هیئت مجازی 🇮🇷
🍃🌸🍃 🌸🍃 🍃 [• #قصه_دلبرے📚•] #اسمرمان #مستند_سیاسی_امنیتی_عاکف #قسمت_بیست_و_هشتم اون روز چند تا
🍃🌸🍃
🌸🍃
🍃
[• #قصه_دلبرے📚•]
#اسمرمان #مستند_داستانی_امنیتی_عاکف
#قسمت_بیست_و_نهم
حدود بیست و پنج روز به این شکل گذشت.
یه شب ساعت 9:00 شب بود. باید میرفتم دنبال فاطمه. تیم مراقبتم سه تاموتوری بودند که یکیشون با موتور از جلو میرفت و دوتا دیگه باموتور از پشت سر می اومدند. البته به شکلی که فاصله حفظ بشه و همه چیز عادی باشه.
گوشی و دمِ درِ اداره تحویل گرفتم و اومدم بیرون زنگ زدم به فاطمه و چند تا بوق خورد جواب داد:
+سلام خانم خوبی؟ کجایی؟
_سلام ممنونم عزیزم. به لطف شما خوبیم. یه خبر نباید از خانمت بگیری؟
+من که نمی تونم روزی ده بار زنگ بزنم عزیزدلم.
_کجایی؟
+شما کجایی خانمی؟
_خونه مامانم.
+آماده شو میام دنبالت بریم جایی.
_نمیای بالا؟ درست نیستااا آقایی. بیا دیگه. بزار پدر و مادرمم یه دل سیر ببینن تورو. همیشه دل تنگِ تو هستند.
+چشم. پس میام یه یک ساعت میشینیم و میریم بیرون.
_جون من محسن؟؟ کجا؟
+بهت میگم. خداحافظ.
زدم یه گوشه. دیدم تیم حفاظتم. در حدود 80 متر قبل از ماشینم ایستاد.نباید نزدیکم میشدند. برای اینکه هرلحظه امکان داشت اتفاقی بیفته و از اینکه دارم با محافظ کار میکنم لو برم. چون نظر سازمان این بود تیم ترورم دستگیر بشه تا به سرشبکه ها برسیم.
زنگ زدم به سرتیم مراقبتم گفتم:
+میرم خونه پدر خانمم. بعدش میرم بیرون. خانمم همراهمه. به خواهرایی که الآن در خونه پدرخانمم هستند و مسئول حفاظت خانمم هستند هم خبر بدید. چون امکان داره بیرون بریم برای شام.
محافظِ که اسمش حسین بود گفت:
_ «حاجی میشه بگید کجا میرید شام؟»
+جای گرونی نیست.
خندیدو گفت: «میدونم. منظورم اینه که اون همکارم و بفرستم بره اونجا از حالا مستقر بشه و بررسی کنه.»
گفتم رسیدیم خونه پدرخانمم بهت پیامک میکنم.
حرکت کردم سمت خونه پدرخانمم. رفتم و یه خرده نشستم و کلی حرف و بگو بخند توی همون یک ساعت. از اینکه فاطمه خوشحال بود خوشحال بودم. به فاطمه گفتم کم کم حاضر شو که بریم.
پدرخانمم و مادرخانمم اصرار کردند که باید بمونی
بہ قلــم🖊: #عاکف_سلیمانی
#ڪپےبدونذڪرنامنویسندهومنبع
#شرعاحــــراماست...
[•🌹•] @Heiyat_Majazi
🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
هیئت مجازی 🇮🇷
🍃🌸🍃 🌸🍃 🍃 [• #قصه_دلبرے📚•] #مستند_سیاسی_امنیتی_عاکف #قسمت_بیست_و_هشتم بعد از تماس با حاج هادی م
🍃🌸🍃
🌸🍃
🍃
[• #قصه_دلبرے📚•]
#مستند_سیاسی_امنیتی_عاکف #قسمت_بیست_و_نهم
گفتم:
+موضوع از این قرار هست که چندشب قبل، به واحد ضدجاسوسی ما خبر رسید که یکی از کارمندان بخش هسته ای به همراه یک خانوم در کافه ای واقع در سعادت آباد دستگیر میشن. خب طبیعتا خبر که به ما میرسه ما حساس میشیم. چون خبر درمورد یک آدم آماتور نیست، بحث بر سر آدمیه که متخصص هسته ای هست.
