#رمانِمذهبیمیمانم
#پارت9🤍
خانم نهری یه خانم جوان حدودا بیست و هفت ساله ی مجرد بود که تو دل همه جا داشت و لی نمیدونم چرا مجرد بود...
فکر میکردم همه ی مردا از خداشونه که چنین زنی داشته باشن.
باخودم گفتم به تو چه دختر .
مگه خودت کم کار و بار داری؟
هنوزم که نفهمیدی درد حدیث چیه.
بعد صبحانه شروع کردیم به اماده شدن برای رفتن به حرم .
ساعتو نگاه کردم و دیدم ساعت چهارو نیمه و زود رفتم تا لباسامو بپوشم
یه شلوار چسبان نازک سیاه پوشیدم
چون مانتوی دو تیکه ام خیلی بلند بود و تا پام میرسید
بعد زیر مانتو رو پوشیدم و از روش یه کمربند انداختم . بعدشم روی مانتو که سفید نباتی بود رو پوشیدم.
قبلا دختر خالم بهم گفته بود که تو که چادر سر میکنی دیگه چرا تیپ میزنی و این قدر اهمیت میدی ؟ اخرش که قراره بمونه زیر چادر.
ولی خب من که برای پسرای تو خیابون تیپ نمیزدم.
برای دل خودم تیپ میزدم .
بعد شال خاکستریمو لبنانی بستمو چادر سر کردم
و با بچها رفتیم بیرون .
خانم نهری با چند تا مسئول خانم دیگه و اقای مصطفوی وحاجی پایین وایساده بودن و منتظر ماها بودن .
آقای مصطفوی همیشه مسئول تدارکات بود و همه جا حضور داشتن ماشالله
تعداد کلیمون زیاد نبود و حدود چهل تا دختر بودیم و چهل تا پسر که بیشتر فعال های پایگاه بودن.
حاجی برای هممون مثل پدر عزیز بود ،
و همیشه رو دختر ها و پسرا حساسیت داشت و نمیزاشت کسی از حدش بگذره و ارتباطی بین دختر ها و پسر ها باشه و تعدادی از بچها رو که بهشون اعتماد داشت رو میزاشت بهم توی کارایی که لازمه تو پایگاه کمک کنن ...
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕶🦦
دوتا علی تو زندگیم وجود دارن که خط قرمز تیره ام هستن:
امیرالمومنین و حضرت آقا
پاتو بذاری روش چشممو رو همه چی میبندم..