اگر روزی خبر شهادتم را شنیدی ،
بدان که به آرزویم رسیدم
شهادت رسیدن به معشوق است ،
نه رفتن از دنیا .
- شهید ابراهیم هادی
خــٰانومِمُـدرِك .
اگر روزی خبر شهادتم را شنیدی ، بدان که به آرزویم رسیدم شهادت رسیدن به معشوق است ، نه رفتن از دنیا .
و امروز ، سالروز تولد شهید هادی ( :
روز جهانیِ چای رو ، به تمام چایدوستان
بهخصوص "تبریزیها"ی عزیز ، تبریک میگم🤎☕️
بهنامِربِّعشق*
-چندبندیبرایِآنمهربانِلامروت؛'عشق'
بهنوشتارِ:خانومِمُدرِک
تراوشاتِنیمهشبیِشبِسومِاُردیبهشت؛
.
میدانی چیست جان دلم ؟!
انگاری وقتی تو را میبینم ، تمام آن غموغصهها و شکوه و شکایتهایی که آماده کرده بودم ، میشود هِل و داچینِ توی فنجان چای روبهرویَم ..
شیرین میشود و تهمزهاش میرود زیر زبانم مینشیند ؛ تلخیاش تلخیِ چای میشود و شیرینیاش ، میشود آن نگاه رخوتزدهی چشمانت که مجنونم میکند .
چشمهایت هم که .. گویی ضربانِ قلبم به آن دو شبِسیاهِ خمارت بسته است . چشمانت مسلسلوار بهقلبم شلیک میکنند و دودو میزنند و اینطرف قلبِ بینوای عاشقم ، آنقدر میتپد که به یکدم ، از تکاپو میایستد .
به قربانت روم تو که خودت میدانی !سلول به سلول تنم ، تو را طلب میکنند .. تکبهتک ، به تمنای لمس هُرم نفسهایت آرام مینشینند و به طرفهالعینی ، یورش میبرند به قلب بیچارهی من . آنقدر هجوم خون به یکباره بالا میرود که هربار میگویم : گویی اینبار بار آخر است ؛ خوب چشمانش را ببین فوادِ بیمعرفت من که بار آخر است . هرکه هم نداند و ندیده باشد ، باری که چشمانِ غمزدهی در گوشه و کنار ، رخنه کردهام را که ببیند ، راز دلم برایش اطلاق میشود . خودت هم میدانی .. این را هم میدانم ! دلم به همان فنجانِ چایی که گاه به بهانهی آن پذیرایِ تو میشوم خوش است . گمان میبرم دستانِ لرزانم ، خوب چکامهگری میکند برایت ! این را از لبخند کنج لبت میتوان فهمید عزیزِ زیرکم . نمیدانم چرا ، چگونه ، اصلا چهزمانی اعضا و جوارحَم آنقدر نافرمان شدند که بدو بدو و گوش به فرمان ، " سمعا و طاعتا " میایستند و جلوی مغزم ، رژهی نظامی میروند ! میگویم ، صدای لرزانِ تو که از بیخوابی و عجلهی رفتن که نیست .. هست ؟! خدا کند که نباشد که اگر باشد و من ببینم و بفهمم ، باید فاتحهی همان قلبِ بیمارم را هم خواند . کجدارمریض پذیرایت میشوم ؛ اما تو که خودت میدانی جانم به جانت بسته است . نکند روزی هوای دلم ، بیهوا و نابهفرمان ، از حرکت بایستند و من خوشبختیِ تو را نبینم جانم ؟! نکند روزی آن فنجان چای را ، بهقصد خاکسپاریِ قلبم ، روانهی خانهی بخت کنم ؟! نهنه ... خوشبختیِ تو که آرزو من است . اما اگر دل بیقرارم کنارِ قرار دلم آرام بگیرد کجا و دیدن دستانت در دستانِ دیگری کجا ! میمیرم . اما خلاصه بگویم و سرت را بهدرد نیاورم : دلم میرود برایت .. هم حالا ؛ هم تا ابدیت . تا تهِتهِ دنیا . . روگرفت از این #دلآرام ، بدونِ روادیدِ کاتب ، مجاز نیست .🪴
هرگز کسی این گونه فجیع
به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم .. (:
' شاملو '🤍