معاون سازمان اتمی چشماش و نازک و ریز کرد، کمی هم اخم کرد. با تعجب پرسید:
_موضوع دستگیری چی بود جناب سلیمانی.
+ما که دستگیرش نکردیم.
_خب.
+اصل ماجرا اینه که ظاهرا همکار شما با صاحب کافه درگیر میشن و با تماس شخصی که معلوم نیست کی بوده نیروی انتظامی درجریان قرار میگیره. بعد از اینکه بچه های انتظامی به محل اعزام میشن این آقا و اون خانومی که به همراهش بوده و صاحب کافه رو میبرن به کلانتری. از طرفی هم چون چندساعتی رو کارمند سازمانتون و اون خانوم بازداشت بودن طبیعتا کلانتری وسائل همراهشون و موقع فرستادن اون ها به بازداشتگاه کشف و ضبط میکنه و نمیزاره داخل بازداشتگاه ببرن. ضمنا از اون آقا هم که سوال میپرسن، ظاهرا مدعی میشه در سازمان اتمی فعالیت میکنه. مامورین انتظامی هم در بررسی ها از وسائل جیب این آقا و بعدش هم با پرس و جویی که از شخص مورد نظر میکنن متوجه میشن که فرد بازداشت شده کارمند سازمان انرژی اتمی هست.
_اسم و فامیلیشون؟
+آقای دکتر افشین عزتی.
_ واقعا ؟!؟! جدی میفرمایید؟
+بله! چطور؟!
_خب کسی که سمت مهمی داره نباید به این سادگی تا این حد خراب کاری کنه.
+حالا شده دیگه.. اما خواهشی از شما داشتم.
_امر کنید درخدمتم.
رو کردم به عاصف، گفتم:
« توضیح بده عاصف جان. »
عاصف گفت:
«از شما میخوایم که از امروز، خیلی عادی دسترسی های این آقارو به مسائلی که احساس میکنید از لحاظ امنیتی در فاز سری و فوق سری هست کم کنید. همچنین دسترسی شخص مورد نظر رو به اسناد و مدارک هسته ای و فایل های طبقه بندی شده اتمی کشور به شدت کاهش بدید. باید اختیاراتش رو به صورت تدریجی کم کنید تا ما ببینیم به چه نتیجه ای میرسیم. دسترسی ایشون به سایت های هسته ای، وَ از همه مهمتر، تاکید میکنم از همه مهمتر، دسترسی ایشون به متخصصین سازمان رو باید خیلی فوری کاهش بدید.. چون ممکنه ایشون مسئله دار باشن، یا با توجه به اتفاقات اخیر، وَ به دلیل حساسیت موضوع که هر لحظه داره بیشتر میشه، احتمالِ خیلی از اتفاقات ضدامنیتی وجود داره. فعلا با اینکه در حال زیر نظر گرفتن اوضاع پیرامون ایشون هستیم، اما چون موقعیت حساسی رو از لحاظ شغلی دارن، صلاح بر اینه تا روشن نشدن مسئله، ما و شما ایشون رو محدود کنیم.»
معلوم بود که معاون سازمان اتمی هنگ کرده و مونده چه تصمیمی بگیره. بعد از اینکه چندثانیه مکث کرد گفت:
_فقط کاهش اختیارات؟
_ مگه شما راه حل بهتری به ذهنتون میرسه؟
اومدم وسط بحث، گفتم:
+ببینیدجناب معاون، من نگرانی های شمارو درک میکنم.
