چشم هایت دفتر شعر است و من هم ناشرم
صفحه صفحه ، پلک هایت را صحافی میکنم
نمیدانم چه خَشخاشیست در چشمان گیرایت
که مثلش نیسـت در کشـت کشاورزان افغانی
گر بگویند عاشقان این بوسه بی دینات کند
من تو را میبوسم و از ریشه کافر میشوم : )
عشق یعنی که ببندی تو سرت را الکی
که عزیزت به سرت بوسه دَمادَم بزند
میکند آن خنده ات صبحِ قشنگم را بخیر
ای که لبخندت تبِ اشعار من ، صبحت بخیر .
بوسهای بر من بزن من چشم میبندم توهم ،
این "شتر دیدن ندیدن" را که استادی دگر !( :