هدایت شده از برای آگاهی!🇮🇷🇵🇸
تاثیر حضورتون توی خیابونا اینه رفقا...✌️🏻
#سید_علی_خامنه_ای
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_امریکا
🆔@BarayeAgaahi
،،
دلش برای دخترش فاطمه (س) و دو نوهی کوچولویش تنگ شده بود . دلش میخواست دوباره نوه هایش را در آغوش بگیرد و ببوسد و با آنها بازی کند و صدای خندهشان را بشنود .
چون از سفر طولانی برگشته بود ، برای دیدن بچه ها بی تاب تر بود .
لباسش را فوری عوض کرد . به خودش عطر زد و همراه حضرت علی (ع) و چند نفر دیگر به سمت خانهی دخترش حرکت کرد . در راه حسین (ع) را دید که به سوی او میدوید و با شادی فراوان فریاد میزد : پدربزرگ ، پدربزرگ .
پیامبر زانو بر زمین زد و آغوش گشود . حسین خود را در آغوش او جا داد .
پیامبر چند بار با شوق او را بوسید و بر دوش خود سوار کرد . در حالی که او را ناز میکرد ، به خانهی دخترش وارد شد . او و بقیهی مهمانان در اتاقی نشستند . حسین نیز کنار پدربزرگ نشست ، اما از حسن خبری نبود . پدربزرگ سراغ حسن (ع) را از پدرش حضرت علی (ع) گرفت .
حسن (ع) در اتاق دیگر بود . مادرش حضرت فاطمه لباس قشنگی تن او کرده بود و موهایش را شانه کرده و روغن زده بود . بعد حلقهای از گلِ میخک را در گردن او انداخت . کمی حسن و حلقه را تماشا کرد ؛ چه گردنبند زیبایی ! اتاق پر از عطر گلِ میخک شده بود . او این حلقه را خودش درست کرده بود .
پیامبر بار دیگر سراغ نوهاش ، حسن (ع) را گرفت .
در همین موقع حسن با گردنبندی وارد اتاق مهمانان شد . پیامبر با دیدن او آغوش گشود ، حسن دوید و در آغوش پدربزرگ جا گرفت . اتاق مهمانان هم پر از عطرِ گلِ میخک شد . پیامبر سر و صورتِ خوشبوی حسن را بوسهباران کرد و سه بار با صدای بلند گفت : خدایا من او را دوست دارم . پس تو هم او را دوست داشته باش و دوست داشته باش ، کسی را که او را دوست دارد .
صدای پیامبر پر از عطر خوشحالی ، پر از عطرِ گل میخک بود .
حلقهای از گل میخک ؛
- برگزیده از کتاب قصههای کوچک از زندگی چهارده معصوم -
،،
[ دلیل ِوجودم | کپیممنوع ]
روز های محرم پشت سر هم میگذشتند و من به این فکر میکردم که آیا امسال هم مانند هرسال در آرزوی دیدن کربلا میمانم ؟
تمام ترسم جاماندن بود و بس..
ذکر شبانه روزم فقط و فقط دلتنگی بود.
هر جا که دلم میشکست و کم میآوردم میگفتم:« آقای امام حسین، من را دعوت نمیکنی ؟ »
حاضر بودم با تمام سختی ها و مشکلاتم، قدم در خاک کربلا بگذارم حتی اگر سختترین راه باشد !
هر گاه که گریه های عاشقانهی پدرم را میدیدم؛ اینکه تا از کربلا میرسد،
باز ذکرش دلتنگی است و بس ..
با خود میگفتم:« یعنی چقدر باید عاشق باشم تا دعوت شوم ؟ »
روز عاشورا فرا رسید و من در حال فکر کردن به رویایم بودم.
یعنی حرم چه شکلی بود ؟
یعنی امسال دعوت میشدم ؟
و یا دوباره رنج فراق را باید تحمل میکردم و به امید اینکه حتما سال های دیگر دعوت میشوم زنده میماندم ؟
به هیئت رفتم تا در کنار خانواده برای تنهایی اباعبدالله و برای دل زینب عزاداری کنیم..
وای که چقدر دل را میسوزاند :) وای بر ما مردم به ظاهر مسلمان ! چه کردیم با اصحاب پیامبر خدا ؟
چگونه اباعبدالله را تنها گذاشتیم و چگونه صاحب الزمان خودمان را تنها میگذاریم چگونه میتوانیم ؟..
یعنی اگر ما در گذشته بودیم میتوانستیم کنار حسین بمانیم ؟
بمیرم برای دل زینب..
بمیرم برای تنهایی حسینمان.
ادامه دارد ؛
*
#قلب_نوشته
- قلبنویس : مهدخت .
‹ قلبي ›
[ دلیل ِوجودم | کپیممنوع ] روز های محرم پشت سر هم میگذشتند و من به این فکر میکردم که آیا امسال ه
این قلبنوشتهست ،
نه رمانه ، نه خیالپردازی .
داستانی بر اساس واقعیت و نوشته شده از قلب و از جنس نوره : )
شاید دریچهای باشه برای شما که در میان چه کنم چه کنم های زندگی ؛ لحظاتی یاد امام حسین در ذهنتان جا خوش کند و خودتان با پای جان در کربلا قدم بزنید .
امیدوارم دوست داشته باشید 🤍.