eitaa logo
سِتیآ:)
547 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
842 ویدیو
2 فایل
دنیای یه خادم دهه هشتادی 🦋•° آغاز¹⁹'¹'¹⁴⁰⁴🌱 پایانمون:انشاالله شهادتمون🌱 کپی ""صلوات برای ظهور آقا "" راستش جای شکرش باقیست علی رغم تمام غفلت ها ذره ای به تو فکر میکنم آقا...🙃 کاری داری داشتی در خدمتم: {‌‌ @hezbollAh3138 ‌‌‌}
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سِتیآ:)
تو پایان هر جست‌وجوی منی. اُخت الرِضا🌱
چه زیبا... اُخت الرِضا🌱
هدایت شده از سِتیآ:)
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه 🌱 پارت"16 روبه مامان گفتم : = مامان قضیه ی سوریه رو به کوثر گفتم / خب چی گفت ؟ = گریه کرد ناراحت شد گفت نه ولی من ثبت نام میکنم بعد بهش میگم اینجوری راحت تره / پسرم کوثر گناه داره اون تازه عروست شده باید یه زره صبر کنی عزیزم =  خب مامان اگه ثبت نام کنم که همین الان نمیفرستن برم میمونه برای یکی دوماه دیگه / باشه پسرم ولی تا هفته ی آخر اعزامت چیزی به کوثر نگو اون دلش نازکه ناراحت میشه = چشم چیزی نمیگم خوبه ؟ / آفرین پسرخوبم من برم بیرون تو لباس عوض کن = دست شما درد نکنه مامان رفت بیرون و من بعد از عوض کردن لباس هام روی تخت دراز کشیدم . کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم . تو خواب دیدم یه آقای نورانی ای داره سمتم میاد و میگه : _ نگران نباش که ما مراقبت هستیم نزدیکتر اومد که دیدم یک علم سبز خوشگل دستشه و از این بابت فهمیدم حضرت ابلفضل هست . تا اومدم چیزی بگم از خواب پریدم . نماز ظهر بود . چقدر خوابیده بودم من . دستی به ته ریش کوتاهم کشیدم و رفتم پایین . خاله اینا هنوز اینجا بودن . یاد کاراشون می افتم اعصابم بهم میزه این ها کم به ما بدی نکردن همین کاراشون بود که باعث شد خواهر من قلبش ناراحت باشه . بعد از سلام کوتاهی که بهشون کردم سمت سرویس بهداشتی رفتم و بعد از وضو گرفتن باز هم به اتاقم برگشتم و قامت بستم به نماز الله اکبر... بعد از نماز یادم افتاد باید برم برای کوثر عروسک بخرم . آخه عروسک ؟ چی بگم والا آماده شدم و رفتم پایین که خاله گفت : ♤ کجا به سلامتی ؟ لابد میخوای بری با زنت بیرون ؟ = نه جایی کار دارم ... مامان من رفتم خدافظ / خداحافظت پسرم از خونهاومدم بیرون و رفتم سوار ماشین شدم . و رفتم سمت حرم که اسباب بازی فروشی زیاد داره . از ماشین پیاده شدم و به سمت مغازه رفتم . یه نگاهی به عروسکا کردم که با دیدن یه عروسک خوشگل که انگاری چادر سرشه برش داشتم و رفتم طرف فروشنده تا حساب کنم مطمئنم کوثر خیلی خوشش میاد . بعد از گرفتن عروسک رفتم یه سر حوزه و برگشتم . دوست داشتم زودتر شب بشه فقط . < کوثر �> داشتم از خواب دیوونه میشدم ولی خوابم نمیبرد . دیگه کم کم باید حاضر میشدیم بریم مسجد . رفتم سره کمدم و عبای سبز پر رنگم و روسری هم رنگش رو برداشتم و پوشیدم چادرم رو سرم کردم و رفتم پایین . از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم . نویسنده : حزبـ‌‌ اللهـے ³¹³ کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه 🌱 پارت"17 رسیدیم مسجد و از ماشین پیاده شدیم . ماشین حیدر رو جلوی در دیدم و این نشون میدادکه اومدن . وارد قسمت زنونه که شدم فاطمه زهرا اومد سمتم و گفت : × سلام بر خواهر چشم قرمز خودم خوبی ؟ + سلام ... وای فاطمه زهرا دارم از خواب تیکه تیکه میشم × اخی چرا ؟ + خوابم میاد خب ×  باشه بابا خب .. خواستم بگم خاله ام اومده با اون دختر نچسبش اگه چیزی گفتن تو به دل نگیر باشه + باشه × پس بریم به سمت خاله ی حیدر رفتم و دست دادم که چنان چشم غره ای بهم رفت فکر کردم کار خلاف کردم . اومدم با دخترش دست بدم که فاطمه زهرا تو گوشم گفت : × سمت اون بری من میدونمو تو سری تکون دادم و فقط سلام کردم که اونم الا جواب نداد . وسطای هئیت بودیم که دیگه سرم داشت میترکید رفتم سمت خانم احمدی و گفتم کلید طبقه بالا رو بهم بده که برم اونجا یه زره استراحت کنم . کلید رو داد و منم رفتم بالا و در رو باز کردم  و رفتم نشستم رو صندلی و چشمام رو بستم که یه دفعه صدایی اومد اول فک کردم فاطمه زهراست برای همین گفتم : + فاطمه زهرا تو رو خدا بزار بخوابم ♧ باید حرف بزنیم چشمام رو باز کردم که دیدم دختر خاله ی حیدره ! با تعجب گفتم : + بفرمائید ♧ نمیدونم چقدر از ماجرای سوریه رفتن حیدر میدونی فقط خواستم بهت بگم اون میخواد ثبت نام کنه برای اعزامی ها هرچی هم یه تو گفته دروغه قرار شده هفته ی آخری که اینجاست بهت بگه تا تو رو تو عمل انجام شده بزاره × کوثرررر کوجایی... تو اینجا چیکار میکنی ها؟؟ + فاطمه زهرا این چی میگه ؟ حیدر قراره بره سوریه ؟ × کوثر آروم باش حیدر قرار بود خودش بهت بگه + ولم کن به اندازه ی کافی شنیدم برو کنار میخوام رد شم فاطمه زهرا اومد کنار و من سریع از پله ها اومدم پایین کفشم رو پام کردم و سریع اومدم بیرون که دیدم حیدر بیرونه رفتم سمتش و با گریه گفتم : +  این بود قولی که داده بودی ؟ مگه قرار نبود نری سویه ها؟ = کوثر چی شده ؟ + هیشش نمیخوام هیچی بشنوم فعلا ولم کن باشه ؟ اینو گفتن و دیگه نزاشتم حرفی بزنه . نویسنده : حزبـ‌‌ اللهـے³¹³ کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه 🌱 پارت"18 داشتم از خیابون رد میشودم که یهو یه ماشینی با سرعت نور اومد سمتم و تنها چیزی که حس کردم شوری خون بود . <حیدر> کوثر سریع پیچید تو  خیابون که فاطمه زهرا اومد پایین که سریع رفتم سمتش و گفتم : = کی بهش گفته ؟ × بنظرت ؟ = من میرم دنبالش و سریع رفتم داخل خیابون که دیدم مردم دوره یه جسمی حلقه زدن دعا دعا میکردم کوثر نباشه! رفتم جلو و با دیدن صحنه ی روبه روم حالم از خودم بهم خورد. کوثرم افتاده بود رو آسفالت ها سریع رفتم سمتش و شروع کردم صدا زدنش : = کوثرم خانمم عزیزم توروخدا بیدار شو  کوثر جان عزیز دلم تو رو جونه من بیدارشو تورخدا بیدارشو سریع بغلش کردم و با ماشین یکی از اون بنده های خدا خودمون رو رسوندیم بیمارستان . کوثر رو بردن اتاق عمل و دیگه هیچ  خبری ازش نیاوردن تا اینکه دکتر اومد بیرون . سریع رفتم سمتش و گفتم : = خانم دکتر چی شد ؟حالم همسرم چطوره ؟ □ خداروشکر وارد کما نشودن  ولی باید تحت مراقبت های ویژه باشن ولی ریسک اینکه حافظشون رو از دست بدن خیلی بالاست �= یعنی هیچ راه درمانی نداره ؟ □ امیدتون به خدا باشه  باجازه دکتر رفت و بعد از چند دیقه تختی که کوثر توش بود رو آوردن. سریع رفتم بالا سرش و بهش گفتم : = خانمم  نترسیااا من اینجام از هیچی نترس دورت بگردم پرستار : آقا لطفا برید کنار از کنار تخت کنار اومدم که یهو دره بخش باز شد و فاطمه زهرا همراه با خانواده ی کوثر و مامان بابای من وارد بخش شدن . علی اومد سمتم و گفت : ÷ چیشده ؟ خواهرم کجاست ؟ با تو ام حیدر خواهرم کجاست ؟ سرم  رو انداختم پایین که علی نشست رو صندلی . مادر کوثر اومد جلو و گفت: _ پسرم دخترم کجاست ؟ چه اتفاقی براش افتاده چرا اینجوری شده ؟ = بخدا منم نمیدونم نمیدونم نمیدونم نویسنده : حزبـ‌‌ اللهـے ³¹³ کپی:نه
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه حس خوبی😉 چه جوری تحویل می گیرن... اُخت الرِضا🌱