‹ قلبي ›
[ دلیل ِوجودم | کپیممنوع ] بدون هیچ سخنی و با قلبم صحبت میکردم:« یا امام حسین الان هیچی ازت نمیخوا
[ دلیل ِوجودم | کپیممنوع ]
شد !
از سر ذوق و شادی جیغ خفیفی کشیدم.
اشک گونههایم را خیس کرد.
بعد از آن زمان رسیدن پاسپورت ها یکی از نگرانیهایم شده بود.
از دوستان و آشنایان درخواست میکردم برایم دعا کنند و با حسرت التماس دعا میگفتم.
کار هر روزم این بود.
شب شد ؛ به طور غیر منتظره مادربزرگم زنگ زد و گفت که او هم دلش میخواهد بیاید و پاسپورت سفارش داده است.
مادرم مخالف بود و میگفت این سفر برای او سخت است.
اما مادربزرگم دوست داشت که بیاید.
در آخر همه قبول کردیم که او هم همسفر ما بشود.
دستانمان مدام برای دعا به سمت آسمان بود که هر چه زودتر پاسپورتهایمان بیاید.
لطف خدا دوباره نمایان شد و پاسپورتها هم رسید :)
از ته دل خدا را شکر میکردم.
دو سه روزی از اربعین گذشته بود و باید سریع تر راه میافتادیم.
ادامه دارد ؛
*
#قلب_نوشته
- قلبنویس : مهدخت .