eitaa logo
سِتیآ:)
551 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
845 ویدیو
2 فایل
دنیای یه خادم دهه هشتادی 🦋•° آغاز¹⁹'¹'¹⁴⁰⁴🌱 پایانمون:انشاالله شهادتمون🌱 کپی ""صلوات برای ظهور آقا "" راستش جای شکرش باقیست علی رغم تمام غفلت ها ذره ای به تو فکر میکنم آقا...🙃 کاری داری داشتی در خدمتم: {‌‌ @hezbollAh3138 ‌‌‌}
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عـشـق تـازه 🌱 پارت:14 حیدر بعد از  ۱۰ دیقه اومد و رفتیم پایین همه خواب بودن . از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم  و رفتیم سمت جمکران . حیدر گفت : = خانم میخواستم یه چیزی رو بهت بگم + چی ؟ = اممم... چیزه میخواستم بگم که .... با اجازه ی شما میخواستم برای اعزامی های سوریه ثبت نام کنم + چییییی؟ یهو ماشین ترمز کرد و حیدر برگشت سمت من .  = خانمی آروم باش فقط خواستم باهات درمیون بزارم اگه بگی نه بخدا نمیرم + تو ... توکه میخواستی بری چرا زن گرفتی ها�؟ = کوثر ؟  تو که اینجوری نبودی + حالا شدم  .... اصن من میرم از ماشین پیاده شدم و با دستم اشکمو پاک کردم. داشتم میرفتم که یهو بازوم گرفته شد : = وایسا بینم کجا میری ؟ + ولم کن تو اگه منو دوست داشتی ولم نمیکردی = کوثر جان ببین نمیخوام چهره ی عصبیم رو ببینی .... + بزار ببینم تو که میخوای ولم کنی = کوثر بس کن دیگه بخدا اگه بگی نرو نمیرم به جون تو که عزیز ترینمی نمیرم + من ... من میترسم بری دیگه نیای نشستم کنار جدول و زدم زیر گریه = خانمم توروخدا گریه نکن باشه ؟ + اگه تو بری من نمیکشم بخدا نمیتونم = باشه عزیزم نمیرم ... نمیرم + الکی میگی میخوای منو آروم کنی کلافه چشماش رو بست و گفت : = قول میدم نرم خوبه ؟ + قولِ قول ؟ = اره قول + باشه ولی ناراحتم کردی = عهه خب نمیرم دیگه + باشه ولی بازم ناراحتم کردی = چیکار کنم از دلت در بیاد ؟ + بهت بگم تعجب نمیکنی ؟ = نه بگو + برام عروسک بخر = جاننن + عروسک بخر = خانم شوخی خوبی بود + شوخی نکردم جدی گفتم = عزیزم مگه بچه ای + خب میخوام دیگه = باشه چشم میگیرم + ممنونم نویسنده : حزبـ‌‌ اللهـے³¹³ کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه🌱 پارت:15 = خواهش میکنم حالا میشه بلندشی بریم ؟ + اره اره بریم بلند شدم و حیدر هم بلند شد . < حیدر > واقعا نمیدونستم انقدر واکنش نشون میده . اخه خودش همیشه به فاطمه زهرا میگفت اگه پسر بودم میرفتم سوریه میجنگیدم .ولی نمیدونم چرا یدفعه اینجوری شد ولی من ثبت نام میکنم بعدش بهش میگم که تو عمل انجام شده قرار بگیره . بعد از ۱ ساعت نشستن داخل جمکران بلندشدیم و رفتیم بیرون . چون صبحانه نخورده بودیم تصمیم گرفتیم بریم یه جا تا صبحانه بخوریم . بعد از چند دیقه یه رستوران پیدا کردیم که صبحانه هم داشت رفتیم و نشستیم . بعد از خوردن و حساب کردن اومدیم بیرون و رفتیم سوار ماشین شدیم که کوثر گفت : + کی بریم عروسک بخریم ؟ = میریم خانم هنوز که مغازه ای باز نیست + باشه پس بعد از ظهر میریم =  چشم بعد از ظهر میریم + ممنون = خواهش میکنم .... راستی امشب مسجد مراسم داره میاید دیگه ؟ + اره میایم = باش ماشین رو راه انداختم و رفتیم سمت خونه . تو راه بودیم که مامان زنگ زد و گفت : / حیدر خالت اینا اومدن زودتر بیاید = چشم مادرمن زود میایم / مراقب باشید خدافظ = یاعلی روبه کوثر گفتم : = خالم اومده خونمون + چیزه میگم میشه من نیام ؟ = چرا نیای ؟ +آخه خجالت میکشم = باشه عزیزم هرجور راحتی پس بعد از ظهر خودم میرم برات عروسکو میخرم بعد شب دیدمت بهت میدم + باشه بی زحمت وسایلم هم بیار = چشم اونا هم میارم بعد از اینکه کوثر رو رسوندم خونشون رفتم سمت خونه ی خودمون . یاالله گویان وارد شدم که خاله تا منو دید اخماشو کشید تو هم و این نشون میداد که ناراحته که چرا من دختر اون رو نگرفتم آخه بیشتر ازدواج های ما خانوادگی هستش . رفتم جلو و سلام کردم که با اخم گفت : ♤ سلام اقا دوماد پس زنت کو هیچی نشده ولت کرد یا از ما خوشش نمیاد ؟ = نه خاله جان گفت خجالت میکشه ♤ وااا چه حرفا بالاخره که باید ما رو ببینه مگه نه دخترم ؟ ♧ مامان جان شاید دوس نداره ما رو ببینه مگه ما فضول مردمیم ؟ ♤ به هرحال کار خوبی نکرد = ببخشید من برم لباسم رو عوض کنم بیام ... مامان جان یه دیقه میای ؟ / اره پسرم برو من الان میام سری تکون دادم و با حرص از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم . بعد از چند دیقه مامان اومد داخل و در رو بست . نویسنده : حزبـ‌‌ اللهـے³¹³ کپی:نه
هدایت شده از سِتیآ:)
تو پایان هر جست‌وجوی منی. اُخت الرِضا🌱
چه زیبا... اُخت الرِضا🌱
هدایت شده از سِتیآ:)
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه 🌱 پارت"16 روبه مامان گفتم : = مامان قضیه ی سوریه رو به کوثر گفتم / خب چی گفت ؟ = گریه کرد ناراحت شد گفت نه ولی من ثبت نام میکنم بعد بهش میگم اینجوری راحت تره / پسرم کوثر گناه داره اون تازه عروست شده باید یه زره صبر کنی عزیزم =  خب مامان اگه ثبت نام کنم که همین الان نمیفرستن برم میمونه برای یکی دوماه دیگه / باشه پسرم ولی تا هفته ی آخر اعزامت چیزی به کوثر نگو اون دلش نازکه ناراحت میشه = چشم چیزی نمیگم خوبه ؟ / آفرین پسرخوبم من برم بیرون تو لباس عوض کن = دست شما درد نکنه مامان رفت بیرون و من بعد از عوض کردن لباس هام روی تخت دراز کشیدم . کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم . تو خواب دیدم یه آقای نورانی ای داره سمتم میاد و میگه : _ نگران نباش که ما مراقبت هستیم نزدیکتر اومد که دیدم یک علم سبز خوشگل دستشه و از این بابت فهمیدم حضرت ابلفضل هست . تا اومدم چیزی بگم از خواب پریدم . نماز ظهر بود . چقدر خوابیده بودم من . دستی به ته ریش کوتاهم کشیدم و رفتم پایین . خاله اینا هنوز اینجا بودن . یاد کاراشون می افتم اعصابم بهم میزه این ها کم به ما بدی نکردن همین کاراشون بود که باعث شد خواهر من قلبش ناراحت باشه . بعد از سلام کوتاهی که بهشون کردم سمت سرویس بهداشتی رفتم و بعد از وضو گرفتن باز هم به اتاقم برگشتم و قامت بستم به نماز الله اکبر... بعد از نماز یادم افتاد باید برم برای کوثر عروسک بخرم . آخه عروسک ؟ چی بگم والا آماده شدم و رفتم پایین که خاله گفت : ♤ کجا به سلامتی ؟ لابد میخوای بری با زنت بیرون ؟ = نه جایی کار دارم ... مامان من رفتم خدافظ / خداحافظت پسرم از خونهاومدم بیرون و رفتم سوار ماشین شدم . و رفتم سمت حرم که اسباب بازی فروشی زیاد داره . از ماشین پیاده شدم و به سمت مغازه رفتم . یه نگاهی به عروسکا کردم که با دیدن یه عروسک خوشگل که انگاری چادر سرشه برش داشتم و رفتم طرف فروشنده تا حساب کنم مطمئنم کوثر خیلی خوشش میاد . بعد از گرفتن عروسک رفتم یه سر حوزه و برگشتم . دوست داشتم زودتر شب بشه فقط . < کوثر �> داشتم از خواب دیوونه میشدم ولی خوابم نمیبرد . دیگه کم کم باید حاضر میشدیم بریم مسجد . رفتم سره کمدم و عبای سبز پر رنگم و روسری هم رنگش رو برداشتم و پوشیدم چادرم رو سرم کردم و رفتم پایین . از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم . نویسنده : حزبـ‌‌ اللهـے ³¹³ کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه 🌱 پارت"17 رسیدیم مسجد و از ماشین پیاده شدیم . ماشین حیدر رو جلوی در دیدم و این نشون میدادکه اومدن . وارد قسمت زنونه که شدم فاطمه زهرا اومد سمتم و گفت : × سلام بر خواهر چشم قرمز خودم خوبی ؟ + سلام ... وای فاطمه زهرا دارم از خواب تیکه تیکه میشم × اخی چرا ؟ + خوابم میاد خب ×  باشه بابا خب .. خواستم بگم خاله ام اومده با اون دختر نچسبش اگه چیزی گفتن تو به دل نگیر باشه + باشه × پس بریم به سمت خاله ی حیدر رفتم و دست دادم که چنان چشم غره ای بهم رفت فکر کردم کار خلاف کردم . اومدم با دخترش دست بدم که فاطمه زهرا تو گوشم گفت : × سمت اون بری من میدونمو تو سری تکون دادم و فقط سلام کردم که اونم الا جواب نداد . وسطای هئیت بودیم که دیگه سرم داشت میترکید رفتم سمت خانم احمدی و گفتم کلید طبقه بالا رو بهم بده که برم اونجا یه زره استراحت کنم . کلید رو داد و منم رفتم بالا و در رو باز کردم  و رفتم نشستم رو صندلی و چشمام رو بستم که یه دفعه صدایی اومد اول فک کردم فاطمه زهراست برای همین گفتم : + فاطمه زهرا تو رو خدا بزار بخوابم ♧ باید حرف بزنیم چشمام رو باز کردم که دیدم دختر خاله ی حیدره ! با تعجب گفتم : + بفرمائید ♧ نمیدونم چقدر از ماجرای سوریه رفتن حیدر میدونی فقط خواستم بهت بگم اون میخواد ثبت نام کنه برای اعزامی ها هرچی هم یه تو گفته دروغه قرار شده هفته ی آخری که اینجاست بهت بگه تا تو رو تو عمل انجام شده بزاره × کوثرررر کوجایی... تو اینجا چیکار میکنی ها؟؟ + فاطمه زهرا این چی میگه ؟ حیدر قراره بره سوریه ؟ × کوثر آروم باش حیدر قرار بود خودش بهت بگه + ولم کن به اندازه ی کافی شنیدم برو کنار میخوام رد شم فاطمه زهرا اومد کنار و من سریع از پله ها اومدم پایین کفشم رو پام کردم و سریع اومدم بیرون که دیدم حیدر بیرونه رفتم سمتش و با گریه گفتم : +  این بود قولی که داده بودی ؟ مگه قرار نبود نری سویه ها؟ = کوثر چی شده ؟ + هیشش نمیخوام هیچی بشنوم فعلا ولم کن باشه ؟ اینو گفتن و دیگه نزاشتم حرفی بزنه . نویسنده : حزبـ‌‌ اللهـے³¹³ کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه 🌱 پارت"18 داشتم از خیابون رد میشودم که یهو یه ماشینی با سرعت نور اومد سمتم و تنها چیزی که حس کردم شوری خون بود . <حیدر> کوثر سریع پیچید تو  خیابون که فاطمه زهرا اومد پایین که سریع رفتم سمتش و گفتم : = کی بهش گفته ؟ × بنظرت ؟ = من میرم دنبالش و سریع رفتم داخل خیابون که دیدم مردم دوره یه جسمی حلقه زدن دعا دعا میکردم کوثر نباشه! رفتم جلو و با دیدن صحنه ی روبه روم حالم از خودم بهم خورد. کوثرم افتاده بود رو آسفالت ها سریع رفتم سمتش و شروع کردم صدا زدنش : = کوثرم خانمم عزیزم توروخدا بیدار شو  کوثر جان عزیز دلم تو رو جونه من بیدارشو تورخدا بیدارشو سریع بغلش کردم و با ماشین یکی از اون بنده های خدا خودمون رو رسوندیم بیمارستان . کوثر رو بردن اتاق عمل و دیگه هیچ  خبری ازش نیاوردن تا اینکه دکتر اومد بیرون . سریع رفتم سمتش و گفتم : = خانم دکتر چی شد ؟حالم همسرم چطوره ؟ □ خداروشکر وارد کما نشودن  ولی باید تحت مراقبت های ویژه باشن ولی ریسک اینکه حافظشون رو از دست بدن خیلی بالاست �= یعنی هیچ راه درمانی نداره ؟ □ امیدتون به خدا باشه  باجازه دکتر رفت و بعد از چند دیقه تختی که کوثر توش بود رو آوردن. سریع رفتم بالا سرش و بهش گفتم : = خانمم  نترسیااا من اینجام از هیچی نترس دورت بگردم پرستار : آقا لطفا برید کنار از کنار تخت کنار اومدم که یهو دره بخش باز شد و فاطمه زهرا همراه با خانواده ی کوثر و مامان بابای من وارد بخش شدن . علی اومد سمتم و گفت : ÷ چیشده ؟ خواهرم کجاست ؟ با تو ام حیدر خواهرم کجاست ؟ سرم  رو انداختم پایین که علی نشست رو صندلی . مادر کوثر اومد جلو و گفت: _ پسرم دخترم کجاست ؟ چه اتفاقی براش افتاده چرا اینجوری شده ؟ = بخدا منم نمیدونم نمیدونم نمیدونم نویسنده : حزبـ‌‌ اللهـے ³¹³ کپی:نه