جهان مرا در شمار زندگان به حساب میآورد.
نگاهم به دستهایم افتاد.
شفاف بودند.
باران از میان انگشتانم میگذشت و تصویرم دیگر در شیشهی پنجره انعکاس نداشت.
آنوقت بود که فهمیدم.
من هم سالها پیش مرده بودم.
تنها چیزی که باقی مانده بود، خاطرهی آخرین دیدارمان بود. روحی سرگردان که در میان پیچ و خم زمان، هنوز به دنبال صدایی میگشت که دیگر در هیچکجای جهان شنیده نمیشد.
و شاید عجیبترین شکل مرگ همین باشد؛ اینکه جسمت مدتها پیش به خاک سپرده شده باشد، اما قلبت همچنان در همان روز بارانی، در کنار کسی بتپد که دیگر وجود ندارد.
به گمانم بله. آخرین باری که صدایش را شنیدم هنوز زنده بودم.
و آخرین باری که خودم را به خاطر آوردم، دیگر هیچکس صدایم را نمیشنید.
#چالشروزپنجم
#ریونا
هدایت شده از خونـه درختے
رولت روسی
قرار نبود امشب کسی از این خانه زنده بیرون برود. از همان لحظه ای که نائو با من تماس گرف و مرا به کلبه شکار داخل جنگل دعوت کرد این را فهمیدم. می دانستم که فقط من نیستم. او تمام شش نفرمان را دعوت کرده بود. شاید از خودتان بپرسید چرا؟ جواب همین جاست. وقت انتقامش رسیده بود.
به جسد های غرق خون دوستانم خیره شدم. آخرین نفری که مرد یوزورو بود. از همان اولین روزی که پا به دبیرستان گذاشتیم ذکر زبانش این بود که او بدشانس ترین دختر روستاست. همه مان به حرف او می خندیدیم اما حالا...احتمالا حق با او بوده. شاید بدشانس ترین نبود اما در بدشانسی او شکی نبود. اگر شانس داشت که الان به جای من او روبه روی نائو نشسته بود.
نگاهم را به لبخند رضایتی که روی صورت نائو نشسته بود دوختم. حتما از اینکار لذت می برد. همیشه می دانستم که هیولایی تاریک در درونش دارد اما معتقد بودم تا وقتی آن هیولا را بیدار نکنیم همه چیز خوب پیش می رود و می توانم مثل یک دانش آموز عادی از دبیرستان فارغ التحصیل شوم و این روستای لعنتی را ترک کنم! اما از همان روزی که بچه ها تصمیم گرفتند سر به سرش بگذارند فهمیدم قرار نیست به این آسانی ها باشد. بگذارید همه چیز را از اول برایتان تعریف کنم.
ماجرا از جایی شروع شد که خبردار شدیم دانش آموزی از توکیو به روستای متروک ما انتقالی گرفته. خود این موضوع که یک بچه شهری قرار بود در روستای محقر ما زندگی کند سوژه خوبی برای تمسخرش بود چه برسد به اینکه آن بچه دختر هم باشد.
وقتی نائو جلوی تمام بچه های کلاس خودش را معرفی کرد، تمام زندگی اش را از چهره اش خواندیم. طبق انتظار یک دختر لوس نازپرورده بود که به خاطر شغل پدرش مجبور به نقل مکان شده بودند اما، چیزی که از برخلاف انتظارمان بود این بود که او مشکلی با زندگی در چنین روستای دورافتاده ای نداشت و این باعث می شد خیلی از دانش آموزان کلاس مخصوصا یاناگی، که به خودی خود از شهری ها متنفر بود(فقط به این دلیل که قبلا یکی از آنها در خواست قرار او را رد کرده بود. البته قبول دارم که اینکار را به بی ادبانه ترین شکل ممکن انجام داده بود پس می شود گفت که یک جورهایی به یاناگی حق می دادم.)حتی بیشتر از قبل از او متنفر شوند.
کلاس ما فقط ده دانش آموز داشت که از آن ده نفر، پنج نفرشان دبیرستانی بودند. همان شب، یاناگی هر پنج نفرمان را به کلبه شکار داخل جنگل دعوت کرد و گفت تصمیم دارد کاری کند که نائو با پای خودش به شهر برگردد و برای اینکار به کمک ما نیاز دارد.
من از نائو متنفر نبودم اما معلوم بود که در هر حالتی حمایت از دوستم را در اولویت قرار می دادم. حالا از اینکه آن روز جلویشان را نگرفتم سخت پشیمانم.
به چهره سوخته نائو خیره شدم. لبخندش باعث می شد حتی ترسناک تر از چیزی که هست شود. پاشیدن اسید روی صورتش زیاده روی بود و حالا به خاطر حماقت آن روزمان همه مان قرار بود بمیریم.
