#رمانِمذهبیمیمانم
#پارت8🤍
سر صبحونه من سربه سر فاطمه کوثر میزاشتم و اونم هی هی میگفت که قهر کرده و تا عمر داره باهام حرف نمیزنه ولی تا دودیقه حل میشد و باهم میخندیدم
ولی تنها همراهی سارا باما فقط لبخند محوی بود که هر چند دیقه یه بار رو لبش می نشست .
بعد صبحانه برگشتیم سمت اتوبوس و
مثل قبل هانیه با لیما. حدیث با غزل . مائده با زهرا و منم با فاطمه کوثر و دوتا خواهرای دوقلو با اینکه باهم مشکل داشتن ناچار کنار هم نشستن .
سلوا و اسما دو قلوهای ناهمسان بودن که سلوا خیلی شلوغ و شیطون بود ولی اسما خیلی اروم بود و به ندرت میشد صداشو شنید .
اتوبوس راه افتاد کم کم گرمای خورشید تیرماه خیلی زیاد شده بود و منم از فرصت بخوبی استفاده کردم
و گفتم؛
. ها ، چیشد فاطمه کوثر خانم؟ گرمای خورشید داره بهت میچسبه مگه نه؟
کم اوردن تو اخلاقش نبود
_ حداقل من ویتامین د دارم جذب میکم تو چی بدبخت؟
صدای خنده ی هممون بالا رفت و مسئولمون یه نگاه تیز و برنده ای به معنای .اروم باشینی. کرد
نزدیکای غروب بود که رسیدیم مشهد
و مستقیم بردنمون هتل .
اتاقاش ده نفره بود و ما هم که ده نفر بودیم با خوشحالی رفتیم تو اتاقو جا گرفتیم
و مثل همیشه من تخت بالا بودم و فاطمه کوثر پایین.
و هممون از خستگی راه بی هوش شدیم و خوابیدیم و برا نماز صبح بیدار شدیم که بریم حرم نماز بخونیم.
همه چشماشون بد جوری پف کرده بود و من طبق معمول هیچیم نبود .
هرکیو میدیدم خندم میگرفت و همهمه ی زهرمار گفتن بچها به من تو اتاق میپیچید
مسئول که خانم نهری بود صبحونه مونو اورد تو اتاق و برامون حسابی پارتی بازی کرد
همه بچها هی هی میگفتن خیلی عشقی خانم نهری .
خانم نهری هم خندید و رفت .
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اینجام ؛ دردامو نگاه عباس . .💔
#حمیدرضااسلمی
هدایت شده از ࡃܭߊܚࡍ ܭࡐܥ݆ܘ ¹²⁸🖤
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو شمشیر نمیخوایی
فقط یک نگاه کن
یه طوفان به پا کن 😎
#پیشنهاددانلود
40.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک ادیت ب مناسبت تولد حاجی🤏🌚
#تولد
#استاد_شاکرنژاد