🎲 چالش ششم
سرم را به صندلی تکیه میدهم.
کتابخانه برای چند لحظه در تاریکی فرو میرود.
ـ میگن نگو، نشون بده! یعنی برای فضاسازی، از حواس پنجگانه استفاده کنید. چالش امشب اینه: داستانی بنویسید که شخصیت اصلیش یکی از حواس پنجگانهاش رو از دست داده باشه.
نگاهی گذرا به چشمهای گروگانها میاندازم.
ـ و یک سوال برای شروع: اگر همین حالا یکی از حواس پنجگانهتان برای همیشه خاموش شود، نبودن کدامیک زندگیتان رو بیشتر تغییر میدهد؟
منتظر روایتهایتان هستم.
کمی مکث میکنم و بعد آرامتر میگویم:
ـ بعضی چیزها رو تازه وقتی از دست میدهیم، میفهمیم چقدر به آنها وابسته بودهایم.
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
همه چیز از روزی شد که ساعت از حرکت ایستاد، در خانه بسته شد، خانه سیاه شده بود و ویران، او اشک میریخت و خانه تغییر کرده بود، دیگر نمیشناختمش، دیگر یادم نمیآمد کجا میتوانم قایم شود تا بدبختی پیدایم نکند، همانطور ایستادم، شوکه، نگران، لرزان، حرف نمیزد، اشک میریخت، نمیدانست چه شده، فقط اشک میریخت، خودم هم نمیدانستم، هنوز هم نمیدانم، برگشتم خانه و خانه دیگر خانه نبود، بهشتم جهنم شده بود، خدا از بهشت رفته بود، رفت، گفتند بر میگردد، برنگشت همانند نوری که دیگر از پنجره وارد خانه نشد، همانند ساعتی که عقربه هایش در جایشان ماندند، میخواستم دروغ ببافم و بگویم دفعهی بعد که در باز شود او وارد میشود اما او دروغ گفتن را یادم نداده بود، میگفت کاری که بشه دیگه شده، راست گفت، چون اتفاق افتاد و کاری نتونستم بکنم، درخت از ریشه کنده شد و من دور بودم، من کنار درختم نبودم، نبودم وقتی که چشمهاش دیگه باز نشد، نبودم وقتی دستگاه اهنگ رفتنش رو نواخت، نبودم که دستای سردش رو بگیرم، نبودم که بهش بگم چقدر دوستش دارم، نبودم که بغلش کنم و از گریه نفسم بالا نیاد، نبودم که باهاش داستان بسازم، نبودم که براش بخونم، میدونید اون رفت و من شروع کردم به نوشتن، لعنت بر قلم سیاهم و زمان، لعنت به ساعتی که او را از خانه برد، لعنت به روحی که او را برگرداند، لعنت بر زبانی که نچرخید که او را نجات دهد، لعنت به دری که بسته ماند، لعنت به آن لحظات پر دردش، لعنت به ان سیاهی که چشمان زیبایش را سوزاند، لعنت به من، لعنت به من که دیر امدم، لعنت به من که به دیدنش نرفتم، لعنت به من که امید را باورم کردم، دروغ بافتم وقتی واقعیت جلویم نشسته بود و چشمهایم را باز میکرد و قصهی تلخم را برایم میخواند، او میگفت و من چشمهایم را بیشتر به هم فشار میدادم، با خودم میگفت حالاست که از خواب بیدار شوم، زمان نگذشت در حالی که من را به اینجا رساند و هنوز هم میگویم که از خواب بیدار میشوم، خوابم را به آب میگویم، دفنش میکنم، او را بغل میکنم و فقط نگاهش میکنم، هر چه حرف درونم دفن کردم به او میگویم، نمیگویم رفت، نمیگویم چطور زندگانیام پوسید، نمیگویم چه شد، آخر خواب بد را به آب میگویند که با خودش ببرد اما زندگی بد را چه کار میکنند؟
من هنوز امید دارم، هنوز هم خواب میبینم، آخر مگر میشود او برود؟ او قرار نبود برود، آمده بود که تا ابد باشد، که آرزوهایش را برای من به حقیقت برساند، لعنت به خاطره و زمان هجومش، لعنت به فرداهایی که هرگز نیامدند و نمیایند، بگویم که او رفت؟ او رفت و من هنوز هم با آمدن نامش اشک میریزم، سرازير میشوم، بغض گلویم را پر میکند و نفسم را میگیرد، من هنوز هم نمیتوانم بگویم چه شده، نمیتوانم بگویم اَلِک مقدسم قرار است کی به خانه برگردد.
حاشیههای یک کتاب باز
همه چیز از روزی شد که ساعت از حرکت ایستاد، در خانه بسته شد، خانه سیاه شده بود و ویران، او اشک میریخ
#دورهمی
ناشناس 🎭
چند لحظه به جملهی اول خیره میمانم. بعد برگه را پایین میآورم و نگاهم را از روی کاغذ به نویسنده میدوزم.
ـ «همهچیز از روزی شد که ساعت از حرکت ایستاد...»
آهسته تکرارش میکنم و با انگشت به ابتدای صفحه ضربه میزنم.
ـ راوی هنوز به همان روز برگشت میکند، هنوز منتظر است در باز شود و کسی که رفته، دوباره به خانه برگردد. تکرار «نبودم» هم بهخوبی حسرت و عذاب وجدانش رو منتقل میکند. انگار هر بار که این کلمه رو میگوید، یک فرصت ازدسترفته رو دوباره زندگی میکند.
کمی مکث میکنم و ورق را برمیگردانم.
ـ اما یک مسئله هست.
برگه را روی میز میگذارم. بعد نگاهم را به سمت پروانهی مرداب میچرخانم.
ـ شما، خانم برگزارکننده...
ابرویم را بالا میبرم و با ضربهی آرامی به میز میکوبم.
ـ ممکنه توضیح بدید چطور ممکنه کسی خودش چالش طراحی کنه، بعد یکی از نوشتههای مربوط به همون چالش رو نبینه؟! من اینجا نشستم، دارم با دقت تکتک داستانها رو میخونم، بعد شما...
جمله را نیمهکاره رها میکنم و نفسی بیرون میدهم.
ـ واقعاً باید برای حواسپرتیتون فکری بکنیم، پروانه.
نگاهم دوباره به برگه برمیگردد. این بار صدایم آرامتر میشود.
ـ من از طرف پروانه عذر میخوام
حاشیههای یک کتاب باز
به امید صدتایی شدن و فراتر از آن... ✨ او آرام روی پارکتهای سرد قدم برداشت. انگشتان سرخش را دور دست
از دیدن اینهمه ذوق و محبتتون واقعاً خوشحال شدم. 🥹💗
تمام تلاشم این بود که هر تقدیمی حالوهوای صاحبش رو داشته باشه و خوندنش لبخندی به لبتون بیاره. خوشحالم که دوستشون داشتید؛ محبتتون خستگی این همه نوشتن رو از تنم بیرون کرد. ممنون که اینقدر قشنگ همراهی میکنید. 🌻✨
0bikalam download1music.ir (1).mp3
زمان:
حجم:
3M
نمی دونم شما به کسانی که کم میارن چی میگید
اما حامد ابراهیم پور خیلی قشنگ میگه:
"به رقص مرگ میان تنت ادامه بده
نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده
نومید نگرد،نزدیک است رسیدنت،ادامه بده"
هدایت شده از آزمایشگاهناحیهی۴۵~
برلین: کاریزماتیک، مغرور
برای حاشیههاییککتابباز
از طرف الاریا