_بله. حقیقتش من نگران شدم.
+حق دارید. اما ان شاءالله اتفاقی پیش نمیاد.. خوب دقت کنید چی میگم، ما باید یک سناریویی رو تعریف و پیاده کنیم. خیلی عادی، بدون اینکه دکتر افشین عزتی بفهمه باید اون کار و انجامش بدیم.
_چه کاری باید انجام بدیم جناب عاکف؟ آخه ایشون در سطح دانشمند هست. مگه میشه سازمان اتمی به همین راحتی متخصصی در طراز دکتر افشین عزتی رو کنار بگذاره؟
+شما نمیگذارید من حرفم و بزنم و تموم بشه. فقط میخواید نگرانی خودتون رو در فضای جلسه حاکم کنید. لطفا اول بشنوید، بعد جواب بدید بگید میشه یا نمیشه! ما که هنوز چیزی نگفتیم. همون اولم گفتم نگرانی شمارو درک میکنم.
_عذر میخوام بفرمایید.
+جناب معاون. آقای دکتر افشین عزتی باید از اون بخشی که در سازمان هست کنار گذاشته بشه، اما الان نه. زمان باید بگذره تا شما اینکارو کنید وَ در کنار این عمل شما، ما هم همزمان اقدامات اطلاعاتی لازم مدنظر خودمون و انجام میدیم. لطفا نگران نباشید، چون من و همکارانم کار خودمون و خوب بلدیم و میدونیم چطور اقدام کنیم.خیالتون جمع باشه بهتون کمک میکنیم اما لطفا دقت کنید با برنامه ای که ما برای شما طراحی میکنیم میرید جلو.جناب معاون حق ندارید از اون خطی که ما براتون ترسیم میکنیم ذره ای عدول کنید. وگرنه هر اتفاق تلخی که در این پرونده بیفته وَ مسیر هدایت پرونده رو عوض کنه، چه از لحاظ مالی، چه از لحاظ جانی، مسئولیتش با بنده و تیم بنده نخواهد بود. این و همین الآن با شما اتمام حجت کردم تا بعدا گله و شکوه و شکایتی وجود نداشته باشه
بہ قلــم🖊: #عاکف_سلیمانی
#ڪپےبدونذڪرنامنویسندهومنبع
#شرعاحــــراماست...
🌐 @kheymegahevelayat
[•🌹•] @Heiyat_Majazi
🍃
🌸🍃
🍃🌸🍃
هیئت مجازی 🇮🇷
[• #قصه_دلبرے📚•] #بدون_تو_هرگز #قسمت_بیست_و_هشتم -برمي گردم علي جان... برمي گردم دنبالت...و آخر
[• #قصه_دلبرے📚•]
#بدون_تو_هرگز
#قسمت_بیست_و_نهم
یاعلی گفت و درو بست.با رسيدن من به عقب... خبر سقوط بيمارستان هم رسيد... پ.ن: شهيد سيد علي حسيني در سن 62سالگي به درجه رفيع شهادت نائل آمد... پيکر مطهر اين شهيد... هرگز بازنگشت...جهت شادي ارواح طيبه شهدا صلوات...نه دلي براي برگشتن داشتم... نه قدرتي، همون جا توي منطقه موندم... ده روز نشده بود، باهام تماس گرفتن...-سريع برگرديد... موقعيت خاصي پيش اومده...رفتم پايگاه نيرو هوايي و با پرواز انتقال مجروحين برگشتم تهران... دل توي دلم نبود... نغمه و اسماعيل بيرون فرودگاه با چهره هاي داغون و پريشان منتظرم بودن. انگار يکي خاک غم و درد روي صورت شون پاشيده بود... سکوت مطلق توي ماشين حاکم بود. دست هاي اسماعيل مي لرزيد... لب ها و چشم هاي نغمه... هر چي صبر کردم، احدي چيزي نمي گفت...-به سلامتي ماشين خريدي آقا اسماعيل؟