eitaa logo
سِتیآ:)
503 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
810 ویدیو
2 فایل
دنیای یه خادم دهه هشتادی 🦋•° آغاز¹⁹'¹'¹⁴⁰⁴🌱 پایانمون:انشاالله شهادتمون🌱 کپی ""صلوات برای ظهور آقا "" راستش جای شکرش باقیست علی رغم تمام غفلت ها ذره ای به تو فکر میکنم آقا...🙃 کاری داری در خدمت هستم: @hezbollAh3138
مشاهده در ایتا
دانلود
افکار سایه‌های احساسات ما هستند؛ همیشه تاریک‌تر، خالی‌تر و ساده‌تر.
-
- ای به قربانش همه دارایی‌مان ؛ -
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تـٰانفس‌دارم‌ڪنم‌ازتواطاعت‌رهبرم بوده‌بررخسـٰارتو‌نورولایت‌رهبرم. ! . ‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ❤️
سند حلال ِزادگی ما ؟ نام ِعلی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤍 من همیشه از اینکه با فاطمه کوثر دوست بودم خوشحال بودم هیچوقت حتی موقع دعوا هامون هم پشیمون نشدم. اتوبوس راه افتاد و شوخی های ماهم شروع شد . برگشتم سمت حدیث و غزل که صندلی پشتی مون نشسته بودن و گفتم ؛ .غزل توروخدا این بار که خونتونو باز بار نزدی تو چمدون که؟.. بعد همه خندیدن . غزل هر بار که میرفتیم جایی یه عالمه وسیله با خودش برمیداشت . حتی یادمه وقتی کلاس هشتم رفته بودیم اعتکاف برا سه روز یه چمدون بزرگ اورده بود درحالی که ماها فقط یه ساک داشتیم حتی وسطاش دیدم قابلمه و نودل اینا اورده... غزل هم برگشت و گفت _ باشه زینب خانم . وقتی با گریه ازم سشوار بخوای نشونت میدم دوباره خندیدیم. بعد از یه عالمه خندیدن و شوخی و مداحی که بیشتر دست فاطمه کوثرو میبوسید، اتوبوس برای نماز مغرب وایساد و همگی پیاده شدیم و رفتیم نماز و برگشتیم . تقریبا قرار بود بیست و چهار ساعت تو راه باشیم و این یعنی خداحافظ خواب و سلام بر شب زنده داری . نزدیک دوی نصف شب بود و همگی داشتیم حرف میزدیم. هانیه پرید وسط حرف همه و گفت: _ ایوای یادتونه شب اخر اعتکاف تا ساعت ده صبح بیدار بودیم؟ زهرا گفت: _همون شب که سر سحری چایی پرید گلوی زینب و داشت خفه میشد و از چشماش اشک میومد؟ با خنده تایید کردم . این با اختلاف بد ترین خاطره توی بهترین روز اعتکاف بود اون شب دو دیقه مونده به اذون صبح وسط خنده چایی پرید گلوم و شروع کردم به سرفه . ولی همه فکر میکردن دارم ادا در میارم و واکنشی نشون نمیدادن و وقتی دیدن صدا اوقم داره بلند میشه پاشدن هر کدوم یه مشتی به کمرم زدن تا درست بشم ولی انگار نه انگار .
🤍 خلاصه اذونو گفتن من برای اولین بار چشمام از شدت سرفه قرمز شد و چون گلوم خیلی میسوخت نمیتونستم بخوابم و تا صبح با بچها میون سیصد نفر که عمیقا خواب بودن و چراغا خاموش بود بلند بلند میخندیدم و حرف میزدیم . و فوش میخوردیم. واقعا روزای خیلی خوبی کنار بچها داشتم و همیشه هم بهم خوش گذشته با هر بدبختی ای بود صبح شد ولی کل شبو من ندیدم حدیث حرفی بزنه و چون همیشه خیلی پرحرف بود این نگرانم میکرد . حدیث دختر معلم کلاس امادگی ام بود ، بخاطر همین اونو از وقتی پنج سالش بود و منم شیش سال میشناختم و مثل دخترای هم سنش شیطنت های نوجوونی زیادی داشت و معلوم بود بازم یه گندی زده . صبح حدودای ساعت هفت چشمامو باز کردم و کلا دیشبو دو ساعت خوابیدم . دیدم فاطمه کوثر عمیقا خوابه برگشتم عقب و دیدم غزل داره با گوشی ور میره و حدیث هندزفری گذاشته گوشش و چشماشو بسته . میدونستم خواب نیست بخاطر همین از فرصت استفاده کردم که باهاش حرف بزنم. سرمو برگردوندم عقب و به غزل گفتم؛ . بیا جامونو عوض کنیم _چرا چیشده مگه؟ . چیز خاصی نیست میخوام یه حرفی به حدیث بگم. غزل با شیطونی تمام سرشو اورد جلو و گفت : _ به خودم بگو عشقم .گمشو اونور چندش بعد لبخنده با مزه ای کرد و پاشد و جای من نشست و من رفتم پیش حدیث . یکم با دقت بهش نگاه‌کردم ودیدم که‌زیرچشمش گود افتاده . معلوم بود گودی چشاش فقط برا یه شب بی خوابی نبود . بلکه چند مدت بود که نخوابیده بود. من بین بچها بعد زهرا بزرگترین بودم و همیشه به همشون کمک میکردم و اکثرا همگی حرفاشونو به من میگفتن . حدیث فرق داشت اونم حرفاشو میگفت ولی حرفاش فرق داشت . ناراحتی هاش سطحی بود ولی طولانی و خودشو خیلی عذاب میداد .
