به دست آورده ام گیسوی معشوق خیالی را
خدا از ما نگیرد ، نعمت ِآشفته حالی را
ای دریغا حسرتِ معشوقه هر شب می کِشیم
دیگران با شعر های ما ولی مخ می زنند!
چون شبی دیدم تورا در خواب پهلوی خودم؛
بعد از آن شب باز میخوابم به پهلو ، بیشتر . . !
شیطنت میبارد از چشمـش ولیکن پیش مـن ؛
میکند چادر به سـَر ؛ انگار عمری عابد است .
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر میشد ، قریب پنج دیوان داشتم :)
باغ و ویلایی ندارم در خورت باشد ولی ،
گوشهای در کنج ِقلبم خانه دارم میخری ؟