-نه زن داداش... صداش لرزيد... امانته...با شنيدن "زن داداش" نفسم بند اومد و چشم هام گر گرفت... بغضم رو به زحمت کنترل کردم...-چي شده؟ اين خبر فوري چيه که ماشين امانت گرفتيد و اينطوري دو تايي اومديد دنبالم؟ صورت اسماعيل شروع کرد به پريدن... زيرچشمي به نغمه نگاه مي کرد. چشم هاش پر از التماس بود... فهميدم هر خبري شده... اسماعيل ديگه قدرت حرف زدن نداره... دوباره سکوت، ماشين رو پر کرد...-حال زينب اصلا خوب نيست... بغض نغمه شکست... خبر شهادت علي آقا رو که شنيد تب کرد... به خدا نمي خواستيم بهش بگيم، گفتيم تا تو برنگردي بهش خبر نميديم... باور کن نميدونيم چطوري فهميد!جملات آخرش توي سرم مي پيچيد... نفسم آتيش گرفته بود و صداي گريه ي نغمه حالم رو بدتر مي کرد... چشم دوختم به اسماعيل... گريه امان حرف زدن به نغمه نمي داد...-يعني چقدر حالش بده؟
🖊:نقل از همسر وفرزند شهید
#ڪپےبدونذڪرمنبع
#شرعاحــــراماست...
[•📙•] @Heiyat_Majazi
هیئت مجازی 🇮🇷
[• #قصه_دلبرے📚•] #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_بیست_و_هشتم😌🌸🍃 و آخر رضایتم را گرفت . من خودم نمی دا
[• #قصه_دلبرے📚•]
#چمران_از_زبان_غاده
#قسمت_بیست_و_نهم😌🌸🍃
اما او که خیلی شبها از گریه های مصطفی بیدار می شد ، کوتاه نمی آمد می گفت: اگر این ها که این قدر از شما می ترسند بفهمند این طور گریه می کنید، مگر شما چه مصیبتی دارید ؟ چه گناهی کردید ؟ خدا همه چیز به شما داده ، همین که شب بلند شدید یک توفیق است . آن وقت گریه مصطفی هق هق می شد ، می گفت: آیا به خاطر این توفیق که خدا داده اورا شکر نکنم ؟ چرا داشت با فعل گذشته به مصطفی فکر می کرد ؟ مصطفی که کنار او است . نگاهش کرد . گفت: یعنی فردا که بروی دیگر تورا نمی بینیم ؟ مصطفی گفت: نه ! غاده در صورت او دقیق شد و بعد چشمهایش را بست . گفت: باید یاد بگیرم ، تمرین کنم ، چطور صورتت را با چشم بسته ببینم .
شب آخر با مصطفی واقعاً عجیب بود . نمی دانم آن شب واقعا چی بود . صبح که مصطفی خواست برود من مثل همیشه لباس و اسلحه اش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش برای تو راه . مصطفی این ها را گرفت وبه من گفت: تو خیلی دختر خوبی هستی . و بعد یکدفعه یک عده آمدند توی اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا . صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کلید برق را که زدم چراغ اتاق روشن و یکدفعه خاموش شد انگار سوخت من فکر کردم : یعنی امروز دیگر مصطفی خاموش می شود، این شمع دیگر روشن نمی شود . نور نمی دهد ، تازه داشتم متوجه می شدم چرا اینقدر اصرار داشت و تاکید می کرد امروز ظهر شهید می شود.
ادامه دارد...💕😉
🖊:نقل از همسر شهید مصطفےچمران👌😍
#ڪپےبدونذڪرمنبع
#شرعاحــــراماست...
