شیطنت میبارد از چشمـش ولیکن پیش مـن ؛
میکند چادر به سـَر ؛ انگار عمری عابد است .
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر میشد ، قریب پنج دیوان داشتم :)
باغ و ویلایی ندارم در خورت باشد ولی ،
گوشهای در کنج ِقلبم خانه دارم میخری ؟
چارهای نیست ، مگر علم به جایی برسد
تا ك از دور ، بغل را بتوان تجربه کرد : )'
چشم هایت دفتر شعر است و من هم ناشرم
صفحه صفحه ، پلک هایت را صحافی میکنم
نمیدانم چه خَشخاشیست در چشمان گیرایت
که مثلش نیسـت در کشـت کشاورزان افغانی