بخوان از چشم پر اشکم فراوان دوستت دارم ،
که از آیینهها در بین مردم راستگوتر نیست .
آمدی بر سر قبرم نشد از قبر در آیم
تازه فهمیدهام این بند کفن فلسفه دارد .
بیش از این دیوانه ها را محو لبخندت نکن
گونه ات با این وجاهت ، چال می خواهد چه کار؟
لرزه بر دستان و لُکنَت بر زبان و نبضِ تند . .
وصف حالم ، چون ببینم یک نظر چشمِ تو را
این مَثَلهای قدیمی هم به بخت ما نساخت
من تو را می خواستم ، اما توانستن نشد ..
مثل دستی که به داغی سماور بخورد ؛
لحظهای یاد تو اُفتادم و بَد سوخت دلم .
شعرهای کوچک، حسهای بزرگ
هر روز چند خط عاشقانه، کوتاه و دلنشین برای قلب شما، عاشقان شعر و ادبیات بیان :
https://eitaa.com/joinchat/3716154650C58b48a474e