موی فر چشمش سیاه با لشکری از مژه ها
باز یغما می برد قلب ضعیف و خسته را .
نامسلمان آنقَدَر با موی خود بازی نکن ؛
دکترم گفته برایم بی قراری خوب نیست .
باغت آباد است ، حق داری که چادر سر کنی ،
سیب صورت ، چشم خرما گونه حلوا لب انار >>>>
مشروط به چشمان تو این ترم قبولم ،
دانشکدهی ِعشق و هنر ، خانهات اباد >>>
قهوه چشم خمارت کم مرا دیوانهکرد ؟
لعنتی سرمه کشیدی ، شهر شد دارالجنون .