هدایت شده از عکاسیــ📸
عشق گاهی از درد دوری بهتر است
عاشقم کرده گفته صبوری بهتر است
توی قرآن خوانده ام، یعقوب یادم داده است
دلبرت وقتی کنارت نیست، کوری بهتر است
سِتیآ:)
⛔انشاالله امشب ساعت نه رمانمون آغاز میشه⛔
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
به نام خدا
نام رمان : عشق تازه🌱
موضوع: عاشقانه ،مذهبی
شخصیت ها: کوثر سعادت 𝟭𝟳ساله، فاطمه زهرا دلاور𝟭𝟳ساله
محمد سعادت𝟮𝟬ساله ، حیدر دلاور𝟮𝟬ساله
علامت ها : +،×،÷،=
( در ادامه با بقیه اشخاص رمان آشنا خواهید شد ☺️)
کپی:نه راضی نیستم
اُخت الرِضا🌱
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
♡به نام خدا♡
نام رمان : عشق تازه
<کوثر>
دل علی دلبر علی سرور علی ره علی ...
در حال خوندن مداحی بودم که ناگهان برادر عزیزم وارد اتاقم شد :
+ محمددد در گذاشتن برای چیی ؟
÷ ببخشید خب معذرت
+ چی بگم من به تو آخه ... کاری داری
÷ اره میخواستم بگم اگه الان میری حرم اماده شو ببرمت
+ باشه برو بیرون لباس بپوشم بیام
÷ چشم
محمد رفت بیرون .
سمت کمدم رفتم و درش رو باز کردم خب چی بپوشم ؟
به عبای آبیم نگاه کردم همین خوبه . از کشو روسری هم رنگش رو برداشتم و سرم کردم چادرم رو گذاشتم و سریع رفتم بیرون اتاق.
از مامان خداحافظی کردم و بعد از پوشیدن کفشم رفتم بیرون که دیدم محمد با لباس طلبگی داخل ماشین نشسته . یهو قند تو دلم آب شد 🫠
من محمد رو خیلی دوسش دارم با اینکه ۳ سال ازم بزرگتره ولی باز مثله یه رفیق میمونه برام.
سریع سوار ماشین شدم و محمد راه افتاد .
ظبط رو روشن کردم و مداحی شروع کرد خوندن :
اومدم اعتراف کنم
باتودلم رو صاف کنم
من کم اوردم به ابلفضل
دست رو دلم نزار دیگه
اشکمو در نیار دیگه
قلب من ازاری نداره...
ماشین متوقف شد و این نشون میداد که رسیدیم از محمد خدافظی کردم و به سمت گیت راه افتادم .
نویسنده : حزب اللهی ³¹³
کپی:نه راضی نیستم
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه🌱
پارت:𝟮
گیت خیلی شلوغ بود. با هزار بدبختی رد شدم و به سمت صحن امام رضا رفتم.
نزدیک صحن بودم که یهو دستی از پشت نشست رو چشمم و صدایی بغل گوشم گفت :
× دستا بالا شلوارا پایین😂
+ فاطمه زهرا بردار دستتو
×باشه بیا... سلام علیکم شهیده سعادت کجایی شوما؟
+ سلامو... استغفرالله با محمد اومد بخاطر همین دیر شد
× اوووو پس بوگو
+ عه اذیت نکن بیا بریم من یه زیارت کنم بعدش بیایم محفل
× باعشههه بریم
با فاطمه زهرا رفیق شفیقم رفتیم زیارت .
اصن این دختر خیلی باحال بود از هر نظر بی نقص بود . به خودم افتخار میکنم با این دوست خوبم .
بعد از یه زیارت حسابی رفتیم سمت صحن امام هادی که بریم محفل .
