eitaa logo
‹ قلبي ›
1.2هزار دنبال‌کننده
48 عکس
95 ویدیو
0 فایل
حسین‌ جان ع ؛ من از اِلّا جمیلایی که زینب‌ گفت فهمیدم .. به غیر از پرچمت هر جا نظر کردم ، ضرر کردم . . اگر گریان به دیوار حرم تکیه نمی‌دادم کدامین کوه طاقت داشت این حال پریشان را ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از برای آگاهی!🇮🇷🇵🇸
تاثیر حضورتون توی خیابونا اینه رفقا...✌️🏻 🆔@BarayeAgaahi
بسم الله .
،، دلش برای دخترش فاطمه (س) و دو نوه‌ی کوچولویش تنگ شده بود . دلش می‌خواست دوباره نوه هایش را در آغوش بگیرد و ببوسد و با آنها بازی کند و صدای خنده‌شان را بشنود . چون از سفر طولانی برگشته بود ، برای دیدن بچه ها بی تاب تر بود . لباسش را فوری عوض کرد . به خودش عطر زد و همراه حضرت علی (ع) و چند نفر دیگر به سمت خانه‌ی دخترش حرکت کرد . در راه حسین (ع) را دید که به سوی او می‌دوید و با شادی فراوان فریاد می‌زد : پدربزرگ ، پدربزرگ . پیامبر زانو بر زمین زد و آغوش گشود . حسین خود را در آغوش او جا داد . پیامبر چند بار با شوق او را بوسید و بر دوش خود سوار کرد . در حالی که او را ناز می‌کرد ، به خانه‌ی دخترش وارد شد . او و بقیه‌ی مهمانان در اتاقی نشستند . حسین نیز کنار پدربزرگ نشست ، اما از حسن خبری نبود . پدربزرگ سراغ حسن (ع) را از پدرش حضرت علی (ع) گرفت . حسن (ع) در اتاق دیگر بود . مادرش حضرت فاطمه لباس قشنگی تن او کرده بود و موهایش را شانه کرده و روغن زده بود . بعد حلقه‌ای از گلِ میخک را در گردن او انداخت . کمی حسن و حلقه را تماشا کرد ؛ چه گردن‌بند زیبایی ! اتاق پر از عطر گلِ میخک شده بود . او این حلقه را خودش درست کرده بود . پیامبر بار دیگر سراغ نوه‌اش ، حسن (ع) را گرفت . در همین موقع حسن با گردن‌بندی وارد اتاق مهمانان شد . پیامبر با دیدن او آغوش گشود ، حسن دوید و در آغوش پدربزرگ جا گرفت . اتاق مهمانان هم پر از عطرِ گلِ میخک شد . پیامبر سر و صورتِ خوش‌بوی حسن را بوسه‌باران کرد و سه بار با صدای بلند گفت : خدایا من او را دوست دارم . پس تو هم او را دوست داشته باش و دوست داشته باش ، کسی را که او را دوست دارد . صدای پیامبر پر از عطر خوش‌حالی ، پر از عطرِ گل میخک بود . حلقه‌ای از گل میخک ؛ - برگزیده از کتاب قصه‌های کوچک از زندگی چهارده معصوم - ،،
از لطف حسن بود ، حسینی شدن ِما : ) 💚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله .
[ دلیل ِوجودم | کپی‌ممنوع ] روز های محرم پشت سر هم می‌گذشتند و من به این فکر می‌کردم که آیا امسال هم مانند هرسال در آرزوی دیدن کربلا میمانم ؟ تمام ترسم جاماندن بود و بس.. ذکر شبانه روزم فقط و فقط دلتنگی بود. هر جا که دلم می‌شکست و کم می‌آوردم می‌گفتم:« آقای امام حسین، من را دعوت نمی‌کنی ؟ » حاضر بودم با تمام سختی ها و مشکلاتم، قدم در خاک کربلا بگذارم حتی اگر سخت‌ترین راه باشد ! هر گاه که گریه های عاشقانه‌ی پدرم را می‌دیدم؛ اینکه تا از کربلا می‌رسد، باز ذکرش دلتنگی است و بس .. با خود می‌گفتم:« یعنی چقدر باید عاشق باشم تا دعوت شوم ؟ » روز عاشورا فرا رسید و من در حال فکر کردن به رویایم بودم. یعنی حرم چه شکلی بود ؟ یعنی امسال دعوت می‌شدم ؟ و یا دوباره رنج فراق را باید تحمل میکردم و به امید اینکه حتما سال های دیگر دعوت می‌شوم زنده می‌ماندم ؟ به هیئت رفتم تا در کنار خانواده برای تنهایی اباعبدالله و برای دل زینب عزاداری کنیم.. وای که چقدر دل را می‌سوزاند :) وای بر ما مردم به ظاهر مسلمان ! چه کردیم با اصحاب پیامبر خدا ؟ چگونه اباعبدالله را تنها گذاشتیم و چگونه صاحب الزمان خودمان را تنها می‌گذاریم چگونه می‌توانیم ؟.. یعنی اگر ما در گذشته بودیم می‌توانستیم کنار حسین بمانیم ؟ بمیرم برای دل زینب.. بمیرم برای تنهایی حسینمان. ادامه دارد ؛ * - قلب‌نویس : مهدخت .
‹ قلبي ›
[ دلیل ِوجودم | کپی‌ممنوع ] روز های محرم پشت سر هم می‌گذشتند و من به این فکر می‌کردم که آیا امسال ه
این قلب‌نوشته‌ست ، نه رمانه ، نه خیال‌پردازی . داستانی بر اساس واقعیت و نوشته شده از قلب و از جنس نوره : ) شاید دریچه‌ای باشه برای شما که در میان چه کنم چه کنم های زندگی ؛ لحظاتی یاد امام حسین در ذهنتان جا خوش کند و خودتان با پای جان در کربلا قدم بزنید . امیدوارم دوست داشته باشید 🤍.
بسم الله .