خودم دیدم زحل در پیش ناهید و قمر میگفت :
به تقلید از تنت دور تنش را نور می پیچد .
ای دریغا حسرتِ معشوقه هر شب میکشیم
دیگران با شعرهای ما ولی مُخ میزنند!
مو درآورد این زبان از بس که گفتم نازنین
دیگر آرایش نکن من چادری میخواهمت
چه تلفیق قشنگی ؛ اَخم ترش و خنده ی شیرین
لبانت واقعاً هم شربت لیمو شدن دارد . .
دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردد ،
ندانستم تو ای ظالم دلی آهنربا داری .