تا به او گفتم از عشقم گونههایش سرخ شد ،
سیب را اینگونه خوردن لذّتی افزونتر است .
روز و شب خواندم برایش تا بفهمد عاشقم
کف زد و گفتا که ایول پس شماهم شاعری!
تنت مانند اهواز و نگاهت چون شب شیراز ؛
دلت آشوب تبریز و غمت چاقوی زنجان است
رنگ چشمانت به شعرم خودنمایی میکند
چون عسل دارد غزل را هم هوایی میکند .
روی منبر می روی دعوت کنی سوی خدا ؟!
لامروت ! هرکه چشمانت ببیند ، خود به خود مومن شود