eitaa logo
سِتیآ:)
503 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
810 ویدیو
2 فایل
دنیای یه خادم دهه هشتادی 🦋•° آغاز¹⁹'¹'¹⁴⁰⁴🌱 پایانمون:انشاالله شهادتمون🌱 کپی ""صلوات برای ظهور آقا "" راستش جای شکرش باقیست علی رغم تمام غفلت ها ذره ای به تو فکر میکنم آقا...🙃 کاری داری در خدمت هستم: @hezbollAh3138
مشاهده در ایتا
دانلود
_
_
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علی‌خلاصه‌تموم‌ِانبیا . .
_
حاجی اینارو نگا کن چه جدی گرفتن دنیا رو....😄
_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤍 خانم نهری یه خانم جوان حدودا بیست و هفت ساله ی مجرد بود که تو دل همه جا داشت و لی نمیدونم چرا مجرد بود... فکر میکردم همه ی مردا از خداشونه که چنین زنی داشته باشن. باخودم گفتم به تو چه دختر . مگه خودت کم کار و بار داری؟ هنوزم که نفهمیدی درد حدیث چیه. بعد صبحانه شروع کردیم به اماده شدن برای رفتن به حرم . ساعتو نگاه کردم و دیدم ساعت چهارو نیمه و زود رفتم تا لباسامو بپوشم یه شلوار چسبان نازک سیاه پوشیدم چون مانتوی دو تیکه ام خیلی بلند بود و تا پام میرسید بعد زیر مانتو رو پوشیدم و از روش یه کمربند انداختم . بعدشم روی مانتو که سفید نباتی بود رو پوشیدم. قبلا دختر خالم بهم گفته بود که تو که چادر سر میکنی دیگه چرا تیپ میزنی و این قدر اهمیت میدی ؟ اخرش که قراره بمونه زیر چادر. ولی خب من که برای پسرای تو خیابون تیپ نمیزدم. برای دل خودم تیپ میزدم . بعد شال خاکستریمو لبنانی بستمو چادر سر کردم و با بچها رفتیم بیرون . خانم نهری با چند تا مسئول خانم دیگه و اقای مصطفوی وحاجی پایین وایساده بودن و منتظر ماها بودن . آقای مصطفوی همیشه مسئول تدارکات بود و همه جا حضور داشتن ماشالله تعداد کلیمون زیاد نبود و حدود چهل تا دختر بودیم و چهل تا پسر که بیشتر فعال های پایگاه بودن. حاجی برای هممون مثل پدر عزیز بود ، و همیشه رو دختر ها و پسرا حساسیت داشت و نمیزاشت کسی از حدش بگذره و ارتباطی بین دختر ها و پسر ها باشه و تعدادی از بچها رو که بهشون اعتماد داشت رو میزاشت بهم توی کارایی که لازمه تو پایگاه کمک کنن ...