او امن بود و دِنج، اگر آدم نبود و مکان بود، احتمالا پناهگاهی میشد روی کوه ها، یا گرمخانه ای برای بیخانمان ها، شاید هم کتابخانه ای برای از واقعیت فرار کرده ها..
واژگانی که از دل برمیآیند ، هرگز بیان نمیشوند
درگلو گیر میکنند و تنها در چشم ها خوانده میشوند.
در واقع، من کسیو نمیخوام که خوبیامو ببینه، من کسی رو میخوام که بدی هامو ببینه و هنوز منو بخواد