eitaa logo
سِتیآ:)
538 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
834 ویدیو
2 فایل
دنیای یه خادم دهه هشتادی 🦋•° آغاز¹⁹'¹'¹⁴⁰⁴🌱 پایانمون:انشاالله شهادتمون🌱 کپی ""صلوات برای ظهور آقا "" راستش جای شکرش باقیست علی رغم تمام غفلت ها ذره ای به تو فکر میکنم آقا...🙃 کاری داری داشتی در خدمتم: {‌‌ @hezbollAh3138 ‌‌‌}
مشاهده در ایتا
دانلود
استراحت بماند بعد از «شهادت»🥲 اُخت الرِضا🌱
سِتیآ:)
⛔به زودی با رمان میایم⛔
⛔انشاالله امشب ساعت نه رمانمون آغاز میشه⛔
هدایت شده از عکاسیــ📸
عشق گاهی از درد دوری بهتر است عاشقم کرده گفته صبوری بهتر است توی قرآن خوانده ام، یعقوب یادم داده است دلبرت وقتی کنارت نیست، کوری بهتر است
سِتیآ:)
⛔انشاالله امشب ساعت نه رمانمون آغاز میشه⛔
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 به نام خدا نام رمان : عشق تازه🌱 موضوع: عاشقانه ،مذهبی شخصیت ها: کوثر سعادت 𝟭𝟳ساله، فاطمه زهرا دلاور𝟭𝟳ساله محمد سعادت𝟮𝟬ساله ، حیدر دلاور𝟮𝟬ساله علامت ها : +،×،÷،= ( در ادامه با بقیه اشخاص رمان آشنا خواهید شد ☺️) کپی:نه راضی نیستم اُخت الرِضا🌱
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 ♡به نام خدا♡ نام رمان : عشق تازه <کوثر> دل علی دلبر علی سرور علی ره علی ... در حال خوندن مداحی بودم که ناگهان برادر عزیزم وارد اتاقم شد : + محمددد در گذاشتن برای چیی ؟ ÷ ببخشید خب معذرت + چی بگم من به تو آخه ... کاری داری ÷ اره میخواستم بگم اگه الان میری حرم اماده شو ببرمت + باشه برو بیرون لباس بپوشم بیام ÷ چشم محمد رفت بیرون . سمت کمدم رفتم و درش رو باز کردم خب چی بپوشم ؟ به عبای آبیم نگاه کردم همین خوبه .  از کشو روسری هم رنگش رو برداشتم و سرم کردم چادرم رو گذاشتم و سریع رفتم بیرون اتاق. از مامان خداحافظی کردم و بعد از پوشیدن کفشم رفتم بیرون که دیدم محمد با لباس طلبگی داخل ماشین نشسته . یهو قند تو دلم آب شد 🫠 من محمد رو خیلی دوسش دارم با اینکه ۳ سال ازم بزرگتره ولی باز مثله یه رفیق میمونه برام. سریع سوار ماشین شدم و محمد راه افتاد . ظبط رو روشن کردم و مداحی شروع کرد خوندن : اومدم اعتراف کنم باتودلم رو صاف کنم من کم اوردم به ابلفضل دست رو دلم نزار دیگه اشکمو در نیار دیگه قلب من ازاری نداره... ماشین متوقف شد و این نشون میداد که رسیدیم از محمد خدافظی کردم و به سمت گیت راه افتادم . نویسنده : حزب اللهی ³¹³ کپی:نه راضی نیستم
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه🌱 پارت:𝟮 گیت خیلی شلوغ بود. با هزار بدبختی رد شدم و به سمت صحن امام رضا رفتم. نزدیک صحن بودم که یهو دستی از پشت نشست رو چشمم و صدایی بغل گوشم گفت : × دستا بالا شلوارا پایین😂 + فاطمه زهرا بردار دستتو ×باشه بیا... سلام علیکم شهیده سعادت کجایی شوما؟ + سلامو... استغفرالله با محمد اومد بخاطر همین دیر شد × اوووو  پس بوگو + عه اذیت نکن بیا بریم من یه زیارت کنم بعدش بیایم محفل × باعشههه بریم با فاطمه زهرا رفیق شفیقم رفتیم زیارت . اصن این دختر خیلی باحال بود از هر نظر بی نقص بود . به خودم افتخار میکنم با این دوست خوبم . بعد از یه زیارت حسابی رفتیم سمت صحن امام هادی که بریم محفل . وارد شبستان حضرت زهرا شدیم و کفش هامون رو دادیم کفش داری و رفتیم داخل و مثله همیشه ردیف اول نشستیم . ( ۲ ساعت بعد ) محفل تموم شد و از شبستان اومدیم بیرون و نشستیم داخل صحن . خداروشکر وضو داشتم برای نماز . بعد از یکم گپ زدن با فاطمه زهرا اذان دادن و ما قامت بستیم به نماز الله اکبر... نمازمون که تموم شد به اصرار من فاطمه زهرا قرار شد بیاد خونه ی ما که امشب با هم بریم هئیت . برای بار ۳ به محمد زنگ زدم ولی جواب نداد دل شوره ی خیلی بدی گرفته بودم  که یهو خودش زنگ زد سریع جواب دادم و گفتم : + معلومه کجایی چرا تلفنت رو بر نمیداری تو نمیگی من از دلشوره میمیرم هااا ؟ و بغضم ترکید که محمد گفت : ÷ آروم باش خواهری هیچی نشده فقط گوشیم رو بی صدا بود... آقای دکتر بهرامی به بخش اورژانس + محمد ... تو .. تو بیمارستانی؟ نویسنده : حزب اللهی ³¹³ کپی:نه راضی نیستم
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه🌱 پارت: 𝟯 یهو سرم گیج رفت و گوشی از دستم افتاد . فاطمه زهرا سریع گوشیم رو برداشت و با اون دستش بازوم رو گرفت . یکم نشستم ولی بازم سر گیجه داشتم فاطمه زهرا با محمد حرف میزد تا به فهمه قضیه چیه ؟ بعد از چند دیقه اومد نشست کنارم و گفت : × نگران نباش فقط یه کوچولو دستشون سوخته + دروغ میگه که من حالم بد نشه × چه دروغی آخه دختر حیدرم اونجاس اون بهم گفت + هوففف خدایا شکرت واقعااا × بلند حالا الان میان دنبالمون رفتن درمانگاه حضرت معصومه الان میان × باشه ۱۵ دیقه گذشت و بالاخره محمد اومد سریع رفتم سمتش اول واضح نگاهش کردم تا ببینم واقعا چیزیش نشده ؟ با دیدن پانسمان دوره دستش قلبم تیر کشید . باچشمای اشکی بهش خیره شدم و گفتم : + چرا مراقب خودت نیستی هااا ؟  اگه چیزیت میشود من چیکار میکردم ؟ ÷ هیشش کوثر جان اروم باش میبینی دیگه حالم خوبه هیچی نیست نگران نباش + اره خیلی حالت خوبه.... فاطمه زهرا بیا ما بریم اینا خودشون میان × اخه.. نگاه تیزی به فاطمه زهرا انداختم که سریع گفت : ×  باشه بریم ... خدافظ ازشون که دور شدیم نفسم رو دادم بیرون و گفتم : + اخیش اعصابم خورد بوداا × بیچاره داداشم از تعجب چشاش در اومد + خخخخ خب دیگه حواسشون باشه منو عصبی نکنن.... عه اتوبوس اومد بریم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم سمت خونه ی ما . زنگ در رو زدم ولی کسی باز نکرد خداروشکر کلید داشتم با کلید در رو باز کردم و وارد شدم . + آخیشش پختمااا.... خب شتم چی داریم ؟ آخجون ماکارانی × گفته باشما من شام نمیمونم + حرف نزن خواهرم بشین تا من بیام سمت اتاق رفتم و درش رو باز کردم . بعد از عوض کردن لباسام اومدم بیرون و رفتم سمت فاطمه زهرا و نشستم کنارش . + خب دیگه چه خبر ؟ × سلامتی رهبر هیچ نویسنده : حزب اللهی ³¹³ کپی:نه راضی نیستم
هدایت شده از سِتیآ:)
بسم رب الشهدا و صديقي🍀 اللهم عجل لولیک الفرج☘ اُخت الرِضا🌱
رفیقی که باعث بشه که تو به خدا نزدیکتر بشی اون رفیق بهترین و عالی‌ترین رفیق هست. داشتن همچین رفیقی نعمت هست 💫🪐 اُخت الرِضا🌱