سلام بچه ها...👋
این گپمون هست😃
❤.فقط دخترا عضو بشن.❤
⛔ورود پسر ممنوع⛔
https://eitaa.com/joinchat/1950614772C65edcea99d
یه چیزه دیگه وقتی عضو شدید ازتون ویس میگرم بهتون گفتم که بدونید🌱
اُخت الرِضا🌱
هدایت شده از عکاسیــ📸
عشق گاهی از درد دوری بهتر است
عاشقم کرده گفته صبوری بهتر است
توی قرآن خوانده ام، یعقوب یادم داده است
دلبرت وقتی کنارت نیست، کوری بهتر است
سِتیآ:)
⛔انشاالله امشب ساعت نه رمانمون آغاز میشه⛔
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
به نام خدا
نام رمان : عشق تازه🌱
موضوع: عاشقانه ،مذهبی
شخصیت ها: کوثر سعادت 𝟭𝟳ساله، فاطمه زهرا دلاور𝟭𝟳ساله
محمد سعادت𝟮𝟬ساله ، حیدر دلاور𝟮𝟬ساله
علامت ها : +،×،÷،=
( در ادامه با بقیه اشخاص رمان آشنا خواهید شد ☺️)
کپی:نه راضی نیستم
اُخت الرِضا🌱
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
♡به نام خدا♡
نام رمان : عشق تازه
<کوثر>
دل علی دلبر علی سرور علی ره علی ...
در حال خوندن مداحی بودم که ناگهان برادر عزیزم وارد اتاقم شد :
+ محمددد در گذاشتن برای چیی ؟
÷ ببخشید خب معذرت
+ چی بگم من به تو آخه ... کاری داری
÷ اره میخواستم بگم اگه الان میری حرم اماده شو ببرمت
+ باشه برو بیرون لباس بپوشم بیام
÷ چشم
محمد رفت بیرون .
سمت کمدم رفتم و درش رو باز کردم خب چی بپوشم ؟
به عبای آبیم نگاه کردم همین خوبه . از کشو روسری هم رنگش رو برداشتم و سرم کردم چادرم رو گذاشتم و سریع رفتم بیرون اتاق.
از مامان خداحافظی کردم و بعد از پوشیدن کفشم رفتم بیرون که دیدم محمد با لباس طلبگی داخل ماشین نشسته . یهو قند تو دلم آب شد 🫠
من محمد رو خیلی دوسش دارم با اینکه ۳ سال ازم بزرگتره ولی باز مثله یه رفیق میمونه برام.
سریع سوار ماشین شدم و محمد راه افتاد .
ظبط رو روشن کردم و مداحی شروع کرد خوندن :
اومدم اعتراف کنم
باتودلم رو صاف کنم
من کم اوردم به ابلفضل
دست رو دلم نزار دیگه
اشکمو در نیار دیگه
قلب من ازاری نداره...
ماشین متوقف شد و این نشون میداد که رسیدیم از محمد خدافظی کردم و به سمت گیت راه افتادم .
نویسنده : حزب اللهی ³¹³
کپی:نه راضی نیستم