🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
پارت"16
روبه مامان گفتم :
= مامان قضیه ی سوریه رو به کوثر گفتم
/ خب چی گفت ؟
= گریه کرد ناراحت شد گفت نه ولی من ثبت نام میکنم بعد بهش میگم اینجوری راحت تره
/ پسرم کوثر گناه داره اون تازه عروست شده باید یه زره صبر کنی عزیزم
= خب مامان اگه ثبت نام کنم که همین الان نمیفرستن برم میمونه برای یکی دوماه دیگه
/ باشه پسرم ولی تا هفته ی آخر اعزامت چیزی به کوثر نگو اون دلش نازکه ناراحت میشه
= چشم چیزی نمیگم خوبه ؟
/ آفرین پسرخوبم من برم بیرون تو لباس عوض کن
= دست شما درد نکنه
مامان رفت بیرون و من بعد از عوض کردن لباس هام روی تخت دراز کشیدم . کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم .
تو خواب دیدم یه آقای نورانی ای داره سمتم میاد و میگه :
_ نگران نباش که ما مراقبت هستیم
نزدیکتر اومد که دیدم یک علم سبز خوشگل دستشه و از این بابت فهمیدم حضرت ابلفضل هست . تا اومدم چیزی بگم از خواب پریدم .
نماز ظهر بود . چقدر خوابیده بودم من . دستی به ته ریش کوتاهم کشیدم و رفتم پایین . خاله اینا هنوز اینجا بودن . یاد کاراشون می افتم اعصابم بهم میزه این ها کم به ما بدی نکردن همین کاراشون بود که باعث شد خواهر من قلبش ناراحت باشه .
بعد از سلام کوتاهی که بهشون کردم سمت سرویس بهداشتی رفتم و بعد از وضو گرفتن باز هم به اتاقم برگشتم و قامت بستم به نماز الله اکبر...
بعد از نماز یادم افتاد باید برم برای کوثر عروسک بخرم . آخه عروسک ؟ چی بگم والا
آماده شدم و رفتم پایین که خاله گفت :
♤ کجا به سلامتی ؟ لابد میخوای بری با زنت بیرون ؟
= نه جایی کار دارم ... مامان من رفتم خدافظ
/ خداحافظت پسرم
از خونهاومدم بیرون و رفتم سوار ماشین شدم . و رفتم سمت حرم که اسباب بازی فروشی زیاد داره .
از ماشین پیاده شدم و به سمت مغازه رفتم . یه نگاهی به عروسکا کردم که با دیدن یه عروسک خوشگل که انگاری چادر سرشه برش داشتم و رفتم طرف فروشنده تا حساب کنم مطمئنم کوثر خیلی خوشش میاد .
بعد از گرفتن عروسک رفتم یه سر حوزه و برگشتم . دوست داشتم زودتر شب بشه فقط .
< کوثر >
داشتم از خواب دیوونه میشدم ولی خوابم نمیبرد . دیگه کم کم باید حاضر میشدیم بریم مسجد .
رفتم سره کمدم و عبای سبز پر رنگم و روسری هم رنگش رو برداشتم و پوشیدم چادرم رو سرم کردم و رفتم پایین . از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم .
نویسنده : حزبـ اللهـے ³¹³
کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
پارت"17
رسیدیم مسجد و از ماشین پیاده شدیم . ماشین حیدر رو جلوی در دیدم و این نشون میدادکه اومدن . وارد قسمت زنونه که شدم فاطمه زهرا اومد سمتم و گفت :
× سلام بر خواهر چشم قرمز خودم خوبی ؟
+ سلام ... وای فاطمه زهرا دارم از خواب تیکه تیکه میشم
× اخی چرا ؟
+ خوابم میاد خب
× باشه بابا خب .. خواستم بگم خاله ام اومده با اون دختر نچسبش اگه چیزی گفتن تو به دل نگیر باشه
+ باشه
× پس بریم
به سمت خاله ی حیدر رفتم و دست دادم که چنان چشم غره ای بهم رفت فکر کردم کار خلاف کردم . اومدم با دخترش دست بدم که فاطمه زهرا تو گوشم گفت :
× سمت اون بری من میدونمو تو
سری تکون دادم و فقط سلام کردم که اونم الا جواب نداد .
وسطای هئیت بودیم که دیگه سرم داشت میترکید رفتم سمت خانم احمدی و گفتم کلید طبقه بالا رو بهم بده که برم اونجا یه زره استراحت کنم . کلید رو داد و منم رفتم بالا و در رو باز کردم و رفتم نشستم رو صندلی و چشمام رو بستم که یه دفعه صدایی اومد اول فک کردم فاطمه زهراست برای همین گفتم :
+ فاطمه زهرا تو رو خدا بزار بخوابم
♧ باید حرف بزنیم
چشمام رو باز کردم که دیدم دختر خاله ی حیدره !
