خــٰانومِمُـدرِك .
- 🌝☁️ ؛
خُــداوندا ، اگــر جــٰایی دِلــی بیتــٰابِ دلدار اســت ؛
نمیدانــم چطــور امّــٰا خودت پــٰادرمیــٰانی کُن ( :
خــٰانومِمُـدرِك .
- 🤎🙂↕️ ؛
چــمدان دست گرفــتم که بگــویی نــروم
تو چــرا سنگ شدی راه نشــٰانم دادی !؟
خــٰانومِمُـدرِك .
؛
صــد و ده بــٰار زنــم پر به سرایــت به شعف ؛
صــد و ده مرتــبه قربــٰان شهنشــٰاه نجف . .
همگی ، برای شِفـٰای هرچه زودتر
بیمـٰاران ، ســهتـٰا الـهیبهجواد "ع"
بهحق جوادالـٰائمه ظهور حضرت (:
خــٰانومِمُـدرِك .
- 🖤 ؛
.
#سنجاقِقفلی
کـٰاتِب:خانومِمُدرِک|روایتِکوتاهِ:بهحقاو
.
آرامآرام برگهای کتاب را ورق میزنم . همان کتاب پیشکش شدهی خانممعلم را ؛ همانی که برای مسابقهی دههی کرامت بود . بارها خوانده بودَمَش و از بَر بودم .
کرامات حضرتِرضا "ع" بود و منِ والهی مشهدالرضا را عجیب مسحور خود کرده بود .
هربار که میخواندمش ، دلم پَر میزد به آن عکس خانوادگیِ جا خوشکردهی کنج دیوار اتاق ؛ چشمانم پُر میشدند و خالی و دلم .. دلم پرندهی جلد خراسان میشد و میرفت تا خودِ خودِ پنجره فولاد .
دلم میرفت سمت بابالجواد . آخ .. بابالجواد ؛ چقدر کِشِشقلبم سمت آن دروازههای فیروزهای رنگ غیرقابل کنترل شده بود . روضههای شهادت جوادِرضا "ع" عجیب سوزناک بود .
کتیبهی مشکیِ شهادت پسر ، بعداز شادی و گلباران تولد پدر ، تضاد دلسوزی بود . جانگداز بود ..
پسر هم غریب بود ؛ جوادَش هم مثل خودش بود .. طریف و غریب . آخَر آنها هم از فرزندان فاطمه"س" بودند ..
.
خــٰانومِمُـدرِك .
( : 🤍 ؛
عاقدش گفت که مهریه او آب شود ؛
و قرار است که او مادر ارباب شود : ) !
آقا کی گفته غروب جمعه دلگیره ؟!
ساعت سهی بعدازظهر روز قبل امتحان
که از قضا جمعه هم هست از همهچی
دلگیرتره 🦦🥴 . .
بهتر از این نمیشه ..
فردا هشتصبح امتحانه و من هنوز
نصف کتاب رو نخوندم🦦