باغت آباد است ، حق داری که چادر سر کنی ،
سیب صورت ، چشم خرما گونه حلوا لب انار >>>>
مشروط به چشمان تو این ترم قبولم ،
دانشکدهی ِعشق و هنر ، خانهات اباد >>>
قهوه چشم خمارت کم مرا دیوانهکرد ؟
لعنتی سرمه کشیدی ، شهر شد دارالجنون .
مثل نقش قاب مجنونیم و لیلا پیش هم
ریش میآید به تو ، چادرِمشکی هم به من