وارد شبستان حضرت زهرا شدیم و کفش هامون رو دادیم کفش داری و رفتیم داخل و مثله همیشه ردیف اول نشستیم . ( ۲ ساعت بعد )
محفل تموم شد و از شبستان اومدیم بیرون و نشستیم داخل صحن . خداروشکر وضو داشتم برای نماز . بعد از یکم گپ زدن با فاطمه زهرا اذان دادن و ما قامت بستیم به نماز الله اکبر...
نمازمون که تموم شد به اصرار من فاطمه زهرا قرار شد بیاد خونه ی ما که امشب با هم بریم هئیت . برای بار ۳ به محمد زنگ زدم ولی جواب نداد دل شوره ی خیلی بدی گرفته بودم که یهو خودش زنگ زد سریع جواب دادم و گفتم :
+ معلومه کجایی چرا تلفنت رو بر نمیداری تو نمیگی من از دلشوره میمیرم هااا ؟
و بغضم ترکید که محمد گفت :
÷ آروم باش خواهری هیچی نشده فقط گوشیم رو بی صدا بود... آقای دکتر بهرامی به بخش اورژانس
+ محمد ... تو .. تو بیمارستانی؟
نویسنده : حزب اللهی ³¹³
کپی:نه راضی نیستم
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه🌱
پارت: 𝟯
یهو سرم گیج رفت و گوشی از دستم افتاد .
فاطمه زهرا سریع گوشیم رو برداشت و با اون دستش بازوم رو گرفت .
یکم نشستم ولی بازم سر گیجه داشتم فاطمه زهرا با محمد حرف میزد تا به فهمه قضیه چیه ؟
بعد از چند دیقه اومد نشست کنارم و گفت :
× نگران نباش فقط یه کوچولو دستشون سوخته
+ دروغ میگه که من حالم بد نشه
× چه دروغی آخه دختر حیدرم اونجاس اون بهم گفت
+ هوففف خدایا شکرت واقعااا
× بلند حالا الان میان دنبالمون رفتن درمانگاه حضرت معصومه الان میان
× باشه
۱۵ دیقه گذشت و بالاخره محمد اومد سریع رفتم سمتش اول واضح نگاهش کردم تا ببینم واقعا چیزیش نشده ؟
با دیدن پانسمان دوره دستش قلبم تیر کشید . باچشمای اشکی بهش خیره شدم و گفتم :
+ چرا مراقب خودت نیستی هااا ؟ اگه چیزیت میشود من چیکار میکردم ؟
÷ هیشش کوثر جان اروم باش میبینی دیگه حالم خوبه هیچی نیست نگران نباش
+ اره خیلی حالت خوبه.... فاطمه زهرا بیا ما بریم اینا خودشون میان
× اخه..
نگاه تیزی به فاطمه زهرا انداختم که سریع گفت :
× باشه بریم ... خدافظ
ازشون که دور شدیم نفسم رو دادم بیرون و گفتم :
+ اخیش اعصابم خورد بوداا
× بیچاره داداشم از تعجب چشاش در اومد
+ خخخخ خب دیگه حواسشون باشه منو عصبی نکنن.... عه اتوبوس اومد بریم
سوار اتوبوس شدیم و رفتیم سمت خونه ی ما .
زنگ در رو زدم ولی کسی باز نکرد خداروشکر کلید داشتم با کلید در رو باز کردم و وارد شدم .
+ آخیشش پختمااا.... خب شتم چی داریم ؟ آخجون ماکارانی
× گفته باشما من شام نمیمونم
+ حرف نزن خواهرم بشین تا من بیام
سمت اتاق رفتم و درش رو باز کردم . بعد از عوض کردن لباسام اومدم بیرون و رفتم سمت فاطمه زهرا و نشستم کنارش .
+ خب دیگه چه خبر ؟
× سلامتی رهبر هیچ
نویسنده : حزب اللهی ³¹³
کپی:نه راضی نیستم
رفیقی که باعث بشه که تو به خدا نزدیکتر بشی اون رفیق بهترین و عالیترین رفیق هست. داشتن همچین رفیقی نعمت هست 💫🪐
#دلی
اُخت الرِضا🌱