[•📙•] @Heiyat_Majazi
هیئت مجازی 🇮🇷
[• #قصه_دلبرے📚•] #اینڪ_شوڪران¹ ↯ #قسمت_بیست_و_هشتم😍🍃 درس خوندن📚 رو هم شروع کرد. ثبت نام✍ کرده بود
[• #قصه_دلبرے📚•]
#اینڪ_شوڪران¹ ↯
#قسمت_بیست_و_نهم😍🍃
بعد از جنگ💣 و فوت امام😔 زندگی ما آدمای جنگ وارد مرحله ی جدیدی شد. نه کسی ما رو می شناخت و نه ما کسی رو می شناختیم. انگار برای اين جور زندگی کردن ساخته نشده بودیم...😟
خیلی چیزا عوض شد...
منوچهر می گفت: "کسی که تا دیروز باهاش توی یه کاسه آبگوشت🍲 میخوردیم، حالا که میخوایم بریم توی اتاقش، باید از منشی و نماینده و دفتر دارش وقت قبلی بگیریم..."🏷
بحث درجه هم مطرح شد. به هر کس بر اساس تحصیلات📚 و درصد جانبازی و مدت جبهه بودن درجه می دادن. منوچهر هیچ مدرکی رو رو نکرد. سرش رو انداخته بود پایین😔 و کار خودش رو می کرد، اما گاهی کاسه ی صبرش لبریز میشد...😤
حتی استعفا📝 داد فکه قبول نکردن...
سال شصت و نه، چهار ماه رفت منطقه. انقدر حالش خراب شد که خون بالا می آورد. با آمبولانس🚑
آوردنش تهران و بیمارستان🏥 بستری شد .
از سر تا پاش عکس گرفتن، چندبار آندوسکوپی کردن و از معده اش نمونه برداری کردن، اما نفهمیدن چشه...
یه هفته مرخص شده بود.
گفت: فرشته، دلم یه جوريه. احساس می کنم روده هام داره باد میکنه. 😦
دو سه تا توت سفید🍓 نوبرانه که جمشید آورده بود، خورده بود. نفس که می کشید، شکمش میومد جلو و بر نمیگشت. شده بود عین قلوه سنگ. زود رسوندیمش بیمارستان....
انسداد روده شده بود. دوباره از روده اش نمونه برداری کردن.💉 نمونه رو بردم آزمایشگاه🔬 تا برگردم منوچهر رو برده بودن بخش جراحی. دویدم برم بالا، یه دختر دانشجو سر راهم رو گرفت.
گفت: خانوم مدق اینا تشخیص سرطان دادن ولی غده رو پیدا نمیکنن. میخوان شکمش رو باز کنن و ببینن غده کجاست...
گفتم: مگه من میذارم..؟😭
منوچهر رو آماده کرده بودن ببرن اتاق عمل. 🛋
گفتم: دست بهش بزنید روزگارتون رو سیاه می کنم.😡
پنبه ی الکل رو برداشتم، سرم رو از دستش کشیدم و لباس هاش رو تنش کردم. زنگ زدم☎️ پدرم و گفتم بیاد دنبالمون...
•
•
ادامھ دارد...😉♥
•
•
🖊:نقل از همسر شهید
منوچهر مدق
#مذهبےهاعاشقترنـد😌🖐
⛔️⇜ #ڪپےبدونذڪرمنبع
#شرعاحــــراماست...⛔️
[•📙•] @Heiyat_Majazi
هیئت مجازی 🇮🇷
【• #قصه_دلبرے📚 •】 •بسم رب الشھـدا #قسمت_بیست_و_هشتم هرکس را که طالب می دید، دلش را گرم می کرد و
【• #قصه_دلبرے📚 •】
بسم رب الشھـدا
#قسمت_بیست_و_نهم
دوست نداشت بچه ها دیر به کلاس برسند
و نکات گفته شده از دستشان برود.
بچه های کوچک که شلوغ می کردند، کافی بود محسن سکوت کند. آن وقت شصت شان خبردار می شد
و از فرط دوست داشتن، سکوت می کردند.
