مو درآورد این زبان از بس که گفتم نازنین
دیگر آرایش نکن من چادری میخواهمت
چه تلفیق قشنگی ؛ اَخم ترش و خنده ی شیرین
لبانت واقعاً هم شربت لیمو شدن دارد . .
دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردد ،
ندانستم تو ای ظالم دلی آهنربا داری .
در خیابانهایِ اینجا بوسه جُرم است و گناه
آنچنان میبوسمت ، قانون کشور بشکند
شبکی به کنج خلوت ، اگرم دهی اِجازت
بِمَکم چُنان لَبَت را ، که دَرو سخن نَماند