با تعجب گفتم :
+ بفرمائید
♧ نمیدونم چقدر از ماجرای سوریه رفتن حیدر میدونی فقط خواستم بهت بگم اون میخواد ثبت نام کنه برای اعزامی ها هرچی هم یه تو گفته دروغه قرار شده هفته ی آخری که اینجاست بهت بگه تا تو رو تو عمل انجام شده بزاره
× کوثرررر کوجایی... تو اینجا چیکار میکنی ها؟؟
+ فاطمه زهرا این چی میگه ؟ حیدر قراره بره سوریه ؟
× کوثر آروم باش حیدر قرار بود خودش بهت بگه
+ ولم کن به اندازه ی کافی شنیدم برو کنار میخوام رد شم
فاطمه زهرا اومد کنار و من سریع از پله ها اومدم پایین کفشم رو پام کردم و سریع اومدم بیرون که دیدم حیدر بیرونه رفتم سمتش و با گریه گفتم :
+ این بود قولی که داده بودی ؟ مگه قرار نبود نری سویه ها؟
= کوثر چی شده ؟
+ هیشش نمیخوام هیچی بشنوم فعلا ولم کن باشه ؟
اینو گفتن و دیگه نزاشتم حرفی بزنه .
نویسنده : حزبـ اللهـے³¹³
کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
پارت"18
داشتم از خیابون رد میشودم که یهو یه ماشینی با سرعت نور اومد سمتم و تنها چیزی که حس کردم شوری خون بود .
<حیدر>
کوثر سریع پیچید تو خیابون که فاطمه زهرا اومد پایین که سریع رفتم سمتش و گفتم :
= کی بهش گفته ؟
× بنظرت ؟
= من میرم دنبالش
و سریع رفتم داخل خیابون که دیدم مردم دوره یه جسمی حلقه زدن دعا دعا میکردم کوثر نباشه!
رفتم جلو و با دیدن صحنه ی روبه روم حالم از خودم بهم خورد. کوثرم افتاده بود رو آسفالت ها سریع رفتم سمتش و شروع کردم صدا زدنش :
= کوثرم خانمم عزیزم توروخدا بیدار شو کوثر جان عزیز دلم تو رو جونه من بیدارشو تورخدا بیدارشو
سریع بغلش کردم و با ماشین یکی از اون بنده های خدا خودمون رو رسوندیم بیمارستان .
کوثر رو بردن اتاق عمل و دیگه هیچ خبری ازش نیاوردن تا اینکه دکتر اومد بیرون . سریع رفتم سمتش و گفتم :
= خانم دکتر چی شد ؟حالم همسرم چطوره ؟
□ خداروشکر وارد کما نشودن ولی باید تحت مراقبت های ویژه باشن ولی ریسک اینکه حافظشون رو از دست بدن خیلی بالاست
= یعنی هیچ راه درمانی نداره ؟
□ امیدتون به خدا باشه باجازه
دکتر رفت و بعد از چند دیقه تختی که کوثر توش بود رو آوردن. سریع رفتم بالا سرش و بهش گفتم :
= خانمم نترسیااا من اینجام از هیچی نترس دورت بگردم
پرستار : آقا لطفا برید کنار
از کنار تخت کنار اومدم که یهو دره بخش باز شد و فاطمه زهرا همراه با خانواده ی کوثر و مامان بابای من وارد بخش شدن . علی اومد سمتم و گفت :
÷ چیشده ؟ خواهرم کجاست ؟ با تو ام حیدر خواهرم کجاست ؟
سرم رو انداختم پایین که علی نشست رو صندلی .
مادر کوثر اومد جلو و گفت:
_ پسرم دخترم کجاست ؟ چه اتفاقی براش افتاده چرا اینجوری شده ؟
= بخدا منم نمیدونم نمیدونم نمیدونم
نویسنده : حزبـ اللهـے ³¹³
کپی:نه
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه حس خوبی😉
چه جوری تحویل می گیرن...
اُخت الرِضا🌱
هدایت شده از مِــــرصــــٰاد ⁵⁹🎒
397.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
بفرست برای همسفر اربعینت :)!♥️🥲
@marsad313
امسال یه حسه دیگی دارم مثل دوسال پیش نیست اینقدر خوشحالم که دارم بال در میارم 🥺🩹❤️🩹
اُخت الرِضا🌱
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وا محمدا💔
حسین رسید به کربلاا
-دوم محرم سالروز ورود امام حسین به کربلا
اُخت الرِضا🌱