او در كنار كسى كه هر روز روياهايش را ناديده مىگیرد، ياد مىگیرد كه دیگر روياپردازى نكند.
نمیتوانم حرف بزنم ، که اگر حرف بزنم در اشکهایم غرق خواهم شد ، میدانم ، میشنوم ، میبینم اما نمیتوانم چیزی بگویم.
من آدمی نیستم که زود بیخیال بشم،اما اگه رها کنم دیگه هیچچیز باعث نمیشه مثل قبل بشم
و درد به استخوانهایمان نفوذ کرده بود ، اما هنوز لبخندی به دِرازای آسمان بر لب داشتیم.