کیفای قدیمی مو مامانم داده بود تعمیر رفتم پس گرفتم اخر جشن
تو کوچه دم غروبی انقدر دلم مزار شهدا میخواست.
خلاصه اصن یه حالی شده بودمم ولی خب امکان رفتن به مزار شهدا نبود.
اولش که ساعت یک ونیم دو راه افتادم و ساعت سه پنجا دیقه پیش فاطمه بودم
باهم حرف زدیم ، و اینا بعدم من بهش یه نقاشی دادم که پشتش تولدشو تبریک گفته بودم خلاصه از حرم اومدم بیرون و
کلی ام دلم واسه حرم تنگ شده بود :))