میگفت تورو نباید با خودت تنها گذاشت ؛ انقدر فکر میکنی درمورد همهچی ، نجات دادنت خیلی سخت میشه .
غصه وقتی کلِ وجودمو گرفت که فهمیدم به گذروندنِ روزم بدون تو خیلی وقته عادت کردم.
جانی نو میخواهم و چشمی که نخستین بار جهان را ببیند ، و آغازی بیهیچ خاطره ، در سرزمینی ناشناخته ، برای روییدن دوباره.
او در كنار كسى كه هر روز روياهايش را ناديده مىگیرد، ياد مىگیرد كه دیگر روياپردازى نكند.
باید درخودت، یک گوشهای از وجودت، آدمی ساخته باشی که در روزهای سخت، نیازی به پناه بردن به هیچکجا و هیچکس نداشته باشد.