نمی خواستند از چشم آقا معلم بیفتند.
آنقدر جاذبه داشتند که نیازی
به سخت گیری با شاگردهایش نداشت.
همین دوست داشتن بود که
تمرین های سخت را برای بچه ها آسان می کرد.
گاه می شد که محسن با سماجت،
روی یک جمله چهارکلمه ای می ایستاد
و می دیدند ساعت هاست که دارند
همان را تکرار و اصلاح می کنند.
همیشه به بچه ها تاکید می کرد
از مدرسه و دانشگاه شان غافل نشوند محفلش
جمع باسوادها بود.
خیلی از شاگردهایش دانشجوی
گرایش های مختلف مهندسی بود.
بین شاگردهایش یک جور حس رقابت سالم
ایجاد کرده بودند.
اگر رتبه نمی آوردند ناراحت نمی شد.
نمیگذاشت خودشان هم غصه بخورند.
اما اگر کسی رتبه ای می آورد،
محسن خوشحال می شد و طالب شیرینی.
تکیه کلامش آنها وقت ها این بود :
✓ هوالباقی و انت الفانی!
✍ ادامه دارد ...
✍🏻شهـید محسن حاجی حسنی
#سفربـهدنیایےمملوازدلـدادگے😍🖐
🚫⇜ #ڪپےبدونذڪرمنبع
#شرعاحــــراماست...🚫
🌹
🌿
🍃 @heiyat_majazi
💐🍃🌿🌹🍃🌼
هیئت مجازی 🇮🇷
°/• #قصه_دلبرے💞 •/° #رهایی_از_شب #قسمت_بیست_و_هشتم او آه عمیقی کشید و درحالیکه نگاهش به تسبی
°/• #قصه_دلبرے💞 •/°
#رهایی_از_شب
#قسمت_بیست_و_نهم
شب چتر سیاهش را در گرمای مهربانانه ی خرمشهر پهن کرد.از اردوگاه ما تا سالن غذاخوری ده دقیقه فاصله بود.من وفاطمه و چند نفر دیگه از دخترها به سمت سالن غذاخوری حرکت کردیم.فاطمه اینقدر خوب وشاد و بشاش بود که همه دوستش داشتند.وبخاطر همین هیچ وقت تنها نمیشدیم.شام ساده و بدمزه ی اردوگاه درمیان نگاه های معنی دار من وفاطمه هرطوری بود خورده شد.وقتی میخواستیم به قرارگاهمون برگردیم فاطمه آرام کنار گوشم نجوا کرد:من امشب منتظرم..
ومن نمیدونستم باید از شنیدن این جمله خوشحال باشم یا ناراحت.
خلاصه با اعلام ساعت خاموشی همه ی دخترها راس ساعت نه به تختخوابهای خود رفتند و با کمی پچ پچ خوابیدند.داشتم فکر میکردم که چگونه در میان سکوت بلند اینجا میتونم حرف بزنم که برام پیامکی اومد.گوشیم را نگاه کردم و دیدم فاطمه پیام داده: 'بریم حیاط'
تخت فاطمه پایین تخت من قرار داشت.سرم را پایین آوردم. دیدم روی تخت نشسته و کفشهایش را میپوشد.چادرم را برداشتم و پایین آمدم و دست در دست هم از خوابگاه خارج شدیم.گفتم :
-کجا میریم؟!مگه اجازه میدن تو ساعت خاموشی از خوابگاه بیرون بریم؟
گفت:
- نه. ولی حساب من با بقیه کلی فرق داره
راست میگفت.
وقتی چند نفر از مسئولین اونجا او را دیدند بدون هیچ پرسش و پاسخی به ما اجازه گشت زدن در حیاط اردوگاه را دادند.به خواست فاطمه گوشه ی دنجی پیدا کردیم و روی زمین نشستیم..
فاطمه بی مقدمه گفت:خوب! اینم گوش شنوا. تعریف کن ببینم چیکاره ایم.
