ـ ۱۴۰۲،۴،۱۴ - متن طولانی و ممکنه اشتباه تایپی داشته باشه :
امروز اصلا همه چی شیرین بود، شیش و نیم صبح بیدار شدن بدوبدو برای رسیدن به جلسه
بعدش بدوبدو کردن و رسیدن به ایستگاه از اونورم مثل جت رفتن به سمت کلاس زبان
یه ربع تاخیر برای کلاس زبان،
همه و همه بعد اونم ناهاری که مامان پخته بود
بعدش هم اون دو ساعت خوابی که واقعا اگه نمیخوابیدم الان غش کرده بودم
بعدشم اماده شدن و رفتن به سمت پاتوق اونجا با ستایش و نازنین حرف زدن
تا گروه سرود اماده بشه شربت هارو درست کردن اما یخ نداشت بعد خریدن یخ
یخ هارو باید قطعه میکردیم :)))
با بدبختی تیکه شون کرد نرگس و بعد ریختیم تو شربتا رو میز شربت می دادیم بچه ها سرود میخوندن همه چی قشنگ بود حتی لحظه هایی که مهلا و فاطمه میرفتن و شربت تو خیابون به ماشینا میدادن ، همه چی جالب بود حتی غروب افتاب هم با ابر های پنبه ای قشنگ تر شده بود ، هرچی عکس انداختم متاسفانه پاک شد اما مهم نیست مهم چیزی که تو خاطرم ثبت شد * حتی اون لحظه که هفت نفری صندلی عقب ماشین خانم داوودی نشستیم ،
حتی اون لحظه که سرود و زمزمه میکردیم
همه اینا به عشق مولا مون بود
خلاصه که خیلی این شب روز سختن اما شیرینن شیرین خیلی شیرین.
مرسی که تا اینجا خوندی .
● روز نوشت
بچه ها بترکونید هرجا هستید
این عید باید جهانی بشه🌚💜
عید غدیرتونم مبارکک حسابییییی🥺💘