🤍 گوشیو دستم گرفتم و به ایرپاد وصل کردم و یه موزیک بیش از حد ملایم باز کردم . بعد، زدم به شونه‌اش و اونم اروم چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد . غم چشم هاش کاملا از نظر من معلوم بود الان تقریبا یازده سال بود میشناختمش و پنج سال بودکه خیلی صمیمی بودیم دستمو بردمو و هندزفری رو از گوشش کشیدم بیرون‌‌‌‌ . خواست اعتراض کنه که زود یه گوش از ایرپاد رو سمتش گرفتم و گفتم؛ _ حالا چی؟ اونم لبخند ریزی زد ازم گرفت . معمولا یکی از زمینه هایی که توش حرفه ای بودم اهنگ بود و همه عاشق اهنگام بودن. صدای موزیک رو کم کردم در حدی که بتونیم صدای همدیگه رو بشنویم . سرمو بردم نزدیکش و گفتم ؛ . واقعا نمیخوای بگی چیشده؟ اونم بدون اینکه نگام کنه گفت: _ چیزی نشده واقعا خوبم . صورتشو کرد اونور . میدونستم که میترسه چشماش ببارن و من ببینم . بعد یکم مکث گفتم ؛ .فکر میکردم میدونی که نمیتونی واقعا چیزیو از من پنهون بکنی. .. میدونم نمیتونم . ولی سعیمو هم میکنم. خنده ی کوچکی کردم و با شیطونی گفتم ؛ . پس شروع کن. ولی انگار کلمات از دهانش در نمیومد و قصد موندن تو دهانشو کرده بودن . دوست نداشتم زیادی زجرش بدم که فکر کنه دارم بهش زور میگم پس ادامه ندادم و صدای موزیک رو بالا بردم یکم بعد همه کم کم بیدار شدن و دیدم فاطمه کوثر برگشت عقب :و گفت _ ای بی معرفت من دو دیقه خواب بودم شما دوستتم عوض کردی؟ . این چه حرفیه؟ ما که یدونه خانم مهندس بیشتر نداریم. بعد پاشدم و پریدم جلو پیش فاطمه کوثر. یادمه اولای کلاس هشتم که دیدمش با خودم گفتم که اصلا باهاش صمیم نمیشم چون اسمش خیلی بلنده و منم عادت داشتم اسم همرو کوتاه کنم تا راحت تر صدا بزنیمش. ولی . انگار دنیا یه چیزای دیگه برات میخواد کم کم صدای همه از گرسنگی دراومد و اتوبوسو نگه داشتن تا صبحونه بخوریم.
🤍 سر صبحونه من سربه سر فاطمه کوثر میزاشتم و اونم هی هی میگفت که قهر کرده و تا عمر داره باهام حرف نمیزنه ولی تا دودیقه حل میشد و باهم میخندیدم ولی تنها همراهی سارا باما فقط لبخند محوی بود که هر چند دیقه یه بار رو لبش می نشست . بعد صبحانه برگشتیم سمت اتوبوس و مثل قبل هانیه با لیما. حدیث با غزل . مائده با زهرا و منم با فاطمه کوثر و دوتا خواهرای دوقلو با اینکه باهم مشکل داشتن ناچار کنار هم نشستن . سلوا و اسما دو قلوهای ناهمسان بودن که سلوا خیلی شلوغ و شیطون بود ولی اسما خیلی اروم بود و به ندرت میشد صداشو شنید . اتوبوس راه افتاد کم کم گرمای خورشید تیرماه خیلی زیاد شده بود و منم از فرصت بخوبی استفاده کردم و گفتم؛ . ها ، چیشد فاطمه کوثر خانم؟ گرمای خورشید داره بهت میچسبه مگه نه؟ کم اوردن تو اخلاقش نبود _ حداقل من ویتامین د دارم جذب میکم تو چی بدبخت؟ صدای خنده ی هممون بالا رفت و مسئولمون یه نگاه تیز و برنده ای به معنای .اروم باشینی. کرد نزدیکای غروب بود که رسیدیم مشهد و مستقیم بردنمون هتل . اتاقاش ده نفره بود و ما هم که ده نفر بودیم با خوشحالی رفتیم تو اتاقو جا گرفتیم و مثل همیشه من تخت بالا بودم و فاطمه کوثر پایین. و هممون از خستگی راه بی هوش شدیم و خوابیدیم و برا نماز صبح بیدار شدیم که بریم حرم نماز بخونیم. همه چشماشون بد جوری پف کرده بود و من طبق معمول هیچیم نبود . هرکیو میدیدم خندم میگرفت و همهمه ی زهرمار گفتن بچها به من تو اتاق می‌پیچید مسئول که خانم نهری بود صبحونه مونو اورد تو اتاق و برامون حسابی پارتی بازی کرد همه بچها هی هی میگفتن خیلی عشقی خانم نهری . خانم نهری هم خندید و رفت .
هدایت شده از بهار نارنج
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
POV:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا