مو پریشان به شکار آمد و بعد از آن روز ،
من پریشانم و او گیره به گیسو زده است .
قدرت عشق بنازم کـه به یک تیر نگاه ،
جانِ شیرین بسپارند دو بیگانه به هم ( :
کتاب مانده و آن دست ِآشنا دیگر نیست ؛
چه سخت باور کنم ، صاحب ِقلم دیگر نیست .
زین دانههای اشکم ، کَز سوزِ دل فشانم
جز داغهای حسرت ، دیگر چه حاصل آید ؟