رنج ما را شکننده کرده بود، وزیدن هر بادی ترکهای وجودمان را بیشتر میکرد، اما ما از سياهترین شب به آفتاب رسیدیم، کاشتهایم نهال صبر در دل و جانمان، اگرچه خسته هستیم اما در دو چشممان امید فریاد میزند.
نفس کشیدم،تا به خود بفهمانم گاهی مردن به این نیست که دگر نتوانی نفس کشید؛
دردی که انسان را به سکوت وا میدارد بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را به فریاد وا میدارد، و انسان ها فقط به فریاد هم میرسند، نه سکوت هم !
| فروغ فرخزاد
مبتلا به چیزی هستیم که گریه درستش نمیکند ؛
فریاد زدن جبرانش نمیکند ، صبر کردن حلش نمیکند ، تنها چیزی که ما نیاز داریم پذیرفتن و رها کردن است .
او امن بود و دِنج، اگر آدم نبود و مکان بود، احتمالا پناهگاهی میشد روی کوه ها، یا گرمخانه ای برای بیخانمان ها، شاید هم کتابخانه ای برای از واقعیت فرار کرده ها..