تـُو اذان گفتیُ شیطان به هوس افتاده ،
که مـُسلمان شود و پیش رُخـَت سجده کند .
عاقبت از عشق تو اهل کلیسا میشوم
میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم .
همه شب سجده بر آرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی . . . !
غیرتم قانع نشد نام تو را عنوان کنم
نیستی سر کار خانم نقطه چین آشفته ام .
مو پریشان به شکار آمد و بعد از آن روز ،
من پریشانم و او گیره به گیسو زده است .
قدرت عشق بنازم کـه به یک تیر نگاه ،
جانِ شیرین بسپارند دو بیگانه به هم ( :