•طولانی مینویسم هرکسی نخواند.
کاشکی الان دهه هشتاد بودیم من یه خونه نقلی داشتم حیاطش پر از گل بود، حیاط خونه ام یه گل فروشی نقلی سبز بود هر روز به گل هاش آب میدادم براشون کتاب میخوندم.
به مشتری هایی که به گل فروشیم می امدنو گل میخریدن با لبخند دندون نما بهشون گل میفروختم. یه گرامافون قدیمی گوشه حیاط بود که ازش آهنگ های زیبایی پخش میشد
یک تلفن نارنجی قدیمی روی طاقچه داشتم و یک عالمه قفسه کتاب از نویسنده های ایرانی و انگلیسی وغیره. ظهر که میشد بوی غذام همه جارو فرا بگیره. عصرا میرفتم بیرون تو شهر راه میرفتم مغازه هارو میدیدم میرفتم چای خونه یک چای میخوردم، بعدشم میرفتم پارک کنار چای خونه و روی نیمکت ها مینشستمو به برگ ها درخت های زرد شده پاییزی نگاه میکردم. نسیم عصر پاییزی میپیچید لابه لای شاخ و برگ درخت ها شال گردن قرمز مو همونجور که درخت هارو تماشا میکردم سفت تر میکنم و راهی خونه میشم.
B.R