eitaa logo
سِتیآ:)
538 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
833 ویدیو
2 فایل
دنیای یه خادم دهه هشتادی 🦋•° آغاز¹⁹'¹'¹⁴⁰⁴🌱 پایانمون:انشاالله شهادتمون🌱 کپی ""صلوات برای ظهور آقا "" راستش جای شکرش باقیست علی رغم تمام غفلت ها ذره ای به تو فکر میکنم آقا...🙃 کاری داری داشتی در خدمتم: {‌‌ @hezbollAh3138 ‌‌‌}
مشاهده در ایتا
دانلود
این کشور زیر بیرق امام زمان هست🩹❤️‍🩹 اُخت الرِضا🌱
رفیق دوستت دارم❤️ اُخت الرِضا🌱
سلام بچه ها...👋 این گپمون هست😃 ❤.فقط دخترا عضو بشن.❤ ⛔ورود پسر ممنوع⛔ https://eitaa.com/joinchat/1950614772C65edcea99d یه چیزه دیگه وقتی عضو شدید ازتون ویس میگرم بهتون گفتم که بدونید🌱 اُخت الرِضا🌱
دلمان آنقدر کربلای حسین را میخواهد که فقط خدای حسین می داند...
امام حُسِینَم🙂❤️‍🩹 اُخت الرِضا🌱
🥲❤️ دَختَر حَرمَله در اوجِ حسادَت میگفت: خوش بِه حالِ رُقَیِه،چِه عَمویی دارِه:)
استراحت بماند بعد از «شهادت»🥲 اُخت الرِضا🌱
سِتیآ:)
⛔به زودی با رمان میایم⛔
⛔انشاالله امشب ساعت نه رمانمون آغاز میشه⛔
هدایت شده از عکاسیــ📸
عشق گاهی از درد دوری بهتر است عاشقم کرده گفته صبوری بهتر است توی قرآن خوانده ام، یعقوب یادم داده است دلبرت وقتی کنارت نیست، کوری بهتر است
سِتیآ:)
⛔انشاالله امشب ساعت نه رمانمون آغاز میشه⛔
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 به نام خدا نام رمان : عشق تازه🌱 موضوع: عاشقانه ،مذهبی شخصیت ها: کوثر سعادت 𝟭𝟳ساله، فاطمه زهرا دلاور𝟭𝟳ساله محمد سعادت𝟮𝟬ساله ، حیدر دلاور𝟮𝟬ساله علامت ها : +،×،÷،= ( در ادامه با بقیه اشخاص رمان آشنا خواهید شد ☺️) کپی:نه راضی نیستم اُخت الرِضا🌱
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 ♡به نام خدا♡ نام رمان : عشق تازه <کوثر> دل علی دلبر علی سرور علی ره علی ... در حال خوندن مداحی بودم که ناگهان برادر عزیزم وارد اتاقم شد : + محمددد در گذاشتن برای چیی ؟ ÷ ببخشید خب معذرت + چی بگم من به تو آخه ... کاری داری ÷ اره میخواستم بگم اگه الان میری حرم اماده شو ببرمت + باشه برو بیرون لباس بپوشم بیام ÷ چشم محمد رفت بیرون . سمت کمدم رفتم و درش رو باز کردم خب چی بپوشم ؟ به عبای آبیم نگاه کردم همین خوبه .  از کشو روسری هم رنگش رو برداشتم و سرم کردم چادرم رو گذاشتم و سریع رفتم بیرون اتاق. از مامان خداحافظی کردم و بعد از پوشیدن کفشم رفتم بیرون که دیدم محمد با لباس طلبگی داخل ماشین نشسته . یهو قند تو دلم آب شد 🫠 من محمد رو خیلی دوسش دارم با اینکه ۳ سال ازم بزرگتره ولی باز مثله یه رفیق میمونه برام. سریع سوار ماشین شدم و محمد راه افتاد . ظبط رو روشن کردم و مداحی شروع کرد خوندن : اومدم اعتراف کنم باتودلم رو صاف کنم من کم اوردم به ابلفضل دست رو دلم نزار دیگه اشکمو در نیار دیگه قلب من ازاری نداره... ماشین متوقف شد و این نشون میداد که رسیدیم از محمد خدافظی کردم و به سمت گیت راه افتادم . نویسنده : حزب اللهی ³¹³ کپی:نه راضی نیستم