به یاد کودکی افتادم و آن بی محلی ها ؛
تو که رد میشدی گلهای بازی بیشتر میشد ..
عاقبت معجزه شد آمدی و در بغلت خوابیدم
اسم این حادثه را شرحِ بهشتِ بدنت نامیدم
چادرت را سر کنی یک کوچه عاشق میشود
زن نگو ، دختر نگو ، دلبر گلابِ قمصر است .
سبز ، قرمز ، سرمهای ، فرقی ندارد رنگ ها
صورت تو روسری ها را چه زیبا میکند ..
با تو باید عشق را با چه زبانی حرف زد ؟!
أنتَفیقلبی ، مَنیمجانیمبُلورسن ، فور اِوِر 💕 .
بازی حُب را که یادت هست قربانت شوم !
پنج تا بشمار تا گویم اَنَا حُبَکْ به تو : )))