فقط من زنده مانده بودم. البته قرار نبود بیشتر از این زنده بمانم. باید اعتراف کنم از اینکه بازی رولت روسی را انتخاب کرده بود تعجب کردم اما وقتی فهمیدم خودش هم قرار است در این بازی شرکت کند بیشتر تعجب کردم.
رولت روسی بازی ست که کاملا به شانس بستگی دارد. حداقل تا جایی که من می دانم اینطور است. قوانین این بازی به این صورت است که یکی کمتر از تعدا بازیکنان گلوله در فشنگ هفت تیر قرار می دهیم. بعد فشنگ را چندین بار می چرخانیم تا محل تیر تغییر کند. بعد هر بازیکن به نوبت هفت تیر را روی شقیقه خود قرار می دهد و ماشه را می کشد. بازی تا جایی ادامه پیدا می کند که همه تیرها شلیک شده و یک نفر زنده بماند. این برایم دور از انتظار است که او بتواند قوانین این بازی را دور بزند و این یعنی او هم تنها با تکیه به شانس تا به اینجا پیش آمده.
عجیب بود. خیلی هم عجیب بود. چرا باید این ریسک را به جان می خرید وقتی قرار بود از ما انتقام بگیرد؟ به علاوه، در این بازی یک نفر زنده می ماند. یعنی نائو تا این حد به شانس خود اعتماد داشته، یا اینکه توانسته این بازی را با قوانین احتمال پیش بینی کند؟ اصلا این ممکن است؟
صبر کن.
به هفت تیر مقابلم خیره شدم. ما شش نفر بودیم. اگر احتمال شلیک شدن گلوله برای نفر اول 16 درصد باشد، این درصد برای نفر دوم 20، برای نفر سوم 25، نفر چهارم 33 درصد، برای نفر پنجم 50 درصئ و برای نفر آخر...
چشمان گرد شده ام را به نائو دوختم که با لبخند به من خیره شده بود. این احتمال برای نفر آخر 100 درصد است! سریع صورتم را به سمت جنازه های دوستانم چرخاندم. نفر اول...نفر اول که بود؟!
صبر کن صبر کن صبر کن! خدای بزرگ! نفر اول یاناگی بود، آکاری، یوکی، یوزوروو من. او از عمد آنجا نشسته بود! آخرین نفر! صبر کن...این...یعنی چه؟ این دختر چه مرگش بود؟؟
_ نائو تو...
+ نوبت توعه سوسکه.
هدایت شده از خونـه درختے
نگاهم را به هفت تیر دوختم و آب دهانم را به سختی قورت دادم. یعنی اید انجامش می دادم؟ اگر اینکار را می کردم آنوقت نائو...او چرا اینکار را کرد؟ من هم آن روز بین کسانی بودم که او را آزار می دادند. چرا از من محافظت می کرد؟
+ سوسکه؟ نمی خوای بازی زودتر تموم شه...؟
_ ا اما آخه...
+ سوسکه؟
لحنش حتی ترسناک تر از قبل شد. شاید حتی تهدیدآمیز نیز بود. با دستان لرزانم هفت تیر را از روی میز برداشتم. سنگین بود. به اندازه یک وزنه چند تنی سنگین بود. آن را روی شقیقه ام گذاشتم. تیر قرار نبود شلیک شود. کسی که قرار بود زنده از این کلبه بیرون برود من بودم اما...چرا؟ چرا نائو چنین تصمیمی گرفته بود؟ نکند...نکند...
نگاهم را بالاتر گرفتم و در چشمان تیره اش خیره شدم:
_ تو منو دوست داری...؟
لبانش بیشتر از قبل کشیده شدند. انگشتم روی ماشه حرکت کرد. نائو چانه اش را به دستش تکیه داد و با لحنی عشوه گرانه جواب داد:
+ ماشه رو بکش سوسکه...
او مرا دوست داشت. چطور متوجهش نشده بودم؟ حتما فکر می کند شانسی در این باره ندارد، به خاطر صورتش؟ خب منکرش نمی شوم اما...این دیگر زیاده روی بود.
+ ماشه رو بکش...
کاری نمی توان کرد. من در این کلبه گیر کرده بود و چاره ای جز اطاعت از نائو نداشتم. نمی توانستم او را نجات دهم. مطمئن بودم. با اینکه کف دستم عرق کرده بود اما سعی کرد آرامشم را حفظ کنم. ماشه را می کشم، اما تفنگ را به نائو نمی دهم. اگر اینکار را بکنم هر دو زنده خواهیم ماند. نقشه خوبی بود. پس بیا تمامش کنیم.
نفسی گرفتم و ماشه را کشیدم.
گلوله شلیک شد.
Argon
#روزپنجم