حرف زدن واعتراف کردن پیش او خیلی سخت بود.نمیدونستم از کجا باید شروع کنم.
گفتم:
-امممممم...قبلا گفته بودم که پدرم چه جور مردی بود..
-آره خوب یادمه وباید بگم با اینکه ندیدمش احساس خوب و احترام آمیزی بهشون دارم
آهی از سرحسرت کشیدم وزیر لب گفتم:
-آقام آقا بود.! !کاش منم براش احترام قایل بودم.
باتعحب پرسید:مگه قایل نیستی؟!
اشکهام بیصبرانه روی صورتم دوید و سرم رو با ناراحتی تکان دادم:
-نه.!!!! فکر میکردم قابل احترام ترین مرد زندگیم آقامه ولی من در این سالها خیلی بهش بد کردم خیلی...
دیگه نتونستم ادامه بدم و باصدای ریز گریه کردم.فاطمه دستانم رو گرفت ونگاهم کرد تا جوی اشکهام راه خودشو بره.باید هرطوری شده خوابم رو امشب به فاطمه میگفتم وازش کمک میگرفتم پس بهتر بود اشکهایم رو مدیریت میکردم.
-آقام دوست داشت من پاک زندگی کنم.آقام خیلی آبرو دار بود.تا وقتی زنده بود برام چادرهای مختلف میخرید.
بعد دستی کشیدم رو چادرم و ادامه دادم:
-مثلن همین چادر! اینا قبلن سرم بود.
فاطمه گفت:چه جالب! پس تو چادری بودی؟ حدس میزدم.
با تعجب پرسیدم:ازکجا؟
-از آنجا که خیلی خوب بلدی رو بگیری
سری با تاسف تکون دادم و گفتم:
-چه فایده داره؟ این چادر فقط تا یکسال بعد از فوت آقام سرم موند.
-خوب چرا؟! مگه از ترس آقات سرت میکردیش؟
کمی فکر کردم و وقتی مطمئن شدم گفتم:
-نه آقام ترسناک نبود.ولی آقام همه چیزم بود.او همیشه برام سوغات وهدیه، چادر اعلا میگرفت.منم که جونم بود و آقام.تحفه هاشم رو چشمم میذاشتم.درستشو بگم اینه که من هیچ احساسی به چادرنداشتم مگر اینکه با پوشیدنش آقام خوشحال میشه.
-خب یعنی بعد از فوت آقات دیگه برات شادی آقات اهمیتی نداشت؟
با شتاب گفتم:
-البته که داشت ولی آقام دیگه نبود تا ببینتم وقربون صدقم بره.میدونی تنها سیم ارتباطی من با خدا و اعتقادات مذهبی فقط پدر خدابیامرزم بود.وقتی آقام رفت از همه چی زده شدم.از همه چی بدم اومد.حتی تا یه مدت از آقام هم بدم میومد.بخاطراینکه منو تنها گذاشت. با اینکه میدونست من چقدر تنهام.بعد که نوجوونیمو پشت سر گذاشتم و مشکلات عدیده با مهری پیدا کردم کلا از خدا و زندگی زده شدم..میدونم درست نیست اینها رو بگم.ولی همه ی اینا دست به دست هم داد تا من تبدیل بشم به یه آدم دیگه.تنها کسایی که هیچ وقت نتونستم نسبت بهشون بیتفاوت باشم و همیشه از یادآوری اسمشون خجالت زده یا حتی امیدوار میشم نام خانوم فاطمه ی زهرا و آقامه.
نفس عمیقی کشیدم و با تاسف ادامه دادم: ای کاش فقط مشکلم حجابم بود...خیلی خطاها کردم خیلی...
ادامه دارد...
✍بھ قلمِ:ف.مقیمے
°\•💝•\° اوستگرفتہشهردل
منبھڪجاسفربرم...👇
°\•📕•\° Eitaa.com/Heiyat_majaz